ساعت به ۵ صبح روز ۱۶ جولای ۱۹۴۵ نزدیک میشود. طوفانی بر فراز صحرای نیومکزیکو و ایالات متحده آمریکا در حال گذر است. این منطقهی بایر به نام «جورنادا دِل موئرتو» یا «مسیر مرد مرده» شناخته میشود. اما امروز، در حالی که رعد و برق آسمان را میشکافد، این منطقه پر از جنبوجوش است. مردی از جیپ ارتشی پیاده میشود و وارد یک پناهگاه میشود. همین که وارد اتاق میشود، فضایی پر از هیجان و تنش را میبیند.
آنها اینجا جمع شدهاند تا آزمایشی را انجام دهند که هرگز پیش از این امتحان نشده است، و این رابرت اوپنهایمر است که مسئولیت آن را بر عهده دارد. هیچکس نمیداند چه سرنوشتی در انتظار آنهاست؛ حتی خود اوپنهایمر نیز از نتیجه بیخبر است. اما برخی از اعضای تیمش روی پیامدهای احتمالی شرط بستهاند: اول، اینکه آنها منفجر و متلاشی خواهند شد. دوم، اینکه آزمایش با یک ناکامی خفتبار به پایان میرسد، و سوم، اینکه موفقیت آن، مسیر تاریخ را برای همیشه دگرگون خواهد کرد. در ساعت ۵:۱۰ صبح، شمارش معکوس ۲۰ دقیقهای آغاز میشود.
این آزمایش، اوج سالها تلاش در پروژهای است که به «پروژه منهتن» شهرت دارد. این مکان به دلیل دورافتادگی، مسطح بودن و کم وزش بودن باد انتخاب شده است؛ سه عامل حیاتی که اوپنهایمر را بر آن داشت تا نام این محل آزمایش را “ترینیتی” بگذارد. او از طریق روزنهای که در خاکریز پناهگاه تعبیه شده است، بیرون را نگاه میکند. این پناهگاه بیش از هشت کیلومتر از «نقطه صفر» که محل واقعی آزمایش است، فاصله دارد. بنابراین، اوپنهایمر بهسختی میتواند آنجا را ببیند، اما او از تمام جزئیات آنچه در بیابان واقع شده، آگاه است: برجی سی متری که توپی با ظاهری عجیب روی آن قرار گرفته است.
گوی فلزیای به ارتفاع تقریبی یک خودرو. این گوی با سیمهای سیاهی پوشیده شده که در میان گرههای براقِ نقطهنقطهشده روی سطح آن، حلقه میزنند. کابلها به یک پنل کنترل متصل هستند. این کُره با نام «گجت» شناخته میشود؛ نامی شوخطبعانه که به خطرناکترین شیء ساخته شده توسط دست بشر اطلاق گردیده است. یک منور قرمز به آسمان شلیک میشود که علامت هشدار پنج دقیقهای است. در سراسر سایت عظیم آزمایش، مردان و زنانی که روی این پروژه کار میکنند، در پستهای دیدهبانیِ واقع در حداقل 16 کیلومتری «گجت»، این منور را بهعنوان سیگنالی برای دراز کشیدن تشخیص میدهند.
دستها بالای سرشان، پاها به سمت نقطه صفر نشانه رفته است. اوپنهایمر با خود میاندیشد: چند نفر وسوسه خواهند شد که تماشا کنند؟ چند نفر وحشت خواهند کرد؟ شراره دومی در آسمان قوس میزند: دو دقیقه. دیگر برای عقبنشینی خیلی دیر شده است. اکنون، دستکم پیشبینی هواشناس درست از آب درآمد. نکته حیاتی این است که باد کاملاً فروکش کرده است. اوپنهایمر برای حفظ تعادل خود، چوبی را محکم میگیرد. ثانیههای پایانی سپری شدند، و سپس بالاخره، اون خستهی خستهس.
همهچیز سفید میشود. شاید این همان باشد؛ پایان دنیا. سپس افق دوباره نمایان میگردد و نورهای شدید، فرشی درخشان را بر سطح بیابان میگسترانند. شنها به رنگ طلایی، بنفش و آبی درمیآیند. در اطراف اوپنهایمر، صدای هیاهو، تشویق و خندههای جنونآمیز به گوش میرسد. او تماشا میکند که چگونه گوی آتشین رشد کرده و به یک ابر قارچی تبدیل میشود و سپس، صدای مهیب انفجار به آنها میرسد.
بهدنبال آن، غرش باد داغی وزیدن میگیرد. اوپنهایمر چشمانش را میبندد. آزمایش با موفقیت انجام شده است؛ آنها یک بمب اتمی ساختهاند. اما در حالی که دیگران مشغول جشن گرفتن هستند، او تنها میتواند به جملهای از یک متن مقدس هندو بیاندیشد: «اکنون من تبدیل به مرگ بدل شدهام، نابودگر جهانها
پروژه منهتن اسم رمز برنامه فوق سری دولت ایالات متحده برای توسعه اولین بمب اتمی بود.
این یک آزمایش علمی در مقیاس صنعتی بود که با دقت نظامی و سرعتی سرسامآور پیش برده شد. در اوج جنگ جهانی دوم، این رقابت در آلمان نازی بود؛ دانشمندان آلمانی نیز در تلاش بودند تا قدرت خطرناک انرژی هستهای را مهار کنند.
این پروژه با نام یک شخص خاص، یعنی فیزیکدان دکتر رابرت اوپنهایمر، ملقب به «پدر بمب اتمی»، مترادف شده است.
اما داستان سایر دانشمندان، سربازان و غیرنظامیانی که به تولد بمب اتم کمک کردند، چیست؟ آلبرت انیشتین چه نقشی در این پروژه ایفا کرد و عواقب ناشی از استفاده نهایی از این بمب چه بود؟
سلام
من مهسا محق هستم و این اپیزود هفتاد و ششم از پادکست دو میمه که در آبان ماه سال 1404 خورشیدی منتشر میشه
موضوع این اپیزود، پروژه منهتنه
پروژهای که بههیچوجه کار تنها یک تیم نبود. ساخت سلاح اتمی، در حقیقت، اوج چندین قرن پیشرفت علمی است.
با هم داستان ساخته شدن مرگبارترین سلاح ساخته دست بشر رو میشنویم
این اپیزود عینا از پادکست انگلیسی زبان Short History of یا تاریخ مختصر از مجموعه پادکستهای کمپانی Noiser نقل میشود. اگر احیانا جایی بخوام به روایت چیزی اضافه کنم، حتما قبلش اعلام میکنم.
من کارشناس تربیت کودک نیستم، بچه هم ندارم ولی نظرم اینه که این قصه، اصلا مناسب بچهها نیست.
در سال ۱۷۸۹، یک شیمیدان آلمانی به نام مارتین کلپروت (Martin Klaproth)، مادهای معدنی را که از معدن نقرهای در منطقهای (که اکنون جمهوری چک نام دارد) استخراج شده بود، مورد بررسی قرار داد. در داخل این کانیِ شگفتانگیز که به پیچبلند (Pitchblende) معروف است، کلپروت اکسید یک عنصر فلزی متراکم را کشف میکند.
او به احترام سیاره تازه کشفشده اورانوس، نام آن را اورانیوم میگذارد. یک قرن بعد، هانری بکرل، فیزیکدان فرانسوی، مشاهده میکند که نمکهای اورانیوم پرتوهای نامرئی انرژی یا تابش ساطع میکنند. بر مبنای کار او، ماری کوری، دانشمند سرشناس، پیشگام تحقیقاتی شد که او و همسرش پیر آن را رادیواکتیویته (فعالیت رادیویی) نامیدند.
