ساعت به ۸:۱۵ صبح روز ششم اوت ۱۹۴۵ نزدیک میشود
این صحنه در شهر هیروشیما ژاپن، در حدود ۶۴۰ کیلومتری جنوب غربی توکیو، رخ میدهد. تارامِی، دختر ۱۵ سالهای که تازه از استراحت چای بازگشته، در صف ایستاده است تا پشت یکی از میزهای طبقه دوم مرکز تلفن شهر قرار بگیرد. در اطراف او، تلفنها بیوقفه زنگ میزنند و لشکر کوچکی از دانشآموزان همسن و سال مشغول وصل کردن تماسها به تابلوهای سوئیچینگ جلوی خود هستند. از آنجایی که تلاشهای جنگی ژاپن باعث تخلیه نیروی انسانی کشور شده بود، مقامات برای پر کردن این خلاءها به نیروی جوان روی آورده بودند. تارامِی جای خود را با مرد جوانی که برای استراحت میرود، عوض میکند و هدست خود را برای شروع کار میگذارد، اما به محض اینکه برمیگردد تا با دوستانی که کنارش ایستادهاند صحبت کند، ناگهان با یک نور شگفتانگیز کور میشود.
همچنین احساس فشار شدیدی در هوا وجود دارد، هرچند برای لحظهای هیچ صدایی شنیده نمیشود. اما ناگهان، صدای غرش مهیبی میآید، گویی تمام ساختمانهای شهر یکباره در حال فروریختن هستند. سقف بالای سر او تکهتکه فرو میریزد و چیزی به او برخورد کرده و او را به زمین میاندازد. در حالی که زیر آوار گیر افتاده است، صدای گریه میشنود؛ صدای جوانانی که مادرانشان را صدا میزنند. گرد و غبار همه جا را فرا میگیرد و بوی گوگرد که او را به یاد فوران آتشفشان میاندازد، به مشام میرسد. تارامِی موفق میشود خود را آزاد کند و به سمت یک پنجره میرود. آسمانی که تنها چند دقیقه پیش آبی آرام بود، اکنون تاریک شده و توسط شعلههای سرخ که تقریباً از هر سو شهر را در کام خود فرو بردهاند، احاطه میشود.
بهنظر میرسد تنها یک منطقه تپهای در شرق از آسیب در امان مانده است. ویتا، معلم تارامِی و سرپرست مرکز تلفن، در حالی که تلوتلو میخورد، خود را به تارامِی میرساند و او را ترغیب میکند که از ساختمان به پایین بپرد و به سمت رودخانه برود، تا شاید بتواند از آن عبور کرده و به تپههای امن برسد. تارامِی خود را جمعوجور میکند و بدون هیچ تردیدی همراه با ویتا و چند نفر دیگر به روی زمین میپرد. او با حداکثر سرعت ممکن به سمت پلی میدود که نوید امید به بقا میدهد.
خون از زخم عمیقی روی بازوی راستش و چندین جراحت روی صورتش فوران میکند و دید او تنها محدود به یک چشم شده است. در حالی که تلوتلو میخورد، از میان خیابانهایی میگذرد که پر از مردمی شوکه، سردرگم و بهشدت مجروح هستند؛ برخی بر روی زمین دراز کشیدهاند، عدهای دیگر آرام خود را روی زمین میکشند و برخی کنار جاده خم شده و استفراغ میکنند. او همه این صحنهها را در عجله جنونآمیز خود برای فرار پشت سر میگذارد.
او حتی در کنار پسرکی که شاید ۱۰ ساله است و خواهر کوچکترش را در آغوش گرفته و التماس میکند: «لطفاً نمیر»، توقف نمیکند. وقتی گروه کوچک آنها به پل میرسند، آنجا را مملو از جمعیتی میبینند که همه در تلاش برای فرار هستند. اما امواج آتش مسیر را مسدود کرده و تنها راه باقیمانده، شنا کردن در عرض رودخانه است. او به همراه معلمش به سمت لبه آب میرود، وارد آب میشود و مسیری را در پیش میگیرد؛ در میان آوار شعلهور و انبوه جسدهایی که مدام در حال افزایش هستند، جاخالی میدهد.
سرانجام، با رسیدن به ساحل مقابل، آماده میشود تا با مشقت از تپه بالا برود و به محل امن برسد؛ در حالی که ویتا (معلمش) یک بار دیگر خود را به آب میزند و مصمم است به منطقه خطر بازگردد تا به دانشآموزان بیشتری کمک کند. تارامِی ، همانطور که مشخص شد، یکی از افراد خوششانسی است که از اولین استفاده از بمب اتمی در جنگ جان سالم به در برد. با این حال، بیش از صد هزار نفر از همشهریان او در هیروشیما، امروز و طی هفتههای آینده، قربانی این حمله میشوند؛ قربانیان نوع جدیدی از جنگ که با خشونتی غیرقابل تصور متولد شد.
اگرچه جنگ جهانی دوم در اروپا از ماه مه به پایان رسیده بود و ژاپن نیز با شکستی اجتنابناپذیر روبرو به نظر میرسید، اما رهبران آن کشور، در مواجهه با احتمال نبردی طولانی و پرهزینه، از پذیرش شکست خودداری میکردند. واشنگتن مشتاق بود که جنگ را هرچه سریعتر به پایان برساند. اگرچه بسیاری از کشورها برای مدتهای طولانی ایده توسعه سلاح هستهای را در سر داشتند، اما این آمریکا بود که اولین بار به آن دست یافت. اما چه شرایطی منجر به حمله به دو شهر ژاپن شد؟ رهبری ایالات متحده چگونه به این نتیجه رسید که استفاده از بمبی با قدرت تخریب بیسابقه، بهترین گزینه آنهاست؟ و این اقدام چگونه مسیر جنگ و فراتر از آن، سرنوشت جهان را دگرگون کرد؟
سلام
من مهسا محق هستم و این اپیزود هفتاد و هفتم از پادکست دو میمه که در آذر ماه سال 1404 خورشیدی منتشر میشه
موضوع این اپیزود، بمباران هیروشیما و ناگازاکیه
بیایید با هم ببینیم، چطور مرگبارترین سلاح تاریخ، جنگ جهانی دوم رو به انتها رسوند!
این اپیزود عینا از پادکست انگلیسی زبان Short History of یا تاریخ مختصر از مجموعه پادکستهای کمپانی Noiser نقل میشود. اگر احیانا جایی بخوام به روایت چیزی اضافه کنم، حتما قبلش اعلام میکنم.
من کارشناس تربیت کودک نیستم، بچه هم ندارم ولی نظرم اینه که این قصه، اصلا مناسب بچهها نیست.
با آغاز دهه ۱۹۴۰، امپراتوری ژاپن در نقطه عطفی از تاریخ خود قرار گرفت
ژاپن از مدتها پیش آرزوی تبدیل شدن به قدرت غالب در آسیا را در سر میپروراند و همین امر، آن را در تقابل با کشورهای غربی قرار داده بود که منافع استعماری و تجاری خاص خود را در منطقه دنبال میکردند. این کشورها بهویژه شامل فرانسه، بریتانیا و ایالات متحده میشدند.
اما هرگونه امید به همزیستی مسالمتآمیز زمانی رخت بر بست که ژاپن در سال ۱۹۴۰ به آلمان و ایتالیا پیوست تا محور متحدین را تشکیل دهند. سال بعد، ژاپن با انجام یک حمله هوایی ویرانگر به پِرل هاربر، پایگاه اصلی نیروی دریایی ایالات متحده در اقیانوس آرام، آمریکا را به مشارکت فعال در جنگ جهانی دوم کشاند.
در ژوئن ۱۹۴۲، نیروهای دریایی ایالات متحده حمله ژاپن را در نبرد میدوی (Middway) در اقیانوس آرام دفع کردند. این پیروزی، نشاندهنده وخامت جدی در سرنوشت ژاپن بود، بهطوری که تا سال ۱۹۴۵، این کشور در شرایط بسیار وخیمی قرار گرفت. ارتش ژاپن در تمام جبههها در حال فروپاشی بود و اوضاع به وخامت میرفت.
