پانزدهم آوریلِ ۱۹۴۵ است. سربازِ جوانی در هنگِ پیادهنظامِ بریتانیا، در پشتِ کامیونی نظامی جای گرفته و کاروانی که بدان تعلق دارد، در میانِ نواحیِ روستاییِ شمالِ آلمان با صدای تقتق میلرزد. با نزدیکشدنِ جنگِ جهانی دوم به مراحلِ پایانی، متفقین با فروپاشیِ رژیمِ نازی، در سراسرِ این کشور پیشروی میکنند. با این حال، در پشتِ کامیون هیچ احساسِ پیروزمندانهای وجود ندارد؛ بلکه نوعی نگرانیِ ساده از آنچه در پیشِ رویشان خواهد بود، بر آنان چیره شده است. خبر رسیده …