نتیجهگیری کوری این بود که این فرآیند میتواند درون یک اتم رخ دهد؛ ایدهای انقلابی. چرا که دانشمندان پیش از آن معتقد بودند که اتمها کوچکترین واحدهای سازنده ماده هستند؛ کلمه «اتم» حتی ریشه در واژه یونانی “اَتومان” دارد که به معنای «چیزی که قابل تقسیم نیست» است.
در سال ۱۹۳۲، در آزمایشگاهی در کمبریج
دو فیزیکدان دقیقاً همین کار را انجام میدهند: جان کاکرافت و ارنست والتون یک شتابدهنده ذرات میسازند و با بمباران هسته اتم لیتیوم توسط پروتونها، آن را تجزیه کرده و به دو هسته هلیوم تقسیم میکنند. چند سال بعد، در اواخر دهه ۱۹۳۰، شیمیدانان در برلین یک گام فراتر میروند و اتمهای اورانیوم را میشکافند. اما این همکار آنها، دکتر لیزه مایتنر (Lise Meitner) است که نتایج غیرمنتظره آنان را تفسیر میکند. او بهعنوان یک زن یهودی، پیش از این برای فرار از رژیم یهودستیز حزب نازی به سوئد گریخته بود.
او که اکنون در تبعید و بهدور از آزمایشگاه همکارش مشغول به کار است، به شناسایی فرآیند جدیدی کمک میکند که آن را شکافت هستهای مینامند. این فرآیند صرفاً به معنای تقسیم یک اتم نیست، بلکه به معنای ایجاد یک واکنش زنجیرهای است. در این واکنش، یک نوترون باعث تقسیم هسته یک اتم میشود؛ این تقسیم، نوترونهای بیشتری را آزاد میکند که به نوبه خود باعث تقسیم هستههای دیگر میشوند و این روند به همین ترتیب ادامه مییابد. این فرآیند بهطور همزمان، حجم عظیمی از انرژی را آزاد میکند. محققان به پتانسیل این کشف پی میبرند، که این پتانسیل تنها محدود به تولید برق نیست.
بنابراین گروههای تحقیقاتی در پاریس، برلین، رم، لندن و آمریکا میتوانستند به صورت تقریباً تصادفی به این کشف برسند. این رویداد، که یک کشف چشمگیر بود، در اواخر سال ۱۹۳۸ در برلین آلمان رخ داد. در آن زمان، هیتلر در قدرت بود و تنها یک سال تا آغاز جنگ جهانی دوم باقی مانده بود.
قطعا، این واقعیت که این فرآیند میزان زیادی انرژی – میلیونها برابر انرژی یک واکنش شیمیایی – آزاد میکند، و همچنین نوترونهایی از خود منتشر میسازد که قابلیت ایجاد یک واکنش زنجیرهای را دارند، بهسرعت مورد توجه قرار گرفت. تنها چند هفته طول کشید تا افرادی که از این کشف آگاه بودند، گمانهزنی درباره احتمال ساخت یک بمب را آغاز کنند.
یکی از کسانی که پتانسیل شکافت هستهای را درک میکند و از آن بیمناک است، آلبرت انیشتین است. در سال ۱۹۳۸، مشهورترین دانشمند زنده جهان نیز در تبعید به سر میبُرد. چند سال پیشتر، هنگامی که آدولف هیتلر و حزب نازی در آلمان به قدرت رسیدند، انیشتین در سفری در آمریکا بود. او بهدلیل تبار یهودی و مخالفت آشکارش با ایدئولوژی نازی، تصمیم گرفت به وطنش بازنگردد. در واقع، او دیگر هرگز به آلمان یا اروپا بازنگشت.
انیشتین تنها یکی از صدها دانشمند یهودی بود که مجبور شدند سرزمین مادری خود را ترک کرده و در مؤسسات علمی آمریکا، بریتانیا یا سایر پناهگاههای امن مانند اسکاندیناوی به دنبال مأمن باشند.
اما انیشتین، با وجود آوارگی، به کار خود ادامه میدهد
او تحولات مربوط به دو همکار سابقش را پیگیری میکند: لئو زیلارد (Leo Szilard)، فیزیکدان یهودی اهل مجارستان، و انریکو فِرمی (Enrico Fermi)، که بهدلیل یهودی بودن همسرش از ایتالیای فاشیست گریخت. این دو پیشتر یک مدل نظری برای شکافت هستهای ارائه کرده بودند و آن را محقق ساختند، اما در انجام یک آزمایش عملی، از محققان برلینی پیشی نگرفتند.
این افراد مقالات علمی یکدیگر را مطالعه میکردند. بسیاری از آنها با هم همکار و همدرس بودند و ارتباط خود را حفظ کرده بودند؛ در واقع، جریان ارتباطی گستردهای در میان این جامعه علمی وجود داشت. آنها از آزمایشگاههای یکدیگر بازدید میکردند و در کنفرانسها با هم دیدار داشتند. بنابراین، از کارهایی که هر یک از دیگری مشغول انجام آن بود، کاملاً مطلع بودند.
زیلارد و فِرمی که در دانشگاه شیکاگو مستقر هستند، میخواهند توجه رئیس جمهور ایالات متحده، فرانکلین دی روزولت، را به پروژه خود جلب کنند و به او هشدار دهند که این فناوری اکنون در آلمان در حال توسعه است. بنابراین، آنها از همکار برجسته خود، آلبرت انیشتین، کمک میگیرند.
این افراد در غیر این صورت فیزیکدانان پناهندهای بودند که کمتر شناخته شده بودند. چگونه میتوانستند نامهای را به رئیسجمهور برسانند؟ منطق پشت این اقدام چنین بود که، دستکم رئیسجمهور نام انیشتین را خواهد شناخت و آن را جدی خواهد گرفت. بنابراین، گرچه انیشتین نامه را شخصاً ننوشت و سایرین این کار را انجام دادند، اما نامه با امضای او ارسال شد. نامه مشابهی در بهار سال ۱۹۴۰ در بریتانیا توسط دو فیزیکدان پناهنده در بیرمنگام نوشته شد که به وزارت دفاع بریتانیا رسید. اما یادداشت آنها از جزییات فنی زیادی داشت و به تخمین تخریب بحرانی و بازدهی بمب پرداخته بود.
این یادداشت در واقع یک پیشنویس فنی حاوی جزئیات ساخت بمب بود. از این جهت، جزئیات آن بسیار بیشتر از نامه انیشتین بود و همین امر، تلاشهای بریتانیا را برای ساخت بمب آغاز کرد.
همزمان، اصول فیزیک در برلین، واشنگتن یا لندن تفاوتی نداشت و یکسان بود. بنابراین، در همان زمان، چندین تلاش به صورت موازی با یکدیگر آغاز شد.
یک ماه پس از آنکه انیشتین نامه خود را برای رئیسجمهور روزولت ارسال کرد، آلمان به لهستان حمله کرد و اروپا بار دیگر درگیر جنگ شد.
چندین ماه طول کشید تا روزولت به انیشتین پاسخ دهد
اما هنگامی که پاسخ او رسید، حاوی این خبر بود که دستور مطالعه در مورد اورانیوم را صادر کرده است.
به نظر میرسید که روزولت بهطور شهودی درک میکرد که این مسئله میتواند اهمیتی حیاتی داشته باشد؛ و حتی اگر در ابتدا صرفاً یک فرضیه بسیار خام باشد، نباید نادیده گرفته شود. زیرا روزولت کاملاً متقاعد شده بود که آمریکا قطعاً وارد جنگ خواهد شد و این ایده وجود داشت که هیچ کشوری بدون چنین سلاحی، در برابر کشوری که آن را در اختیار دارد، شانسی برای پیروزی نخواهد داشت.