ارتش چین که از حمایت کامل ایالات متحده برخوردار بود، تقریباً در هر نقطهای آنها را تحت فشار قرار داده بود. همچنین، جزایر اصلی ژاپن به واسطه محاصره دریایی ایالات متحده بهطور فزایندهای در حال خفگی بود. آمریکاییها بخش وسیعی از آبهای اطراف ژاپن را مینگذاری کرده بودند، که این امر انتقال تدارکات یا نیروی کمکی از جزایر اصلی به سربازان در خطوط مقدم را بسیار دشوار میساخت.
ژاپنیها بهسادگی در هر نبردی شکست میخوردند، چرا که آمریکاییها با استفاده از «کارزار جزیرهگردی» (Island Hopping Campaign) خود از طریق اقیانوس آرام جنوبی، به سوی جزایر اصلی پیشروی میکردند. نیروهای ایالات متحده اکنون با هدف استراتژیک خود برای تصرف مناطقی پیش میروند که بتوانند از آنجا کارزارهای بمباران علیه چهار جزیره اصلی ژاپن را آغاز کنند. ایده این بود که پیش از یک تهاجم تمامعیار، این جزایر بهسختی مورد حمله قرار بگیرند.
در فوریه ۱۹۴۵، نیروهای آمریکایی به ایوو جیما (Iwo Jima)، جزیرهای در زنجیره جزایر آتشفشانی و در حدود ۷۵۰ ۱۲۰۰ کیلومتری جنوب ژاپن، رسیدند. یک دسته از نیروهای آمریکاییدر سراسر چشمانداز بدون عارضه آنجا که تحت سیطره تپه آتشفشانی در نوک جنوبی جزیره است، به سختی گام برمیدارند. قرار بود این یک کار سریع باشد؛ یک تصرف برقآسا پس از آنکه ژاپنیها توسط هفتهها بمباران دریایی و هوایی تضعیف شده بودند، اما اوضاع اینطور پیش نرفت.
حدود ۷۰,۰۰۰ تفنگدار دریایی ایالات متحده، پنج هفته طولانی را در حالی که دائماً در حالت آمادهباش بودند، صرف گشتوگذار در زمینهایی با عوارض چالهچاله و خاکستری کردند تا نیروهای دشمن را که در مجموعهای از غارها و دژها پنهان شده و از پایگاه هوایی محلی دفاع میکردند، ریشهکن کنند.
سرانجام، آمریکاییها کنترل کامل جزیره را بهدست گرفتند. بالا بردن پرچم آمریکا (ستارهها و نوارها) بر فراز آتشفشان، توسط عکاس آسوشیتد پِرِس ثبت شد و به یکی از تصاویر بزرگ و ماندگار این جنگ تبدیل گشت. پیروزی حاصل شد، اما با هزینهای وحشتناک: آمریکاییها نزدیک به ۷,۰۰۰ نفر را از دست دادند و ۲۰,۰۰۰ نفر دیگر نیز مجروح شدند.
از بیش از ۲۰,۰۰۰ جنگجوی ژاپنی، تنها چند صد نفر باقی ماندند؛ اکثر آنها کشته شدند و بقیه اسیر گشتند. این یک نبرد بسیار بسیار دشوار در برابر ژاپنیها بود. سربازان ژاپنی تشویق شده بودند که تا آخرین نفر بجنگند و تقریباً چنین کردند. پس از ایوو جیما، حمله به جزیره دیگری که به ژاپن نزدیکتر بود، یعنی اوکیناوا، انجام شد، اما این تجربه نیز به همان اندازه وحشتناک بود. ژاپنیها که در سنگرها (Bunkers) موضع گرفته بودند، بهمحض نزدیک شدن آمریکاییها از سواحل به خشکی، بر روی آنها آتش گشودند.
پیش از پیروزی نهایی آمریکا، بار دیگر تلفات سنگینی به هر دو طرف وارد آمد، اما مشقت این پیشروی افزون بر زخمهای جسمی، زخمهای روانی نیز بر جای گذاشت. خاطره شدت مقاومت ژاپنیها و خونین بودن آن کارزارها (لشکرکشیها)، در ذهن آمریکاییها باقی ماند و به آنها این درک را داد که نبردی مانند تهاجم آبی-خاکی به جزایر اصلی ژاپن، حتی فاجعهبارتر و خونینتر خواهد بود. به گمان من، آسیب روحی و سایه سنگین ناشی از کارزارهای ایوو جیما و اوکیناوا، آمریکاییها را رها نمیکرد و آنها را امیدوار ساخت که جایگزینی برای یک تهاجم تمامعیار وجود داشته باشد.
در ۱۲ آوریل ۱۹۴۵، مردم آمریکا—حداقل اکثریت آنها—ناگهان با یک خبر شوکهکننده روبرو شدند. فرانکلین دلانو روزولت که از سال ۱۹۳۳ ریاستجمهوری را بر عهده داشت، در حالی که در محل استراحت محبوب خود در وارم اسپرینگز، جورجیا، مشغول گرفتن عکس یادگاری بود، دچار خونریزی مغزی شد و درگذشت. او بیش از یک سال بود که با مجموعهای از بیماریهای جدی دست و پنجه نرم میکرد، و اگرچه کاخ سفید تا آن زمان این وضعیت را تا حد زیادی از مردم مخفی نگه داشته بود، اما مرگ او ضربه سختی به متحدان آمریکا نیز وارد کرد. وینستون چرچیل، نخستوزیر وقت بریتانیا، در توصیف فقدان او، آن را «ضربهای سهمگین» به واشنگتن خواند.
هری ترومن، که تنها ۸۲ روز معاون رئیسجمهور روزولت بود، در حال اتمام ریاست جلسه مجلس سنا بود که به کاخ سفید احضار شد. در آنجا، الینور، بیوه روزولت، خبر درگذشت او را به ترومن میدهد. ترومن ظرف چند ساعت سوگند ریاستجمهوری را یاد میکند، اما وقتی از الینور میپرسد که آیا میتواند کاری برای او انجام دهد، الینور پاسخ میدهد که باید برعکس سؤال کند؛ چرا که به گفته او، این ترومن است که اکنون در دردسر افتاده است. اکنون، ظرف چند روز، ترومن در مورد تعدادی از مسائلی به او اطلاعرسانی میشود که آنقدر محرمانه بودند که حتی در دوران معاونت ریاستجمهوری نیز از آنها بیخبر بود. به او گفته میشود که یک برنامه تحقیقاتی طبقهبندیشده از سال ۱۹۴۲ در حال انجام بوده است. این برنامه که به نام پروژه منهتن شناخته میشود، توسط ایالات متحده رهبری میشد، اما دانشمندان بریتانیایی و کانادایی را نیز شامل میشد.
هدف این پروژه، توسعه نوع جدیدی از سلاح بود
که از هر سلاح دیگری در زمین مخربتر باشد: یک بمب هستهای. اگرچه ترومن احتمالاً تلویحاً از این پروژه باخبر بود، اما تنها اکنون به او گفته شد که این کار نزدیک به پایان موفقیتآمیز است. طی چند هفته آینده، اطلاعات بیشتری در مورد فعالیتهای این پروژه در اختیار او قرار گرفت. این فعالیتها در لاس آلاموس در نیومکزیکو، در یک آزمایشگاه تحقیقاتی متمرکز بود. این مرکز، تحت مدیریت فیزیکدان نظری برجسته، رابرت اوپنهایمر، با بیش از ۱۳۰,۰۰۰ نفر کارمند، فعالیت میکرد.