لئو زیلارد، دوست قدیمی انیشتین، در اولین جلسه کمیته مشورتی اورانیوم که در تاریخ ۲۱ اکتبر ۱۹۳۹ در واشنگتن دیسی برگزار شد، شرکت میکند. انیشتین نیز به این جلسه دعوت میشود، اما از حضور در آن صرفنظر میکند و گرچه نامه او روزولت را تحت تأثیر قرار داد، این پایان مشارکت انیشتین در کل پروژه خواهد بود.
حالا، چرخها به حرکت درآمدهاند. دولت ایالات متحده تأمین مالی پروژه زیلارد و فِرمی برای توسعه یک راکتور هستهای را بر عهده میگیرد. اما تهیه اورانیوم مورد نیاز، چالشی بزرگ ایجاد میکند؛ در حالی که خود این عنصر، کمیاب نیست.
این عنصر به طور طبیعی در سنگها، خاک و حتی آب یافت میشود. اما این عناصر کمیاب برای مقادیر تجاری هستند. استخراج عنصر مفید از معدن ضروری است. این فرآیند جداسازی اورانیوم که فقط میتواند اتم به اتم اتفاق بیفتد، به عنوان غنیسازی یا خالصسازی شناخته میشود. وقتی از زمین خارج میشود، سنگ معدن حاوی دو شکل مختلف است. اورانیوم۲، ۳، ۵ و اورانیوم ۲، ۳، ۸. فقط اولی میتواند کارآمد باشد و بنابراین برای سلاحها استفاده میشود. و متأسفانه برای دانشمندان، کمتر از۱٪ سنگ معدن حاوی اورانیوم۲، ۳، ۵ است.
اوایل سال ۱۹۴۱، گلن سیبورگ (Glenn T. Seaborg)، شیمیدانی که در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی مشغول به کار بود، کشف کرد که وقتی اورانیوم-۲۳۸ (8،3،2) با ذرات بمباران شده و عنصر حاصل برای واپاشی رها میشود، عنصر جدید دیگری تولید میگردد. در ابتدا، این ماده صرفاً با نام «عنصر ۹۴» شناخته میشد، تا اینکه سیبورگ طبق سنت نامگذاری عناصر به نام سیارات، آن را پلوتونیوم نامید.
پلوتونیوم بهندرت در طبیعت یافت میشود، اما شیمیدانان میتوانند آن را در آزمایشگاه تولید کنند. آنها به این نتیجه رسیدند که این عنصر شکافتپذیر است. به عبارت دیگر، میتوان از آن برای ایجاد شکافت هستهای استفاده کرد.
احتمالا معضلی که در آن زمان وجود داشت، این بود که آنها با دو احتمال مواجه بودند: غنیسازی اورانیوم و تولید پلوتونیوم. هر دو روش بسیار دشوار بودند. هیچکس نمیدانست در عمل کدامیک به نتیجه خواهد رسید، از این رو، تصمیم بر این شد که «بهتر است هر دو را پیگیری کنیم.» بنابراین، تصمیم گرفته شد که هر دو امکان بهطور موازی دنبال شوند. چه کسی میدانست آلمانیها مشغول انجام چه کاری هستند؟
در میان تمام این فعالیتها، ناگهان عقربههای ساعت با صدای بلندتری شروع به تیکتاک میکنند. صبح زود روز هفتم دسامبر ۱۹۴۱، دو موج از هواپیماهای جنگنده ژاپنی، بمب و اژدرهایی را بر روی کشتیهای جنگی آمریکایی در پایگاه پرل هاربر در هاوایی ریختند. این حمله به کشته شدن بیش از ۲۴۰۰ ملوان، سایر پرسنل نظامی و غیرنظامی آمریکایی منجر شد و منطقه اقیانوس آرام را وارد درگیری جهانی کرد. با اعلام رسمی جنگ از سوی آمریکا، روزولت کار کمیته اورانیوم را تسریع کرد.
ده روز پس از حمله به پرل هاربر، ارتش ایالات متحده اولین جلسه پروژهای را برگزار کرد که بعدها به پروژه منهتن معروف شد؛ نام این پروژه از محل ستاد ارتش در شهر نیویورک گرفته شده است. رهبر این پروژه، ژنرال لسلی گرووز، مسئول تحقیقات، توان نظامی و امنیت پیرامون توسعه اولین بمب اتمی جهان است. او موظف بود همه این کارها را بهصورت کاملاً مخفیانه پیش ببرد، با وجود آنکه در نهایت دهها هزار نفر از دانشمندان، سربازان و غیرنظامیان را به کار گرفت.
مسئولیت این کار به ارتش واگذار شد، زیرا آنها از بودجهای هنگفت برخوردار بودند. سمت ژنرال گرووز در آن زمان، مهندسی بود و او مسئولیت تمام ساختوسازهای نظامی در داخل کشور را بر عهده داشت. بنابراین، سازماندهی پیمانکاران برای احداث هر کارخانه مهماتسازی، دژ، پایگاه هوایی و کارخانه هواپیماسازی، بر دوش او بود. بزرگترین پروژه او پیش از این، ساخت پنتاگون بود. از این رو، او تمام پیمانکارانی را در سراسر کشور میشناخت که میتوانستند کارهای بزرگ را بپذیرند و آنها را بهموقع، با بودجه تعیینشده و با حفظ رازداری لازم انجام دهند. بنابراین، او واقعاً نیروی محرکه اصلی این پروژه بود.
قطعات این پازل که گرووز (Groves) باید آنها را کنار هم بچیند، در منطقهای وسیع و گسترده، به معنای واقعی کلمه در نقاط مختلف کشور، پراکنده بودند.
ابتدا، آنها باید اورانیوم را در یک سایت جدید غنیسازی میکردند. در اوک ریج، تنسی، سه فرآیند مختلف برای غنیسازی دنبال شد تا بتوانند از عهده تعداد عظیم کارکنان برآیند. یک شهرک جدید، با خانهها، فروشگاهها، مدارس، و حتی سالنهای تئاتر و پارکها، در آنجا پدید آمد. جمعیت این منطقه بهسرعت سر به فلک کشید. در اوایل دهه چهل میلادی، یک مجتمع تخصصی در آنجا ادعا میکرد که بزرگترین ساختمان جهان است. کاری که در اوک ریج صورت میگرفت، برای کل پروژه بنیادی بود: جداسازی هسته گرانبها و انفجاری بمب آینده.
این فرآیندها اصلاً کارآمد نبودند، بلکه کاملاً ناکارآمد بودند. بنابراین، برای دستیابی به تنها چند کیلوگرم از نوع مورد نظر اورانیوم، در نهایت به چندین تن ماده اولیه (ماده ورودی) نیاز بود.
یکی از روشها، استفاده از یک دستگاه الکترومغناطیسی به نام کالوترون (calutron) است. این دستگاه معمولاً توسط تیمی از دانشمندان اداره میشد، اما وقوع جنگ به کمبود کارکنان متخصص انجامید. بنابراین، حدود ۱۰,۰۰۰ زن جوان که اغلب فارغالتحصیل دبیرستان بودند، برای انجام این کار آموزش دیدند؛ هرچند هدف کار آنها حتی از خودشان نیز کاملاً محرمانه نگه داشته میشد.
فرآیند غنیسازی اورانیوم به مقادیر عظیمی از سنگ معدن خام اورانیوم وابسته است. اگرچه معادنی در کلرادو و کانادا وجود داشت، اما غنیترین و فراوانترین منبع آن در منطقهای قرار داشت که در آن زمان کنگوی بلژیک نامیده میشد.
اما اینکه چگونه میتوان در زمان جنگ، موادی را از چنین فواصلی دور به دست آورد، شانسی بزرگ نصیب ژنرال گرووز کرد. یک مرد بلژیکی به نام ادگار سِنجیر (Edgar Sengier)، مهندس مسئول یک معدن اورانیوم در آن منطقه بود و از کاربردهای بالقوه محصول خود، بهخصوص با توجه به شرایط جنگی اروپا، کاملاً آگاه بود. او نمیخواست نازیها به ذخایر عظیم سنگ معدن اورانیومش دست یابند، از این رو، نیمی از کل ذخیره را به یک انبار در استاتن آیلند نیویورک ارسال کرد. در سپتامبر ۱۹۴۲، گرووز یک ستوان را به دفتر کار سِنجیر در نیویورک فرستاد تا امکان ارسال سنگ معدن بیشتر از آفریقا را بررسی کند.
سِنجیر (Sengier) در پاسخ، جمله معروف خود را بر زبان میآورد: «میتوانید همین الان آن را تحویل بگیرید؛ هزار تُن از آن!» او منتظر بود تا بالاخره کسی خواهان این هسته حیاتی شود.
در کنگو معادن اورانیوم بسیار غنی وجود داشت
محصول اصلی که آنها در پی آن بودند، احتمالاً رادیوم بود، میدانید، برای ساخت صفحههای ساعتهای شبنما و از این قبیل چیزها. اما رادیوم و اورانیوم اغلب در کنار هم یافت میشوند، و اتفاقاً این محل بسیار غنی از سنگ معدن اورانیوم با خلوصی در حدود ۷۵ درصد یا بیشتر بود. شانس بزرگی برای گرووز (Groves) بود؛ زیرا این مواد باارزش بهراحتی در انباری در نیویورک، در بشکههایی با نشان سنگ معدن اورانیوم ذخیره شده بود و او قادر به خرید آنها بود.
گرووز (Groves) کل انبار را به علاوه ۳۰۰۰ تن دیگ که هنوز توی معدن هستن رو میخره میخرد. بنابراین یک مشکل حل شد، اما چالشهای بسیار دیگری وجود دارد که باید بر آنها غلبه کرد. برای ساخت بمب اتمی، دانشمندان باید ثابت کنند که بهرهوری هستهای همانطور که انتظار دارند، کار خواهد کرد و میتوانند این فرآیند را کنترل کنند. برای انجام این کار، آنها به یک راکتور هستهای نیاز دارند. دوم دسامبر ۱۹۴۲ است، زن جوانی با ژاکت تویید، صبح سرد دانشگاه شیکاگو را با عجله طی میکند.
دکتر لئونا وودز، بهعنوان یک فیزیکدان، بیشتر به سالنهای سخنرانی دانشگاهی عادت دارد، اما امروز صدای قدمهای او روی چمن یخزده زمین اِستَگ (Stagg Field) که زمین فوتبال آمریکایی است، شنیده میشود. در گذشته، او گاهی اوقات در زمینهای اسکواشی که زیر جایگاه تماشاگران تعبیه شده بودند، بازی میکرد. اکنون او در همانجا مشغول به کار است.
او کارت ورود به این مرکز را میزند. فضای داخل شبیه کندوی زنبور و پر از جنبوجوش است؛ افراد در رفتوآمدند و ماشینآلات با صدای بلند کار میکنند. زمینهای اسکواش برای یک هدف جدید تصرف شدهاند: آزمایشگاهی مخفی. در ماههای اخیر، کارگران یک نمونه اولیه از یک راکتور هستهای را در آنجا ساختهاند.
این شامل ۴۵۰۰۰ آجر گرافیتی سیاه است که حدود ۲۲۰۰۰ میله اورانیوم روی هم چیده شدهاند. این آجرها در یک شبکه پیچیده به ارتفاع ۲۰ فوت چیده شدهاند. دکتر وودز به تقریباً ۵۰ دانشمند دیگر میپیوندد. رهبر آنها، دکتر انریکو فِرمی ایتالیایی، نزدیک میشود و از دکتر وودز میخواهد تجهیزات تخصصی را که خودش اختراع کرده است، آماده کند. او جلوی مجموعهای از کلیدها و شمارندهها مینشیند تا ورودی بور، تری فلوراید متر خود را ثبت کند که تشخیص میدهد آیا آزمایش امروز موفقیتآمیز است یا خیر.
فِرمی عقبتر، به سکوی تماشاچی میرود و به همه به جز چند مرد دستور میدهد که منطقه اطراف رآکتور را ترک کنند. یک داوطلب تنها آماده است تا فرآیند واکنش زنجیرهای هستهای را آغاز کند. تیم دیگری از سه دانشجو با سطلهایی از محلول کادمیوم بالای دستگاه ایستادهاند. آنها عملاً نقش آتشنشان را دارند زیرا کادمیوم نوترونها را جذب میکند و اگر واکنش از کنترل خارج شود، آن را کند میکند. حداقل این تئوری است. دکتر فِرمی معتقد است که میتواند واکنش را کنترل کند.
این اولین باری است که این فناوری در چنین مقیاسی، بدون هیچگونه سپر محافظ در برابر تشعشع یا سیستم خنککننده آزمایش میشود. همه حاضران در این محل باید صرفاً به محاسبات او اعتماد کنند. اکنون فِرمی فرمان را صادر میکند؛ داوطلبی که کنار راکتور ایستاده است، میله کادمیوم را از میان آجرها بیرون میکشد. همه نفس خود را حبس میکنند. دکتر وودز با تنظیم کلیدها و یادداشتبرداری سریع از اعداد، خود را مشغول نگاه میدارد. او میتواند احساس کند که در درون راکتور، جایی که با چشم غیرمسلح دیده نمیشود، کیمیاگری در حال وقوع است.
سرانجام، شمارندههای الکتریکی شروع به تیکتاک میکنند
صدای آنها به تدریج به وزوز بلندی تبدیل میشود. دکتر وودز یافتههای خود را به دکتر فِرمی اعلام میکند: در اعماق ساختار گرافیتی، واکنش زنجیرهای در جریان است.
فِرمی، در حالی که دکتر وودز را با کارش تنها میگذارد، به یک اپراتور دستور میدهد که یک تلگرام رمزگذاریشده برای بقیه تیم پروژه منهتن ارسال کند. هنگامی که کاغذ از دستگاه تلگراف در سوی دیگر خارج میشود، روی آن این پیام نوشته شده است: «دریانورد ایتالیایی در دنیای جدید فرود آمد.»
پیش از آن هیچکس هرگز راکتوری نساخته بود. این راکتور با توانی کمتر از یک باتری چراغقوه – حدود نیم وات – کار میکرد. با این دستگاه حتی نمیشد یک لامپ را روشن کرد، اما نشان داد که این نظریه صحیح است: میتوان یک واکنش زنجیرهای را به گونهای ایجاد و کنترل کرد که در نهایت پلوتونیوم را سنتز کند، اگرچه این فرآیند باید در مقیاسی بسیار بزرگتر انجام میشد.
ظرف دو سال، که اولین راکتوری که تنها حدود نیم وات برق تولید به سه راکتور افزایش یافت که هر کدام با توان ۲۵۰ میلیون وات کار میکردند تا به سطح تولید مورد نیاز دست یابند. مثل اینکه که در عرض دو سال، از ساختن یک هواپیمای کاغذی به ساخت یک بوئینگ ۷۸۷ برسید!
فوقالعادهست.
برای تولید میزان برق مورد نیاز برای پروژه منهتن، آنها به یک رآکتور بسیار بزرگتر نیاز دارند. گرووز (Groves) دستور ساخت یک مرکز جدید در هنفورد در ایالت واشنگتن در کنار رودخانه کلمبیا را میدهد. در اینجا تمرکز بر سنتز پلوتونیوم است. در حالی که سایت بزرگ دیگر در اوک ریج در تنسی بر روی اورانیوم کار میکند،
او در ابتدا در نظر داشت هر دوی این تأسیسات را در تنسی مستقر کند، اما سپس به این نتیجه رسید که: «ما در اینجا با دو فرآیند کاملاً متفاوت سروکار داریم. اگر در یکی از آنها فاجعهای رخ دهد، ممکن است کل پروژه نابود شود.»