این مجموعه (پروژه منهتن) تقریباً دستگاهی را تکمیل کرده بود که میتوانست در یک واکنش شکافت هستهای، از اورانیوم یا پلوتونیوم استفاده کند؛ واکنشی که در آن اتمها شکافته میشوند تا مقادیر عظیمی از انرژی مخرب تولید کنند. این سلاح، بمب اتمی یا بمب A نامیده شد. به گفته وزیر جنگ ترومن، این بمب «وحشتناکترین بمب در تاریخ جهان» است. ترومن در حالی که به این آگاهی رسیده بود که تنها به اندازه یک اشاره با صدور فرمان کشتار جمعی در مقیاسی بیسابقه فاصله دارد، در ۲۵ آوریل در کنفرانس سازمان ملل متحد نوپا در سانفرانسیسکو سخنرانی کرد. او گفت: «اگر نمیخواهیم در جنگ با هم بمیریم، باید یاد بگیریم که در صلح با هم زندگی کنیم.»
در همین حال، جنگ در اروپا بهسرعت به اوج خود نزدیک میشد. سه روز پس از سخنرانی ترومن در سانفرانسیسکو، او خبر مرگ بنیتو موسولینی، رهبر فاشیست ایتالیا، را دریافت کرد که توسط پارتیزانهای ایتالیایی به قتل رسیده بود. در حالی که موسولینی قصد داشت به سوئیس فرار کند، جسد او بدون هیچ تشریفاتی، وارونه از یک تیرآهن در بالای یک پمپ بنزین در میلان آویزان شد. تنها دو روز پس از آن، هیتلر در پناهگاه خود در زیر ساختمان صدارت رایش در برلین، خودکشی کرد. یک هفته دیگر گذشت و آلمان بدون قید و شرط تسلیم متفقین شد.
8 مِی (May) در میدان تایمز نیویورک است. حدود ظهر، تقریباً سه ساعت پس از آنکه رئیسجمهور ترومن تسلیم آلمان و پیروزی متفقین در اروپا را رسماً به ملت اعلام کرده است. جمعیت اینجا بسیار انبوه است و از هماکنون به صدها هزار نفر میرسد. حال و هوای شادمانی حاکم است، زیرا صدای ناقوس کلیساها از گوشهوکنار شهر به همراه بوق ممتد خودروها به گوش میرسد. در میان این ازدحام، ملوان جوان یونیفرمپوشی که اخیراً از گشتزنی در دریای مدیترانه بازگشته، در سایه ماکت مینیاتوری مجسمه آزادی که اخیراً برای تشویق به تلاشهای جنگی در میدان نصب شده، ایستاده است.
باندز برای خوشگذرانی به اینجاست. وقتی همخوانی خودجوش یک آهنگ محبوب آغاز میشود، او به زنی که در نزدیکیاش ایستاده لبخند میزند و آن دو بداهتاً شروع به رقص جاز میکنند. رئیسجمهور پیشتر در سخنرانی خود تأکید کرده بود که پیروزی آمریکا تنها یک پیروزی نصفه است و جنگ تنها با تسلیم ژاپن به پایان خواهد رسید. او هشدار داد که تا آن زمان، تکتک آمریکاییها باید در جایگاه خود بمانند و در تلاشهایشان کوتاهی نکنند. این پیام به شدت اثرگذار بود، اما اینجا در نیویورک، شهری که سهم عادلانه خود را در تلاشهای جنگی ادا کرده است، هیچ کس نمیتواند امروز جلوی جشنها را بگیرد، حتی مرد کاخ سفید. کار جدی میتواند از فردا دوباره آغاز شود، اما پس از چهار سال طولانی جنگ، وقت آن رسیده که کمی تخلیه انرژی کنند.
ملوان و همراه رقصش میایستند و در حالی که بارانی از کاغذهای رنگی (Confetti) دورشان میریزد، به آسمان خیره میشوند. اطراف آنها پر است از مردمی که پیروزمندانه کلاههایشان یا پرچم آمریکا (ستارهها و نوارها) را تکان میدهند و عدهای نیز نسخههای روزنامه را که با تیتر «آلمان تسلیم شد» منتشر شده، در دست دارند. ملوان به همراه جدیدش، به مرد جوانی اشاره میکند که از یک تیر چراغ برق بالا رفته و حالا با حرکتی مخاطرهآمیز دست تکان میدهد و مشت خود را به نشانه پیروزی به هوا پرتاب میکند و دور جدیدی از هلهله و تشویق را برمیانگیزد. ملوان سیگاری روشن میکند و دودی را به سمت بالا فوُت میکند؛ آهنگ، رقص، تنباکو، و جمعی عالی، همه در این شهر باشکوه برای او مهیاست. و در حالی که ترومن بیشک حق دارد، حالا که مردم دوباره مزه صلح را چشیدهاند، بازگشت به ذهنیت جنگیدن، دشوار خواهد بود. پس از تمام رنج و مشقتی که آمریکا متحمل شده است، چه کسی دل و جرأت ماهها و شاید حتی سالهای بیشتری از مبارزه را دارد؟
حتی پیش از آنکه سرخوشی روز پیروزی در اروپا (V-E Day) از بین برود، ترومن باید تصمیم بگیرد که قدم بعدی چیست. ژاپن در آستانه سقوط است، اما چگونه میتوان ضربه نهایی را به بهترین شکل وارد کرد؟ هنگامی که روزولت با پروژه منهتن موافقت کرد، ترس اصلی این بود که یکی از دشمنان، بهویژه آلمانیها که به داشتن یک بنیاد علمی پیشرفته میبالیدند، زودتر به بمب اتمی دست یابند. اما اکنون که نیروهای متفقین پس از تسلیم برلین به آلمان سرازیر شدهاند، آشکار است که آنها حتی به تولید بمب نزدیک هم نشده بودند.
در واقع، به نظر میرسد که هیتلر کاملاً نسبت به برنامه بمب هستهای بیعلاقه بود و در مورد ضرورت یا مطلوبیت آن تردید داشت. یهودستیزی او همچنین باعث میشد که نسبت به تعداد فیزیکدانان یهودی که در این زمینه کار میکردند، محتاط باشد. هیچ کشور دیگری از نظر زیرساخت، تأمین مالی و اراده، توان رقابت با پیشرفت آمریکا را نداشت؛ و مطمئناً ژاپنیها نیز چنین امکانی نداشتند. اکنون، اولین بمب اتمی جهان تنها به کمی تنظیمات و صیقل نهایی نیاز دارد.
اکثر پرسشهای جدی نظری پاسخ داده شدهاند. در این مرحله، کار به یک پروژه مهندسی تبدیل شده است. سؤالات اصلی اینهاست: «آیا اورانیوم کافی در اختیار دارید؟»، «آیا [قطعات] در محل مناسب خود قرار گرفتهاند؟»، «آیا طراحی بمب صحیح است؟»، «آیا هسته در جای لازم قرار دارد؟» و «چگونه قرار است آن را منفجر کنید؟»
ترومن با اطمینان از اینکه بهزودی این سلاح خارقالعاده را در اختیار خواهد داشت، با برنامهریزان نظامی خود جلسه برگزار میکند. او برای تصمیمگیری در مورد اقدام بعدی، یک کمیته سطح بالا متشکل از سیاستمداران، چهرههای نظامی و پرسنل پروژه منهتن تشکیل میدهد. در همین حال، سایر نقاط جهان که از این برنامه فوق محرمانه بیاطلاع بودند، وقوع یک حمله آبی-خاکی تحت رهبری ایالات متحده به ژاپن را پیشبینی میکردند. اما تجربه ایوو جیما و اوکیناوا همچنان سایهافکن بر واشنگتن بود و پیشبینیهای کارشناسان در مورد چگونگی انجام یک تهاجم، چندان خوشایند نبود. تخمین ۴۵,۰۰۰ کشته در سه ماه اول حمله احتمالی به سومین جزیره بزرگ ژاپن، یکی از پذیرفتهشدهترین پیشبینیها بود.
با این حال، برخی دیگر پیشبینی میکردند که تلفات به صدها هزار نفر یا حتی چندین برابر این رقم خواهد رسید. تعداد تلفات در سمت ژاپن اهمیت چندانی نداشت. هری ترومن نمیخواست حتی یک آمریکایی هم کشته شود، اگر راهی برای جلوگیری از آن بود. درسته که ۴۵,۰۰۰ نفر رقمی ظالمانه بود، اما ۱۰ نفر هم رقم قابل قبولی نبود. اگر راه دیگری وجود داشت که بتواند جان تمام آمریکاییها را نجات دهد و در عین حال ژاپن را شکست دهد، ترومن قصد داشت همان کار را انجام دهد.