همچنین، این جداسازی به رازداری کمک میکرد؛ به این صورت که اگر کسی در تنسی استخدام شده بود و آنجا را ترک میکرد، برای کار در سایت واشنگتن در نظر گرفته نمیشد و بالعکس. بنابراین، این اقدام به آنها کمک میکرد تا امور را به قول خودش «بخشبندی شده و مجزا نگه دارند.
با ادامه عملیات ساختوساز، گرووز (Groves) همچنان مشغول گردآوری تیم رؤیایی خود از متخصصان دانشگاهی بود. در همین ایام، او با مردی دیدار میکند که بعدها به عنوان پدر بمب اتمی شناخته خواهد شد: رابرت اوپنهایمر. اوپنهایمر فیزیکدان نظری بود که در نیویورک متولد شده، تحصیلاتی نیز در آلمان داشت و در آن زمان در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی مشغول به کار بود.
این مرد قدبلند و لاغر با چشمان آبی درخشان که پیدرپی سیگار میکشید، نه تنها یک دانشمند نابغه، بلکه یک دانشمند چندوجهی (همه فن حریف) نیز بود؛ مردی که شعر میخواند و چندین زبان آموخته بود تا بتواند ادبیات را در شکل اصلی خود درک کند. اگرچه او باتجربهترین دانشمندی نبود که گرووز (Groves) در جستجوی تیم با او ملاقات کرد، اما وسعت دانش و سطح جاهطلبیاش، ژنرال را شدیداً تحت تأثیر قرار داد.
او بهزودی در فرایند تصمیمگیریهای کلیدی مشارکت خواهد کرد.
در آن زمان، تحقیقات در مکانهای مختلفی چون نیویورک، شیکاگو و برکلی در جریان بود. از این رو، اوپنهایمر پیشنهاد داد که این کار باید متمرکز شود، زیرا در بسیاری از دانشگاهها تکراری انجام میگیرد. او تأکید کرد که «شما واقعاً به یک آزمایشگاه متمرکز نیاز دارید که همه این افراد بتوانند در آنجا گرد هم آیند.»
او اذعان داشت که این محل باید دورافتاده و مخفی باشد، اما مهم است که این فعالیتها هماهنگ شوند. و بنابراین، میتوان گفت که اون تاریخساز شد، چرا که گرووز (Groves)، اوپنهایمر را برای مدیریت این کار منصوب کرد.
محل متمرکزسازی پروژه، مکانی به نام لاس آلاموس (Los Alamos) در ایالت نیومکزیکو است. در نزدیکی آنجا، منطقهای به نام جورنادا دِل موئرتو (Jornada del Muerto) یا «مسیر مرد مرده» وجود دارد؛ منطقهای دورافتاده، مسطح و تقریباً خالی از سکنه.
به عبارت دیگر، آنجا یک محل آزمایشی عالی برای یک بمب اتمی بود؛ البته اگر آنها بتوانند کار را تا آن مرحله پیش ببرند.
آنجا درست وسط ناکجاآباد قرار داشت. پیش از آن، یک مدرسه پسرانه شبانهروزی در آن محل بود که مسئولین پروژه آن را تصرف کردند، زیرا دارای ساختمانهایی برای اسکان بود. اما در اصل، آنها مجبور بودند این آزمایشگاه را از پایه بنا کنند.
به همین دلیل، تجهیزات از مکانهایی مانند هاروارد یا سیکلوترونها به لاس آلاموس فرستاده میشدند تا دوباره مونتاژ شده و راهاندازی شوند. بنابراین، میدانید، تبدیل شدن آن مکان در عرض چند سال به مجهزترین آزمایشگاه تحقیقاتی جهان، نشان میدهد که آنها تا چه اندازه در مورد این پروژه جدی بودند.
بنابراین، در این مرحله، اورانیوم-۲۳۵ (5،3،2) در اوک ریج، تنسی تولید میشود و پلوتونیوم در هَنفورد، واشنگتن ساخته میشه و در لاس آلاموس. اوپنهایمر و تیم هزاران نفرهاش روی طراحی بمب متمرکز هستند.
آنها کشف میکنند که برای سازگار شدن با خواص متضاد اورانیوم و پلوتونیوم، به دو نوع دستگاه متفاوت نیاز است. بمب اورانیومی نسبتاً ساده است و شکلی شبیه به لوله تفنگ دارد. این بمب، اورانیوم را در انتهای یک لوله نگه میدارد و یک انفجار متعارف در داخل سیلندر، واکنش زنجیرهای را فعال میکند که منجر به انفجار خواهد شد.
انفجار
مزیت بمب اورانیومی در سادگی آن بود؛ دانشمندان بسیار مطمئن بودند که کار خواهد کرد، بهخصوص که در آن مقطع زمانی، تنها به اندازه ساخت یک بمب، اورانیوم-۲۳۵ در اختیار داشتند و میدانستند که تولید مقادیر بیشتر، هفتهها و هفتهها طول میکشد. بنابراین، اطمینان داشتند که این یکی با موفقیت عمل خواهد کرد.
اما در مورد بمب پلوتونیومی که از تکنیک انفجار درونی (Implosion) استفاده میکرد، شرایط فرق داشت. گرچه آنها صدها آزمایش انفجار درونی انجام داده بودند، اما اساساً هدف این بود که مواد منفجره بهطور متقارن و همزمان به سمت داخل منفجر شوند، بهطوری که انفجار تمام قطعات مواد منفجره تنها در فاصله یک میکروثانیه از یکدیگر صورت گیرد. بنابراین، اجرای این کار چالشی بسیار دشوار برای متخصصان الکترونیک بود و آنها بهشدت نسبت به موفقیتآمیز بودن آن عدم قطعیت داشتند.
آنها احساس میکردند که باید آن را آزمایش کنند، و تولید پلوتونیوم در هندفورد رو به افزایش بود، بنابراین آنها به اندازه کافی ذخیره برای آزمایش داشتند و به اندازه کافی برای ساخت یک بمب واقعی باقی مانده بود. پیچیدگی این دستگاه مستلزم همکاری متخصصانی از رشتههای مختلف تحصیلی، دانشمندان و شهروندان عادی، در گرمای دورافتادهی صحرای نیومکزیکو است.
افراد غیرنظامی زیادی در لوس آلاموس حضور دارند، نه فقط مهندسان، بلکه شیمیدانان و متالورژیستها هم هستند که آنها را به شکلهای مربوطه درآورند. افراد زیادی در حوزه الکترونیک بودند، بسیاری از کسانی که اکنون برنامهنویس کامپیوتر نامیده میشوند، یعنی کل این بخش از افراد، محاسبات شبیهسازیهایی را انجام میدادند، خب، از این چیز چه انتظاری میتوانیم داشته باشیم؟ چقدر انرژی باید آزاد کند و چقدر باید تخریب شود؟ بنابراین یک تلاش محاسباتی نوپای بزرگ در لوس آلاموس وجود داشت. آنها هواشناسانی در کارکنان داشتند که با نزدیک شدن به آزمایش، آب و هوا را پیشبینی میکردند. بنابراین انواع چیزهایی که در ابتدا فکر نمیکنید بخشی از یک آزمایشگاه فیزیک هستهای باشند.
با گذشت ماهها، جنگ برای برخی در لوس آلاموس طولانیتر میشود، چرا که میترسند با وجود تمام تلاشهایشان، برای تولید سلاحی که بتواند مسیر درگیری را تغییر دهد، خیلی دیر شده باشد. یا حتی بدتر از آن، آلمانیها زودتر بهش دست پیدا کنن. اولاً. نازیها میتوانند یک بمب اتمی تولید کنند و جهان را تنها با تهدید حمله هستهای گروگان بگیرند. همچنین، آلمانیها شروع بهتری داشتند. هفت سال از زمانی که دانشمندان آنها برای اولین بار در آزمایشگاهی در برلین شکافت هستهای را انجام دادند، میگذرد.
آلمانیها بهسادگی نتوانستند پیشرفت زیادی داشته باشند. دلایل مختلفی برای این امر وجود داشت:
- آنها برنامه توسعه راکتور را داشتند، اما تنها چند صد نفر در آن دخیل بودند.
- برخلاف ایالات متحده، آنها هرگز موفق به راهاندازی یک راکتور عملیاتی نشدند.
- شاید انتظار داشته باشید که آلمانیها در مورد چنین پروژهای سازماندهی کاملی داشته باشند، اما در حقیقت آنها کاملاً بینظم بودند.
- بنابراین، شخصیتی مانند گرووز (Groves)که با سازماندهی قاطع، سطوح بالای دولت را متوجه اهمیت این موضوع کند، در آلمان وجود نداشت.
ظاهراً هیتلر در جریان این موضوع قرار گرفته بود، اما این آگاهی در یک سطح بسیار حدسی و نظری باقی ماند. تخمین زده میشود که مبلغی که آلمانیها برای برنامه خود هزینه کردند، حتی به یک هزارم بودجه پروژه منهتن هم نمیرسید.
در واقع، هزینه تأمین مالی پروژه منهتن برای ایالات متحده در نهایت به بیش از ۲ میلیارد دلار رسید. همچنین، موفقیت این پروژه به هوش سرشار بسیاری از دانشمندان اروپایی و یهودی که به ایالات متحده پناهنده شده بودند، وابسته بود.
اما در این مقطع، کارکنان تمام سایتها شب و روز در تلاش بودند تا مواد اصلی (اورانیوم و پلوتونیوم) و دستگاههای مورد نیاز برای تبدیل آنها به سلاح را تولید کنند.
در آوریل ۱۹۴۵، رئیسجمهور فرانکلین دی. روزولت در حالی که هنوز در قدرت بود، بر اثر خونریزی مغزی درگذشت. هری ترومن، معاون او، روز بعد سوگند وفاداری یاد کرد و تنها در آن زمان بود که از وجود این پروژه آگاه شد؛ این نشاندهنده سطح شدید پنهانکاری بود که بر پروژه حاکم بود.
او در دفتر خاطرات آن شب خود، درباره سلاحی مینویسد که «به اندازه کافی بزرگ است تا کل جهان را نابود کند.» وی همچنین اشاره میکند که آلمانیها احتمالاً منابع لازم برای توسعه آن را ندارند، اما روسها ممکن است چنین تواناییای داشته باشند. نازیها در آن زمان به شکست کامل نزدیک شده بودند و پیش از پایان ماه، هیتلر در پناهگاه خود در برلین خودکشی کرد. یک هفته بعد، آلمان رسماً تسلیم شد و جنگ در اروپا پایان یافت. اما ژاپن قسم خورد که به مبارزه ادامه دهد و تمایلی به دست کشیدن از پروژه گسترش خود در مناطق غنی از منابع جنوب شرقی آسیا و اقیانوس آرام نداشت.
ژاپن همچنین از خطر اشغال و از دست دادن استقلال فرهنگی که ممکن بود در پی تسلیم شدن رخ دهد، واهمه داشت.
با نزدیک شدن به تابستان، تهدید متوجه ایالات متحده از سوی اقیانوس آرام همچنان جدی باقی ماند. به همین دلیل، هیچ وقفهای در کار گرووز (Groves) و اوپنهایمر در لاس آلاموس وجود نداشت.
تا تابستان ۱۹۴۵، آنها به اندازه کافی از این نوع اورانیوم (اورانیوم-۲۳۵) تنها برای ساخت یک بمب داشتند. این مورد، احتمالاً یکی از معدود دفعاتی در تاریخ نظامی است که یک سلاح جدید و مهم، بدون انجام هیچگونه آزمایش مقیاس کامل قبلی، مستقیماً مورد استفاده قرار گرفت. در واقع، اولین آزمایش این بمب، در هیروشیما بود.
در ژوئیه ۱۹۴۵
تنها بمب اورانیومی برای انتقال از طریق اقیانوس به پایگاههای ایالات متحده در اقیانوس آرام، سوار کشتی میشود. در همان روز، اوپنهایمر تصمیم میگیرد که شرایط برای آزمایش نوع دوم سلاح مناسب است. تولید پلوتونیوم کارآمدتر بوده است، بنابراین آنها به اندازه کافی برای آزمایش دستگاه پیچیدهتر دارند. این آزمایش در بیابانی در خارج از لوس آلاموس به عنوان آزمایش ترینیتی شناخته میشود. یک برج سی متری ساخته میشود، کرهای حاوی پلوتونیوم. این وسیله که به اصطلاح گجت خونده میشه روی سکو بالا برده میشه و اوپنهایمر در یک پناهگاه مستقر میشود.
گرووز (Groves)در محل حضور دارد، همچنین فِرمی، سازنده اولین راکتور هستهای. پرسنل مختلف در ایستگاههای دیدبانی خارج از منطقه ممنوعه 16 کیلومتری مستقر شده و مشغول ثبت مشاهدات هستند. هواپیماهای نظامی نیز برای انجام اندازهگیریها در حال گردشند.
سرانجام، در ساعت ۵:۳۰ صبح روز ۱۶ ژوئیه، اولین بمب اتمی جهان رها میشود. برجی که گجت را نگه داشته بود، کاملاً خاکستر میشود. زمین شنی اطراف دستگاه به یک صفحه شیشهای سبز رنگ تبدیل میگردد. شاهدانی که تا ۲۰۰ مایلی دورتر بودند نیز برق انفجار را مشاهده میکنند.
پس از آزمایش، یک بیانیه مطبوعاتی منتشر میشود که صرفاً اعلام میکرد: «مقدار قابل توجهی از مواد منفجره بدون هیچگونه تلفات جانی یا مالی منفجر شده است.»
تمامی حاضران شرطبندی کرده بودند که آیا این دستگاه عمل خواهد کرد یا خیر، و اگر عمل کند، چه مقدار انرژی آزاد خواهد کرد. از این رو، میزان شرطها از صفر تا صد کیلوتُن متغیر بود.
و ظاهراً انریکو فِرمی با این گمانهزنی که ممکن است جو زمین را به آتش بکشند، تمام همکاران خود را وحشتزده کرده بود؛ هرچند این نگرانی کاملاً بیاساس و انحرافی بود. اما این موضوع، نشاندهنده حال و هوای ذهنی آنها در آن مقطع زمانی است.
حتی خود اوپنهایمر نیز قدرت این سلاح را دست کم گرفته بود. در نهایت، بمب پلوتونیومی نیرویی معادل ۲۱ کیلوتن (۲۱ هزار تن) تیانتی آزاد کرد. دمای آن از سطح خورشید نیز بالاتر بود.
آزمایش ترینیتی بر روی سلاح پلوتونیومی با موفقیت همراه بود و دستگاه اورانیومی نیز در همان زمان در حال انتقال از فراز اقیانوس آرام بود. با این حال، حتی در میان دانشمندان نیز کسانی بودند که تحت فشار افکار عمومی، در مورد استفاده از این سلاح علیه غیرنظامیان دچار تردید شدند.
برای هشدار دادن به ژاپنیها، در ۲۶ ژوئیه، رئیسجمهور ترومن اعلامیه پوتسدام (Potsdam Declaration) را صادر کرد و طی آن از آنها خواست که تسلیم شوند.
علاوه بر این، اعلامیههایی بر فراز ژاپن پخش شد که به غیرنظامیان درباره مخربترین انفجاری که تاکنون بشر به خود دیده است، هشدار میداد. اما آمریکاییها بهطور قطعی و صریح اعلام نکردند که یک سلاح هستهای در زرادخانه خود دارند.