با این حال، یک نگرانی دیگر نیز وجود داشت
ژاپن در سال ۱۹۴۱، همزمان با آغاز جنگ در اروپا، یک پیمان بیطرفی با اتحاد جماهیر شوروی امضا کرده بود. اکنون، با نزدیک شدن جنگ در اروپا به پایان، این سوءظن قوت میگرفت که ممکن است استالین بهزودی وسوسه شود و جبهه جدیدی در آسیا بگشاید؛ مرزی که قطعاً ژاپن را به نقطه فروپاشی خواهد کشاند. اما در حالی که مقامات توکیو از این چشمانداز وحشت داشتند، همتایانشان در واشنگتن نیز نگران همین موضوع بودند.
این موضوع برای آمریکاییها عمیقاً نگرانکننده بود؛ زیرا آنها بهخوبی میدانستند که اگر شورویها بیش از حد در شکست ژاپن سهم داشته باشند، در قدرت اشغال آنجا نیز سهمی مطالبه خواهند کرد. پرسش این بود: «چه اتفاقی خواهد افتاد اگر به روسها اجازه داده شود که نیمی از ژاپن را اداره کنند، یا اگر آمریکاییها مجبور شوند اقتدار سیاستگذاری را با شورویها سهیم شوند؟» به این دلیل که شورویها نقش تعیینکنندهای در شکست ژاپن داشتند، بهتر بود که جنگ بهسرعت و طبق شرایط آمریکا پایان یابد؛ این کار قبل از آنکه شورویها بتوانند بیش از حد به سمت شمال شرقی آسیا و یا حتی خود ژاپن پیشروی کنند، انجام میشد.
بنابراین، استفاده از یک بمب اتمی ویرانگر یک پیشنهاد وسوسهانگیز است، اما استفاده از آن قطعاً پرسشهای اخلاقی را بهوجود میآورد. برخی از دانشمندان پروژه منهتن معتقد بودند که ژاپنیها، برخلاف آلمانیها، مرتکب آن سطح از قساوت نشدهاند که چنین حملهای را توجیه کند. این دانشمندان با تشکیل یک هیئت، به دولت توصیه کردند که به جای حمله، بمب را در جزیرهای دورافتاده در اقیانوس آرام به نمایش بگذارند تا به ژاپنیها نشان دهند که اگر تسلیم نشوند، چه سرنوشتی در انتظارشان خواهد بود. با این حال، تردیدهای جدی درباره این پیشنهاد وجود داشت. «اگر ژاپنیها به نحوی این نمایش را مختل کنند، چه میشود؟» یا «تصور کنید هواپیمای حامل بمب را سرنگون کنند.» «اگر شلیک آزمایشی شکست بخورد چه؟»
حتی اگر این آزمایش موفقیتآمیز باشد، آیا ممکن نیست ژاپنیها آن را نشانهای از ضعف آمریکا بدانند که [آمریکا] با خشم از آن استفاده نکرده است؟ آیا حتی ممکن است این کار آنها را به ادامه جنگ تشویق کند؟ ایده انفجار نمایشی بهسرعت رد شد. در ۶ ژوئن، کمیته موقت به رئیسجمهور توصیه کرد که اگر ژاپن تسلیم نشود، باید یک هدف مناسب انتخاب شده و بمب بدون هشدار در اولین فرصت ممکن پرتاب شود. علاوه بر این، وجود بمب اتمی باید تا زمان استفاده عملی از آن، مخفی نگه داشته شود. در این اثنا، ایالات متحده به کارزار طولانیمدت بمباران آتشزا علیه شهرهای ژاپن ادامه داد و از تجهیزات آتشزا برای ویران کردن مناطق شهری استفاده میکرد.
از سال ۱۹۴۴ تاکنون، حدود ۶۰ شهر هدف قرار گرفتهاند که تنها در دو شب حمله در ماه مارس، منجر به مرگ صدها هزار نفر شده است. تعداد کشتهشدگان فقط در توکیو احتمالاً به ۹۰,۰۰۰ نفر میرسد. تأثیر روانی این استراتژی نظامی با پخش ۶۰ میلیون اعلامیه بر فراز ژاپن افزایش یافته است؛ اعلامیههایی که به جمعیت غیرنظامی درباره تهدیدی که با آن روبرو هستند، هشدار میداد. همچنین، وسعت این تلفات شاید تصمیمگیری برای استفاده از بمب هستهای را کمی آسانتر کرده باشد.
دستگاه سیاستگذاری آمریکا، حداقل در زمان بمبارانها، تفاوتی معنادار بین کشتن غیرنظامیان با سلاح هستهای و کشتن آنها با سلاحهای متعارف یا آتشزا قائل نبود. با این حال، در آن زمان فرسایش اخلاقی در میان تمام طرفهای جنگ چنان عمیق بود که آستانه واقعی مدتها پیش از آن شکسته شده بود. آستانه واقعی این بود که: «آیا میتوان غیرنظامیان را بهصورت گسترده از هوا هدف قرار داد؟» و متأسفانه، پاسخی که همه قدرتهای بزرگ—از آلمانها و ژاپنیها گرفته تا بریتانیاییها، روسها و آمریکاییها—از سال ۱۹۳۹ به این سؤال داده بودند، «بله» بود. آنچه تعیینکننده بود، خود این اقدام بود، نه نوع سلاح.
به عقیده بسیاری، این [نگرش] جدیترین شکست اخلاقی برای برنامهریزان جنگی آمریکا بود. از زمان آغاز پروژه منهتن، این امر تقریباً مسلم تلقی میشد که اگر بمبی با موفقیت ساخته شود و دشمنانی همچنان در میدان حضور داشته باشند، بدیهی است که از آن استفاده خواهد شد. و اکنون که بمب از یک نظریه انتزاعی به یک واقعیت قریبالوقوع تبدیل شده است، همان منطق همچنان حاکم است.
برخی افراد اشاره کردهاند که ایالات متحده در نهایت ۲ میلیارد دلار صرف پروژه منهتن کرده است. با وجود این هزینه، آیا [کسی] در حالی که سلاحی که به احتمال زیاد پیروزی را تضمین میکند در دست دارد، به دنبال جایگزینی برای بمب خواهد رفت؟ گمان میکنم تصور واکنش مردم آمریکا به عدم استفاده از بمب، برای اکثر سیاستگذاران آمریکایی—که برخی از آنها مانند رئیسجمهور، سیاستمدار هستند—بسیار دشوار بود.
در اوایل روز ۱۶ ژوئیه ۱۹۴۵، در محل آزمایش ترینیتی (Trinity) واقع در صحرای نیومکزیکو
گروه بزرگی از ناظران مرتبط با پروژه منهتن گرد هم آمدند. آنها اینجا بودند تا شاهد انفجار یک بمب پلوتونیوم باشند که روی یک سکوی مرتفع و مخصوص قرار گرفته بود. کیلومترها دورتر، به هر ناظر عینکهای مخصوصی داده شد تا چشمانشان را از نور شدید ناشی از انفجار محافظت کند. باد و باران شبانه فروکش کرده بود. در ساعت ۵:۲۶ بامداد، یک منوّر پرتاب شد تا انفجار قریبالوقوع را اعلام کند. چند دقیقه بعد، آن اتفاق افتاد.
کوههای اطراف ناگهان با نوری درخشانتر از هر نوری که ناظران تا کنون دیده بودند، روشن شدند. ابتدا قرمز، زرد، بنفش، سبز و سفید دیده شد و سپس صدای غرش مهیبی به گوش رسید. برجی که بمب روی آن قرار داشت، تبخیر شد و شنهای بیابان تا شعاع صدها متر به مادهای شبیه شیشه مایل به سبز ذوب شدند. در مرکز انفجار، دهانهای عظیم به عمق حدود یک و نیم متر و عرض ۸۰ متر ایجاد گشت. ابری قارچیشکل به آسمان برخاست و در نهایت تا ارتفاع حدود ۱۲ کیلومتر اوج گرفت. آزمایش با موفقیت انجام شده بود. اوپنهایمر که نظارهگر بود، میدانست که جهان تغییر کرده است.
در همین حال، ترومن در کنفرانسی با چرچیل و استالین در شهر پوتسدام آلمان حضور داشت. چیانگ، رهبر چین، اگرچه شخصاً در این نشست حاضر نبود، اما از طریق کانالهای دیپلماتیک در مذاکرات مشارکت داشت. در یک لحظه خصوصی بین گفتگوهای رسمی، ترومن به استالین اطلاع داد که ایالات متحده در آستانه دستیابی به یک سلاح جدید و عظیم است. اگرچه شبکه جاسوسی استالین مدتها بود که از پروژه منهتن خبر داشت، اما این خبر او را غافلگیر کرد و شکی برایش باقی نگذاشت که مسکو باید فوراً برنامه هستهای خود را تسریع بخشد. بعداً در همان روز، هیئتهای نمایندگی ایالات متحده، بریتانیا و چین بهطور مشترک اعلامیهای صادر کردند و از ژاپن خواستند که بیقید و شرط تسلیم شود.
این بیانیه هشدار شومی میدهد که ژاپن با خطری بینهایت بزرگتر از آنچه آلمان با آن روبرو شد، مواجه است. در این بیانیه آمده است که «بهکارگیری کامل قدرت نظامی ما، به معنای نابودی اجتنابناپذیر و کامل نیروهای مسلح ژاپن، و بههمان اندازه، ویرانی مطلق سرزمین ژاپن خواهد بود.» خواست ما چیزی کمتر از تسلیم بیقید و شرط نیست، اما توکیو همچنان مقاومت میکند و از قبول چنین پیشنهادی سرباز میزند.
دلیل مقاومت آنها این بود که عمیقاً نگران بودند که امپراتورشان، هیروهیتو، از قدرت خلع شود، و شاید بدتر از همه، تحت شرایط تسلیم بیقید و شرط، تحقیر شود. ایالات متحده قصد داشت تمام جزئیات و جنبههای تسلیم ژاپن را دیکته کند، و این دیکته شامل تحقیر یا حتی حذف چیزی میشد که ژاپنیها آن را کوکوتای (Kokutai) یعنی نهاد امپراتوری و خود امپراتور مینامیدند.
صحنه برای یک نبرد تا سر حد مرگ آماده است
کار در واشنگتن برای شناسایی اهداف مناسب برای پرتاب بمب آغاز میشود. هنوز هیچ کس بهطور قطع نمیداند که این سلاح چه خسارتی وارد خواهد کرد؛ بهویژه به این دلیل که بمبی که قرار است ابتدا استفاده شود، از نظر طراحی و استفاده از اورانیوم (به جای پلوتونیوم)، کمی با بمبی که در آزمایش ترینیتی منفجر شد متفاوت است. آنها به دنبال یک هدف «دستنخورده» (Clean Target) هستند؛ شهری که قبلاً آسیب قابل توجهی از سایر بمبارانها ندیده باشد و بنابراین پتانسیل کامل تخریب سلاح را بهوضوح نشان دهد. همچنین این تصور وجود داشت که حمله به یک شهر سالم، برای خود ژاپنیها تکاندهندهتر خواهد بود.
بنابراین، توکیو در همان ابتدا از فهرست حذف میشود. توافق شد که هر هدفی باید اهمیت نظامی داشته باشد، اما از آنجایی که فعالیتهای جنگی در بسیاری از شهرها در جریان بود، فهرست بلندبالایی برای تصمیمگیری باقی ماند.
در نهایت، فهرست نهایی شامل این شهرها بود:
- هیروشیما: شهری با ۳۵۰,۰۰۰ نفر جمعیت که دارای صنایع جنگی، بندر کشتیرانی و پایگاه نظامی بزرگ است.
- کوکورا (Kokura)، یوکوهاما، نیگاتا (Niigata)
- کیوتو: پایتخت قدیمی امپراتوری که علاوه بر اینکه مرکز اصلی صنعت است، محل معابد و زیارتگاههای زیبا نیز هست.
اما کیوتو در دولت ایالات متحده یک حامی غیرمنتظره داشت. این فرد کسی نبود جز هنری استیمسون، وزیر جنگ آمریکا. استیمسون که چندین بار به ژاپن سفر کرده بود و زیبایی کیوتو را دیده بود، شدیداً استدلال میکرد که نام این شهر از فهرست اهداف بمباران حذف شود. او میگفت که این کار کاملاً غیرضروری است و «جوهر ژاپن را نابود خواهد کرد.» این دقیقاً همان چیزی بود که برخی از افراد میخواستند، اما استیمسون جزو آنها نبود. او با قدرت و فصاحت استدلال کرد تا کیوتو از بمباران اتمی در امان بماند.
پس از بحثهای فراوان، نام کیوتو از فهرست حذف شد و توجه بیشتری به هیروشیما، مرکز صنعتی و شهر بندری، معطوف گشت. صرف نظر از تصمیم نهایی درباره هدف، رساندن بمب به محل خود یک چالش لجستیکی دیگر بود. آمادهسازی برای پرتاب بمب اتمی به آلمان یا ژاپن، تقریباً همزمان با کار توسعه خود بمب، در جریان بود. از دسامبر ۱۹۴۴، سرهنگ پل تیبیتس (Paul Warfield Tibbets Jr)۳۰ ساله، فرماندهی گروه مرکب ۵۰۹ را که در یوتا مستقر بود، برعهده داشت.
در این پایگاه، خدمه هوایی برای حمل و پرتاب سلاح آماده میشوند. تیبتس پیش از این نقش کلیدی در توسعه هواپیمای بویینگ B-29 سوپرفورترس (Boeing B-29 Superfortress) داشته است؛ همان هواپیمایی که در نهایت برای مأموریت پرتاب بمب انتخاب شد. اگرچه خود تیبتس از ماهیت سلاحها مطلع بود، اما بسیاری از ۱۸۰۰ نفری که زیر نظر او کار میکردند، هیچ یا اطلاع محدودی از ماهیت واقعی کار خود داشتند. به آنها صرفاً گفته شده بود که مشغول کار بر روی پروژهای هستند که میتواند جنگ را بهطور چشمگیری کوتاه کند. از ماه مِی، تقریباً تمام اعضای این گروه به جزیره تینین به مجمعالجزایر ماریانا، که در فاصله حمله مستقیم به ژاپن قرار دارد، منتقل شدهاند.
در ماههای پیش از آمادهسازی بمب اتمی، ارتش ماکتهایی از آن را با استفاده از بتن و مواد منفجره قوی ساخت. این ماکتها به رنگ نارنجی رنگآمیزی شده بودند و به همین دلیل به آنها «کدو تنبل (حلوایی)» (Pumpkins) میگفتند. هدف این بود که این ماکتها از نظر وزن، همان محمولهای را که تیبتس حمل میکرد، شبیهسازی کنند. تمرین ضروری بود، زیرا این بمب حساس و بسیار سنگین بود و دقت در هنگام رهاسازی آن اهمیت داشت. به دلیل سنگینی بمب، هنگام رها شدن، هواپیما به لرزش و پرش میافتاد، و خلبانان باید میدانستند که این لرزش خارج از کنترل هواپیما چه حسی دارد. همچنین، بمب از طریق یک چاشنی تأخیری، فعال میشد که باعث انفجار آن در هوا میگشت.