هنگامی که ژاپنیها اعلامیه پوتسدام را نادیده گرفتند، ایالات متحده تصمیم گرفت برنامه بمباران سرزمین اصلی ژاپن را به مرحله اجرا درآورد.
آنها حدود شش شهر ژاپن را شناسایی کرده بودند که قبلاً بمباران نشده بودند و از نظر جغرافیایی شرایطی داشتند که به آمریکاییها اجازه میداد تا تأثیرات بمبها را در مقیاس بزرگ ارزیابی کنند. هیروشیما نیز یک پایگاه بزرگ ارتش ژاپن بود. بنابراین، آنها این سلاحها را بهصورت تصادفی و بدون برنامه روی شهری پرتاب نکردند. فهرستی از حدود شش هدف بالقوه وجود داشت که هیروشیما، ناگاساکی و کوکورا (Kokura) سه شهر اول آن بودند. در مورد ناگاساکی، به گمانم یک طنز تلخ تاریخی وجود دارد: ناگاساکی دقیقاً همان جایی بود که اژدرهای مورد استفاده در حمله به پرل هاربر در آن ساخته شده بودند.
ساعت ۲:۴۵ بامداد روز ششم اوت ۱۹۴۵ است
در جزیره تینیان (Tinian Island) واقع در اقیانوس آرام و در حدود ۱۴۰۰ مایلی جنوب سواحل ژاپن.
سرهنگ پاول تیبیتس (Paul Warfield Tibbets Jr) پس از انجام آخرین بررسیهای خود، اجازه برخاستن دریافت میکند. او هواپیمای خود را روی باند فرودگاه شتاب میدهد و به سمت سیاهی بیانتهای آسمان شب اوج میگیرد.
این هواپیمای ملخی، یک بمبافکن B-29 سوپرفورترس (Superfortress) است که به طور ویژه برای این مأموریت تغییر یافته است. زره و تسلیحات معمول آن حذف شدهاند، زیرا در غیر این صورت، با توجه به بار پنج تنی امروز، هواپیما بهسختی میتوانست از زمین بلند شود.
تیبیتس خیلی زود هواپیما را به ارتفاع حدود ۱۱ کیلومتری میرساند. تنها دفاع آنها در داخل هواپیما، یک تیربارچی دُم است؛ هرچند دو بمبافکن B-29 دیگر نیز آنها را همراهی میکنند تا در صورت نیاز پوشش لازم را ایجاد کنند.
خورشید بهآرامی بر فراز اقیانوس آرام طلوع میکند. روکش نقرهای و سبکوزن هواپیما میدرخشد و نام آن «انولا گی» (Enola Gay) که به درخواست تیبیتس و به یاد مادرش، با حروف بزرگ سیاه زیر پنجرهاش نوشته شده است، نمایان میشود.
پس از شش ساعت پرواز، خدمه جزایر ژاپن را در مقابل خود میبینند.
هدف آنها شهر هیروشیما است. با نزدیک شدن هواپیما، دو متخصص تسلیحات به داخل محفظه بمب (Bomb Bay) میروند تا فعالسازی نهایی دستگاه را انجام دهند. این دستگاه با نام رمز «پسر کوچک» (Little Boy) شناخته میشود.
با اینکه این سیلندر سیاه حاوی قویترین ماده منفجرهای است که تاکنون در جنگ به کار رفته،
تام فرَبی (Thomas Fabbri)، افسر بمبافکن، فریاد میزند که تأیید بصری هدف را به دست آورده است: یک پل متمایز با شکل T روی رودخانه اوتا.
تیبیتس به خدمهاش دستور میدهد تا عینکهای محافظ خود را بزنند. دریچه باز میشود و «پسر کوچک» در هوا رها میشود. در همان لحظه، یکی از مردان علامت صلیب (متقاطع) را میکشد و تیبیتس بمبافکن B-29 را در یک چرخش تند ۱۵۵ درجهای قرار میدهد.
خدمه به این سو و آن سو پرتاب میشوند تا زمانی که خلبان هواپیما را صاف میکند و با تمام قوا به موتورها نیرو وارد میکند تا بیشترین فاصله ممکن بین آنها و محل انفجار ایجاد شود. هیچکس نمیداند که آیا موج انفجار، هواپیما را متلاشی خواهد کرد یا خیر.
کسی با صدای بلند، ثانیههای سقوط «پسر کوچک» را میشمارد: «۱۰۰۰، ۲۰۰۰، ۳۰۰۰، ۴۰۰۰…»
جیکوب بِسِر (Jacob Beser)، اپراتور رادار، بمب را با دقت بیشتری روی صفحه نمایش خود ردیابی میکند. بمب همچنان در حال سقوط است. آیا منفجر خواهد شد یا خیر؟
«اِنولا گی» (Enola Gay) در آسمان غرش میکند و خدمه همچنان ادامه میدهند: «۳۰,۰۰۰، ۴۰,۰۰۰…»
خدمه به این نتیجه میرسند که «بمب حتماً عمل نکرده است»
اما حدود ۱۶ کیلومتر و ۴۳ ثانیه بعد، ناگهان آسمان سفید میشود. لحظاتی بعد، هواپیما از شدت موج ضربهای (Shockwave) بهسختی تکان میخورد. سپس با یک پسلرزه دیگر، دوباره لرزش شدیدی رخ میدهد؛ چراغهای هشدار و آژیرها به صدا در میآیند.
با این حال، تیبیتس دستان لرزانش را بر روی دسته کنترل نگه میدارد و به پرواز ادامه میدهد. در موقعیت تیربارچی دُم، گروهبان جورج کارُن دوربین خود را بالا میآورد و عکسی از یک ابر قارچی بنفشرنگ میگیرد که با قدرت به سمت آسمان صبحگاهی بالا میرود.
مأموریت هیروشیما به عنوان یک مأموریت بینقص (Textbook Mission) تلقی شد. تمام اعضای خدمه از جزئیات آن مطلع نشده بودند؛ تنها پس از اینکه پرواز آغاز شد، خلبان برای آنها توضیح داد که: «این اولین بمب اتمی در تاریخ است.»
بنابراین، بسیاری از خدمه عادی تنها زمانی که در هوا بودند، از مأموریت نهایی خود مطلع شدند. آنها همگی خدمه جنگی باتجربه بودند و بسیاری در مأموریتهای اروپا شرکت کرده بودند. به همین دلیل، بهمحض اینکه انفجار رخ داد و شاهد آن بودند، درک کردند که این سلاح بسیار مخربتر از هر بمب معمولی است؛ یک بمب توانست چندین کیلومتر مربع از شهر را نابود کند.
در واقع، یکی از اعضای خدمه در حال نوشتن دفتر خاطرات خود بود. او ثبت کرده است که وقتی شاهد این بمب بودند، نوشته: «خدای من، ما چه کار کردهایم؟»
از آنجا که این فرد یک عضو باتجربه خدمه جنگی بود، میتوان نتیجه گرفت که آنها باید فوراً درک کرده باشند که با پدیدهای بسیار متفاوت روبرو هستند. این لحظه، لحظهای بود که دنیا را تغییر میداد.
تخمین زده میشود که ۸۰,۰۰۰ نفر، تقریباً یکسوم جمعیت هیروشیما، در اثر انفجار اولیه جان خود را از دست دادند. بسیاری از قربانیان توسط گوی آتشین که دمای آن از خورشید داغتر بود کشته شدند، در حالی که عدهای دیگر بر اثر سوختگیهای ناگهانی ناشی از موج انفجاری با قطر بیش از حدود ۳.5 کیلومتر دچار آسیب شدند. همچنین، با فروریختن ساختمانها و شکستن شیشهها، هزاران نفر دیگر جان باختند.
سه روز بعد، بمب با سوخت پلوتونیوم که «مرد چاق» (Fat Man) نام داشت، برای بار دوم [بر فراز ژاپن] پرتاب شد. با این حال، این بار مأموریت چندان ساده و بدون دردسر نبود.