چاشنی بمب برای ۴۳ ثانیه پس از رهاسازی از محفظه هواپیما تنظیم شده بود و خدمه تنها همین مدت زمان را برای فاصله گرفتن از منطقه داشتند. در غیاب هرگونه نشانهای مبنی بر تسلیم ژاپن، بمب معروف به «پسر کوچک» (Little Boy) در اواخر ماه ژوئیه به جزیره تینین منتقل شد. هیروشیما (Hiroshima) بهعنوان اولین هدف تعیین شد و پس از کسب موافقت شرکای پروژه منهتن—یعنی بریتانیا و کانادا—تاریخ مأموریت برای یک هفته بعد، مشروط به مساعد بودن هوا، در ساعت ۲:۴۵ بامداد مشخص شد. در ۶ اوت (آگوست)، پُل تیبتس با هواپیمای B-29 خود، که به یاد مادرش «انولا گِی» (Enola Gay) نامگذاری شده بود، پرواز کرد. این هواپیما حامل پنج تُن سلاح مرگبار بود.
هنگامی که هواپیما به ارتفاع مناسب رسید، ماهیت محموله به ۱۲ عضو خدمه گفته شد. بیشک چندین نفر از آنها سوءظنهایی داشتند، اما تازه در این لحظه بود که شک و گمانشان تأیید شد. شش ساعت طول کشید تا آنها جزایر اصلی ژاپن را در افق مشاهده کردند. با نزدیک شدن به هیروشیما، دو نفر از خدمه به درون محفظه بمب رفتند تا بمب «پسر کوچک» را برای انفجار آماده کنند. وقتی هدف در دیدرس قرار گرفت، خدمه عینکهای محافظ را به چشم زدند. فریاد «بمب رها شد!» در کابین خلبان طنینانداز شد، دریچه باز گشت و «پسر کوچک» در هوا رها شد.
دانشمندان آمریکایی که با ارتش برای ساخت و برنامهریزی استفاده از این بمب همکاری میکردند، بر این باور بودند که با استفاده از انفجار هوایی، میزان تشعشعاتی که بر افراد روی زمین تأثیر میگذارد، از شعاع منطقهای که در اثر انفجار و آتش نابود شده، فراتر نخواهد رفت. بهعبارت دیگر، آنها معتقد بودند که هر کسی که دوز کشندهای از پرتوها را دریافت کند، پیش از آن در اثر عوامل دیگر کشته شده است و بنابراین تشعشعات اهمیتی ندارد. آنها در اشتباه بودند. تشخیص اینکه آیا اشتباهشان عمدی بوده یا صرفاً یک اشتباه محاسباتی محض، کار دشواری است.
در این لحظه، هواپیمای «انولا گِی» بیش از ۱۶ کیلومتر از منطقه رهاسازی فاصله گرفته است. با این وجود، پسلرزه انفجار هواپیما را لرزاند و نشانگرهای هشدار روی صفحه ابزار را فعال کرد. تیبتس برای حفظ پایداری هواپیما تلاش میکرد، در حالی که یکی دیگر از خدمه از ابر قارچی بنفشرنگی که تمام آسمان پشت سرشان را فرا گرفته بود، عکس میگرفت. آنها تنها میتوانستند از ویرانی که در ایجاد آن نقش داشتند، شگفتزده شوند.
هیچکس در سطح زمین حتی تصوری از آنچه قرار بود برایشان رخ دهد، نداشت
در واقع، امروز صبح دو بار هشدار حمله هوایی داده شده بود و سپس وضعیت عادی (All Clear) اعلام شده بود؛ وضعیتی که برای تارامِی ۱۵ ساله، و سایر همشهریانش حکم یک روال قدیمی را داشت. این [برای مردم شهر] صرفاً یک روز عادی بود، با همان نگرانیهای معمول که در جنگهای طولانی و در موقعیت دفاعی وجود دارد. در واقع، حمله نکردن ایالات متحده به هیروشیما تا این زمان، باعث شده بود که برخی گمان کنند این شهر توسط آمریکاییها «نجات داده شده» و شاید قصد دارند در صورت حمله نهایی، از آن بهعنوان مقر فرماندهی استفاده کنند. هنگامی که «پسر کوچک» در آسمان بالای سر آنها منفجر شد، نیروی انفجار آن معادل ۱۵,۰۰۰ تن تیانتی بود. پرندگان در حین پرواز در سطح پایین شعلهور شدند. دما در کمتر از یک ثانیه به 7,000∘ فارنهایت، معادل 3,870∘ سانتیگراد رسید. هر چیزی که در فاصله حدود یک و نیم کیلومتری از منطقه هدف قابلیت سوختن داشت، مشتعل شد. نوری که با این انفجار همراه بود، چنان شدید بود که سایه افراد و اشیاء را بر روی دیوارها حک کرد. بسیاری از کسانی که از گرمای اولیه انفجار جان سالم به در بردند، در اثر موج انفجار متعاقب آن، بر زمین افتادن و برخورد با شیشهها و آوارهای پرتابشده، مجروح یا کشته شدند.
ساختمانها طوری فرو ریختند که انگار خانههای عروسکی بودهاند؛ در فاصله حدود ۱.5 کیلومتری از مرکز انفجار تقریباً هیچ چیز پابرجا نماند. مرکز تلفن که تنها چند صد متر فاصله داشت، فقط به دلیل ساختار بتنیاش بود که تا حدی سالم ماند. حتی تا 5 کیلومتری، بهسختی میتوان ساختمانی آسیب ندیده یافت و تا فاصله حدود 20 کیلومتری، پنجرهها در اثر شدت انفجار شکسته شدند.
در مورد کسانی که آنقدر بدشانس بودند که در فاصله ۸۰۰ متری از انفجار قرار داشتند، ۹۰ درصد از آنها بیش از چند دقیقه زنده نماندند. در همین حین، آتشسوزیها بیش از 8 کیلومتر مربع از شهر را بلعید و موج جدیدی از مرگ را به همراه آورد. سپس، تشعشعات شروع به اثرگذاری کردند. وقتی روایتهای آن دوران را میخوانید، مردم از چیزهایی مانند تیغههای چمن که در اثر نیروی انفجار بهقدری قدرتمند شده بودند که همچون لبه چاقو، پوست بدن مردم را پاره میکردند، صحبت میکنند. مردم با سوختگیهای وحشتناک به بیمارستانها مراجعه میکردند.
و البته، بیرحمی خاص این ماجرا این بود که شما ظاهراً از انفجار بمب اتمی جان سالم به در بردهاید، اما ناگهان، چند روز یا چند هفته بعد، متوجه میشوید که بدنتان دچار مشکلی شده است: لکههای بنفش و زننده روی پوستتان ظاهر میشود، موهایتان میریزد، حالت تهوع وحشتناکی دارید و از منافذ مختلف بدنتان خونریزی شروع میشود.
این علائم به این معنا بود که [فرد] دچار مسمومیت پرتوی (Radiation Poisoning) شده است و در نتیجه هزاران نفر جان باختند. تارامِی یکی از کسانی بود که این علائم را نشان داد، اما او بهمرور زمان بهبود یافت؛ اگرچه بینایی چشم راستش را از دست داد. اما خبر بدتر این بود که او دریافت خواهر ۱۳ سالهاش به دلیل سوختگیهای وحشتناک جان سالم به در نبرده است. در روز بمباران، بیش از ۴۵,۰۰۰ نفر کشته شدند. تقریباً همه قربانیان ژاپنی بودند، اما تعدادی از نیروهای نظامی آمریکایی که در شهر اسیر بودند نیز در میان کشتهشدگان بودند. دهها هزار نفر دیگر نیز در ماههای آتی از بین رفتند. تعداد نهایی کشتهشدگان تنها قابل تخمین است، اما احتمالاً بین ۱۰۰ تا ۱۵۰ هزار نفر خواهد بود.
در ساعت ۲:۵۸ بعد از ظهر به وقت محلی، هواپیمای «انولا گِی»، کمی بیش از ۱۲ ساعت پس از برخاستن، به پایگاه هوایی آمریکا در تینیان نزدیک شد. در داخل هواپیما، عملاً تنها صدای شنیده شده، غرش یکنواخت موتور بود. هیچ مکالمهای میان خدمه در جریان نبود، حتی زمانی که در راه بازگشت ساندویچ میخوردند. هر کدام از آنها غرق در افکار خود بودند. در ساعات پس از رهاسازی بمب، آنها بیش از حد مشغول درک عمق فاجعهای بودند که شاهدش بودند: شهری تقریباً به بزرگی دالاس که در عرض چند لحظه توسط آتش و دود بلعیده شد. هنگامی که هواپیما با لرزش در امتداد باند فرودگاه متوقف شد و موتورها خاموش شدند، تیبتس آماده شد تا از دریچهای واقع در دماغه هواپیما خارج شود. زمانی که او به هوای آزاد پا گذاشت، با موجی از تشویق و کف زدن حاضران روبرو شد.
جمعیتی بالغ بر ۲۰۰ نفر در امتداد مسیرهای فرعی [فرودگاه] ایستاده بودند؛ این جمعیت شامل پرسنل نظامی از تمام ردهها، از پایینترین تا بالاترترین درجه، بود. تیبتس هرگز این تعداد ژنرال و دریاسالار را در یک مکان ندیده بود. او بیسروصد تحسینها را پذیرفت، او مأموریت را دقیقاً مانند هر مأموریت دیگری اجرا کرده بود؛ او یک نظامی تمامعیار بود. او صرفاً دستوراتش را دریافت کرده و آنها را به بهترین نحو ممکن به انجام رسانده بود. رسیدگی به سیاست و اخلاق برای دیگران بود. در این حین، چهرهای آشنا ظاهر میشود: کارل اسپاتس (Carl Spaatz)، فرمانده نیروی هوایی در منطقه اقیانوس آرام.
سپس [اسپاتس] نشان افتخار را بر سینه خلبان نصب میکند. این اقدام، در قدردانی از خدمات برجسته تیبتس، موج جدیدی از تشویقها را برمیانگیزد. در این هنگام، تیبتس دستی را روی آرنجش حس میکند و او را بههمراه بقیه خدمه مأموریت برای یک جلسه توجیهی خصوصی [از جمعیت] دور میکنند. پس از آن، [آنها به پایگاه] بازمیگردند تا اگر نه در جشن و سرور، حداقل در استراحتی از روال عادی زندگی پایگاه هوایی شرکت کنند. او بشقابش را از میزهای مملو از غذا پر میکند، یک آبجو (Beer) سرد باز میکند و به تماشای مردانی مینشیند که برای آرامش یافتن، سافتبال بازی میکنند.
یک صحنه تماشایی [در بازی سافتبال]، باعث بلند شدن صدای هیاهو و شادمانی شد. گروه دیگری غرق در یک مسابقه جیترباگ (Jitterbug) بودند، اما تیبتس که امروز به اندازه کافی انرژی صرف کرده بود، ترجیح داد به تماشای نمایش ویژه یک فیلم جدید برود و در صندلی خود فرو رفت. با آغاز صحنه افتتاحیه، او میتوانست هر تماشاگری در یک سینما باشد که چشمانش به پرده دوخته شده و بازیگر زن نقش اول وارد ماجرا میشود. اما امروز به هیچ وجه عادی نبود. او سهم خود را در تغییر جهان ایفا کرده بود و با وجود تمام روحیه بالا در تینیان (Tinian)، مرکز عملیات در جزایر مارینا، هنوز هیچ کس بهدرستی نمیدانست که این تغییر به چه چیزی منجر خواهد شد.
رئیسجمهور ترومن هنگامی که خبر حمله به او داده شد، در وسط اقیانوس اطلس بود. او ۱۶ ساعت پس از انفجار، بیانیهای صادر کرد و ماهیت این حمله را تأیید نمود. « : نیرویی که خورشید از آن قدرت میگیرد، علیه کسانی که غرش را به شرق دور آوردهاند، رها شده است. ما اکنون آمادهایم تا هر مرکز تولیدی ژاپنیها را در هر شهری بهشکلی سریعتر و کاملتر نابود کنیم.»
اما ژاپنیها همچنان از تسلیم شدن خودداری میکنند. هیروهیتو، در مقام امپراتور و با جایگاه الهی، در موقعیت دشواری قرار دارد. قرار بر این است که او فراتر از مسائل زمینی مانند سیاست و روند جنگ باشد، اما اکنون که حیات خودش و آینده کشورش در خطر است، نتوانسته از این مسائل دوری کند. دولت او دچار تفرقه است:
- یک جناح که مصمم است تا آخرین نفس بجنگد و متقاعد شده است که به نحوی از این بحران خارج خواهد شد.
- جناح دیگر که در جستجوی صلح است؛ آنها از ضعف شدید ژاپن آگاهاند، ناامیدانه به دنبال راه خروج میگردند و از عواقب بعدی میترسند.
این جناح طرفدار پیگیری صلح مشروط است، اما بعید به نظر میرسد که متفقین این شرایط پیشنهادی را بپذیرند. این شرایط شامل موارد زیر بود:
- حفظ مقام امپراتور بهعنوان رئیس دولت.
- رد هرگونه اشغال خاک ژاپن.
- واگذاری مسئولیت خلع سلاح و برگزاری محاکمات احتمالی جنایات جنگی به خود ژاپن.
اکنون، تنها دو روز پس از [بمباران] هیروشیما، فشارها بار دیگر با اعلام جنگ اتحاد جماهیر شوروی تشدید میشود. این امر بهشدت آنها را سردرگم کرد، زیرا هرچند که ژاپن تمایلی به اشغال شدن توسط هیچ قدرتی—از جمله آمریکا—نداشت، اما فکر اشغال توسط شوروی برایشان کاملاً منفور و غیرقابل پذیرش بود. آنها حتی اشغال مشترک توسط شوروی و ایالات متحده را نیز تصور نمیکردند.
اما با توجه به اینکه هنوز هیچ نشانهای از اقدام از سوی توکیو دیده نمیشد، آمریکاییها آماده شدند تا بمب دیگری را پرتاب کنند. برنامه اولیه برای ۱۱ اوت تنظیم شده بود، اما بهدلیل پیشبینی وخامت هوا تا آن زمان، تاریخ عملیات دو روز به جلو کشیده شد. در ۹ اوت، ساعت ۳:۴۷ بامداد، یک بمبافکن B-29 که «باکسکار» (Bockscar) نام داشت، از تینیان (Tinian)، مرکز عملیات در جزایر مارینا پرواز کرد. این هواپیما حامل یک بمب پلوتونیومی با همان طراحی بمب آزمایش ترینیتی بود که «مرد چاق» (Fat Man) لقب داشت. این سلاح برای شهر کُوکورا (Kokura) که محل یک زرادخانه عظیم بود، در نظر گرفته شده بود. با این حال، این پرواز با مشکلات فنی متعددی مواجه شد و هنگامی که به هدف رسید، دید نامناسب بود؛ این وضعیت تا حدی به دلیل وضعیت جوی و تا حدی نیز به دلیل دود ناشی از یک حمله بمبگذاری متعارف قبلی بود که بهاشتباه انجام شده بود و سوخت هواپیما نیز رو به کاهش بود.
سرگرد چارلز دبلیو. سوینی، خلبان باکسکار (Bockscar)، ناچار به گرفتن تصمیمی سخت بود؛ زیرا نه میتوانست بمب را با خود بازگرداند و نه آن را در دریا رها کند. او تصمیم گرفت که به سمت هدف ثانویه مأموریت، یعنی شهر ناگازاکی، با ۲۰۰,۰۰۰ نفر جمعیت، حرکت کند. در حین نزدیک شدن، خدمه نگران بودند که ناگازاکی نیز بیش از حد در پوشش ابرها پنهان باشد، اما ناگهان، استادیوم شهر از میان تاریکی ابرها نمایان شد؛ این نقطه برجسته به خدمه اجازه داد تا جهتیابی کنند. دریچه هواپیما باز شد و «مرد چاق» (Fat Man) سقوط مرگبار خود را آغاز کرد. بمب دقیقاً در ساعت ۱۱:۰۲ صبح، در ارتفاع ۵۰۳ متری منفجر شد.
این بمب با قدرت انفجار ۲۱ کیلوتن، ۴۰ درصد قدرتمندتر از سلاحی بود که علیه هیروشیما استفاده شد. انفجار در منطقه صنعتی شهر، نزدیک به مجتمع کارخانهای که چهار سال قبل مسئول ساخت موشکهای مورد استفاده در حمله به پرل هاربر بود، رخ داد.
- تمام ساختمانهای واقع در شعاع ۸۰۰ متری از نقطه مرکزی انفجار نابود شدند.
- بیش از یک چهارم از ۵۲,۰۰۰ خانه شهر با خاک یکسان شد و تقریباً ۹۰ درصد از کل املاک شهر آسیب دیدند.
در پی انفجار، حدود ۴۰,۰۰۰ نفر بلافاصله جان باختند و آمار نهایی تلفات به ۷۰,۰۰۰ نفر میرسد. اگر بمب بر فراز مناطق تجاری یا مسکونی شهر رها شده بود، این ارقام به آمار هیروشیما نزدیکتر یا حتی از آن فراتر میرفت.
در همان روز، آمریکاییها اعلامیههایی را در سراسر ژاپن پخش کردند
و به غیرنظامیان هشدار دادند که دشمن آنها مخربترین سلاح انفجاری است که تاکنون بهدست بشر ساخته شده است. این اعلامیهها از مردم میخواست که از مقامات خود در مورد فاجعهای که بر سر هیروشیما آمده، پرسوجو کنند. شورای جنگ ژاپن بعدازظهر تشکیل جلسه داد، اما تا فرارسیدن عصر، آنها همچنان نتوانستند بر سر تسلیم شدن یا ادامه جنگ به توافق برسند.
گفتوگوهای پرتنشی تا ۱۲ اوت—یعنی سه روز پس از [بمباران] ناگازاکی—ادامه داشت. در این تاریخ، ژاپن تمایل خود را برای تسلیم تحت شرایط و شروط خاص به ایالات متحده اعلام کرد. مهمترین شرط آنها، تضمین حفظ نظام امپراتوری بود. اکنون، آمریکاییها چه واکنشی نشان میدادند؟ آیا از شرط تسلیم بیقید و شرط خود دست میکشیدند؟ آنها در آن مقطع بمب اتمی بیشتری در اختیار نداشتند و تا پاییز نیز به سلاح جدیدی دست نمییافتند. از سوی دیگر، نیروهای شوروی نیز فشار خود را بر ژاپن افزایش داده بودند. آمریکاییها نوعی مصالحه دوپهلو ارائه کردند. اگرچه با کلمات صریح نبود، اما آنها گفتند که امپراتور میتواند وجود داشته باشد، مشروط بر اینکه درک شود تحت کنترل فرمانده عالی متفقین در اقیانوس آرام خواهد بود. این [تصمیم مصالحه دوپهلو] موضع ایالات متحده بود.
سه روز بعد، در ۱۵ اوت، امپراتور هیروهیتو رسماً برای ملت سخنرانی کرد. این نخستین باری بود که یک امپراتور ژاپنی، خطاب به تمامی مردم کشورش، صحبت میکرد. او در سخنرانی خود که به زبان ژاپنی رسمی و متکلفانه ایراد شد، به سلاح جدید استفاده شده در هیروشیما و ناگازاکی اشاره کرد و هشدار داد که در صورت ادامه جنگ، این سلاحها تمدن بشری را به سمت انقراض کامل سوق خواهند داد. دو هفته پس از این سخنرانی، ژاپن سند تسلیم رسمی خود را امضا کرد؛ این اتفاق به جنگ در اقیانوس آرام پایان داد و بهطور کامل پرده پایانی جنگ جهانی دوم را کشید.
هرچند جنگ به پایان رسیده بود، اما رقابت برای سلاحهای هستهای در واقع تازه با استالین آغاز شده بود. اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۴۹ به دومین قدرت هستهای جهان تبدیل شد. تا امروز [تاریخ انتشار پادکست 11 آکوست 2025]، در مجموع ۹ کشور دارای سلاح هستهای شناخته شدهاند. این دیدگاه وجود دارد که استفاده عملی از بمب اتمی، سایر کشورها را ترغیب کرد تا برای توسعه سلاح هستهای خودشان اقدام کنند. اینکه آیا کشورها صرفاً با اطلاع از وجود چنین بمبی—بدون استفاده واقعی از آن— باز هم همین مسیر را طی میکردند یا نه، نامعلوم است. گمان بر این است که آنها به هر حال برای توسعه آن تلاش میکردند، اما مسلماً پس از آنکه ایالات متحده به عنوان تنها کشور در جهان، عملاً بمبهای اتمی را پرتاب کرد، سایر کشورها به این نتیجه رسیدند که بهتر است بمب خود را بسازند.
ژاپن تا دهه ۱۹۵۰ در اشغال آمریکاییها باقی ماند
در طول این مدت، این ملت آسیایی مسیر تبدیل شدن به یک ابرقدرت اقتصادی دموکراتیک و غیرنظامی را در پیش گرفت. هیروشیما و ناگازاکی هر دو بازسازی شدند و در سالهای پس از جنگ به قطبهای شهری پررونق تبدیل گشتند که مزین به یادبودهایی از سرنوشت وحشتناکی بود که متحمل شده بودند. تأثیر این دو بمب ماندگار است: میلیونها نفر همچنان زخمهای جسمی و روحی را با خود حمل میکنند و زیر بار سنگین غم و اندوه دست و پنجه نرم میکنند. حدود ۶۵۰ هزار نفر از بازماندگان نه تنها باید با عواقب بلندمدت سلامتی—از جمله افزایش خطر ابتلا به سرطان—مقابله کنند، بلکه باید با انگ اجتماعیای نیز دست و پنجه نرم کنند که ریشه در ترس بیاساس از ناقل بودن آنها برای بیماریهای مسری یا حتی انتقال بیماری به نسلهای بعدی دارد. در تمام این مدت، بحثها پیرامون اخلاقی بودن استفاده از بمبها در وهله اول ادامه دارد.
- آیا آنها به کوتاهتر شدن جنگ و نجات جان انسانهای بیشتری نسبت به تلفات خود کمک کردند؟
- و حتی اگر چنین بود، بشریت چه بهایی برای آن پرداخت؟
پاسخ هر چه که باشد، این حقیقت پابرجاست که بمب همچنان قدرت خود را بهعنوان یک عامل بازدارنده ثابت کرده است. مفهوم «تخریب تضمینشده متقابل که بیان میکند استفاده از یک سلاح هستهای خطر حمله متقابل با سلاحی مشابه را به همراه دارد، به یک ابزار مذاکره بسیار نیرومند تبدیل شده است.
۸۰ سال پس از حملات به هیروشیما و ناگازاکی، وحشت فاجعهای که بر سر آنها آمد، فراموش نشده است. و اگرچه جنگ قطعاً چیزی مربوط به گذشته نیست، اما بمبی که یادآور سطری از شعری درباره «درخشش هزاران خورشید» در ذهن اوپنهایمر شد، هرگز پس از آن مورد استفاده قرار نگرفته است. اگر به دنبال یک نقطه امیدبخش باشیم، آن این است که از زمان ناگازاکی تاکنون هیچکس از آن استفاده نکرده است و تنها میتوان امیدوار بود که خاطرات ویرانی مطلق این بمبها و بلایی که بر سر انسانها آوردند، مانع از آن شود که مردم و دولتها هرگز دوباره از آنها استفاده کنند.
با این حال، همیشه راههای بسیار دیگری برای گسترش وحشت در جهان وجود دارد.
اگر قصه های دو میم رو دوست دارین، اونو به دوستانتون هم معرفی کنین
پادکست دو میم و همه قصههایی که تا الان برایتان تعریف کردم از هرکجا که پادکست گوش میدین، در دسترسه
فقط فراموش نکنید که وقت سرچ، بین کلمه دو و میم یک فاصله بزنین
کامنت در کست باکس و شبکه های اجتماعی بادتون نره
تا قصهی بعدی خیلی مراقب خودتون باشید