آبوهوا نامساعد است
نشانگرهای سوخت بهدرستی عمل نمیکنند و پوشش متراکم ابر مانع از آن میشود که افسر بمبافکن بتواند کوکورا (هدف اصلی) را ببیند. با توجه به اینکه سوخت هواپیما بهطور خطرناکی کم است، سرانجام آنها محموله را زمانی که شکاف کوچکی در ابرها بر فراز ناگاساکی ایجاد میشود، رها میکنند.
خدمه بهسختی توانستند به پایگاه هوایی ایالات متحده در اوکیناوا بازگردند.
سلاح پلوتونیومی (مرد چاق) قدرتمندتر بود، اما بهلطف موقعیت پناهگاهی که توپوگرافی تپهای شهر ناگاساکی فراهم کرد و این واقعیت که بمب بر فراز یک منطقه صنعتی کمتراکم منفجر شد، تعداد تلفات تقریباً به نصف تلفات هیروشیما رسید. با این وجود، آمار قربانیان پس از این بمبارانها بهطور پیوسته افزایش یافت.
مردم بر اثر جراحات فیزیکی مانند سوختگیها جان میبازند و مرگومیر ناشی از بیماریهای پرتوتابی (Radiation Sickness) حدود سه هفته پس از بمباران به اوج خود میرسد. در درازمدت نیز، مردم به دلیل تخریب زیرساختهای حیاتی، دچار قحطی و گرسنگی میشوند.
تعداد قربانیان حتی از آنچه سازندگان بمب پیشبینی کرده بودند نیز بیشتر بود. نقل شده است که اوپنهایمر هشدار داده بود که ممکن است ۲۰,۰۰۰ نفر جان خود را از دست بدهند، اما برخی تخمینها تعداد کل تلفات را تا ۱۰ برابر این رقم نیز برآورد میکنند.
آنها حتماً میدانستند که این اقدام تلفات عظیمی به بار خواهد آورد و این مسئله اجتنابناپذیر بود. بنابراین، وقتی شما برخی از خاطرات این افراد را میخوانید، اغلب با احساسات متناقض روبرو میشوید:
- افتخار: به این دلیل که توانستند به پایان دادن جنگ کمک کنند و از تجربه و دانش خود برای به ثمر رساندن این پروژه استفاده کرده بودند و نتیجه نیز موفقیتآمیز بود. آنها میتوانستند به این دستاورد عظیم علمی افتخار کنند.
- وحشت/عذاب وجدان: اما در عین حال، آنها درگیر عملی هولناک نیز بودهاند.
شش روز پس از دومین حمله، ژاپنیها تسلیم شدند. سال بعد، رئیسجمهور ترومن قانون انرژی اتمی را امضا کرد که به موجب آن، برنامه هستهای تحت کنترل غیرنظامیان قرار گرفت.
اگرچه خود پروژه منهتن در سال ۱۹۴۷ بسته شد، اما جمع و جور کردی جچیری که بجا گذاشته بود، زمان بسیار بیشتری طلبید. در گرماگرم رقابت برای پایان دادن به جنگ، مقادیر عظیمی زباله رادیواکتیو تولید شد که برای ذخیره آن از مخازن بزرگی استفاده میکردند. رسیدگی به این آلایندهها به آینده موکول شد.
فرآیند پیچیده پاکسازی این مناطق امروز نیز ادامه دارد؛ روندی که برخی تخمینها نشان میدهند هزینهای بیشتر از کل سرمایهگذاری اولیه پروژه خواهد داشت. با این حال، حتی با پایان یافتن پروژه منهتن، اوپنهایمر و تیمش باعث شدند غول (جن) (هستهای) از بطری خارج شود.
ایالات متحده میلیاردها دلار برای راهاندازی تأسیسات هستهای در مقیاس صنعتی هزینه کرد. با وجود پایان جنگ، راکتورها همچنان فعال ماندند و آزمایشگاهها نیز به تحقیقات خود ادامه دادند. گرچه ایالات متحده در رقابت توسعه بمب اتمی پیروز شد، اما نمیتوانست برای همیشه از این فناوری محافظت کند.
شاید اوپنهایمر امیدوار بود که بتوان این فناوری را کنترل کرد، اما روسها در لاس آلاموس جاسوس داشتند. آنها بهخوبی از تمام جزئیات آگاه بودند.
استالین نیز از وقایع مطلع بود و عملاً به دانشمندان خود دستور داد تا کار را آغاز کنند. روسها حتی طرحهایی از طراحی سلاح ترینیتی در اختیار داشتند.
به این ترتیب، پس از پایان جنگ، روسها توانستند ظرف حدود یک سال رآکتور هستهای خود را راهاندازی کنند و تنها چهار سال طول کشید تا این پروژه را بازتولید نمایند.
واضح است که هر کشوری که خود را قدرت جهانی میپنداشت، احساس میکرد که باید برنامه تسلیحات هستهای خود را داشته باشد. بنابراین، ظرف چند سال کشورهای روسیه، بریتانیا، فرانسه و چین نیز شروع به پیگیری این برنامهها کردند.
تا دهه ۱۹۵۰، تضاد ایدئولوژیک بین آمریکا و روسیه هرگز تا این اندازه آشکار نبوده است
در حالی که اکنون هر دو کشور به سلاحهای اتمی دست یافتهاند، تنشهای ژئوپلیتیک و بیاعتمادی شدت میگیرد؛ زیرا هر دو طرف هراس دارند که مبادا طرف مقابل، اولین کسی باشد که دکمه را فشار دهد و حمله هستهای را آغاز کند.
هیچیک از دو ابرقدرت قادر به اقدام نیستند و در بنبست چیزی که به عنوان نابودی تضمینشده متقابل (Mutually Assured Destruction – MAD) شناخته میشود، گرفتار آمدهاند.
در این میان، اوپنهایمر پس از جنگ از اعتبار افتاد؛ او به رسانهها گفت که احساس میکند «دستانش به خون آلوده است». او در فضایی از هیستری ضد کمونیستی، در کاخ سفید فردی نامطلوب تلقی میشد.
دشمنان اوپنهایمر، ارتباطات تاریخی او با سیاستهای چپگرایانه را مطرح کردند و از آن برای منزوی کردن وی استفاده نمودند.
با این حال، دانشمندان دیگر کار او را ادامه دادند، هرچند نقشهایشان تغییر کرد. هر سه سایت اصلی پروژه منهتن— اوک ریج در تنسی، هَنفورد در واشنگتن، و لاس آلاموس در نیومکزیکو— هنوز هم فعال هستند.
مدل آمریکایی پروژههای تحقیقاتی در مقیاس بزرگ که توسط دولت تأمین مالی شده و به دست تیمهایی از دانشمندان اجرا میشود، سابقهای را ایجاد کرد که همچنان به عنوان «علم بزرگ» (Big Science) شناخته میشود.
پیش از جنگ، کمکهزینههای تحقیقاتی فدرال تقریباً وجود نداشت یا بسیار محدود بود. هیچ مؤسسه ملی بهداشت (NIH) یا آزمایشگاههای ملی وجود نداشت و تمام فعالیتهای تحقیقاتی مبتنی بر دانشگاهها بود. بدیهی است که برنامه فضایی نیز وجود نداشت.
بنابراین، [مدل پروژه منهتن] الگویی برای پروژههای «علم بزرگ» آینده مانند آپولو، اینترنت، آزمایشگاههای ملی و بنیاد ملی علوم ایجاد کرد. تمام این تغییرات، رابطه بین علم و دولت را بهطور بنیادی متحول نمود. در واقع، چنین ساختاری هرگز پیش از آن وجود نداشت.
در حالی که جنگی که باعث ایجاد پروژه منهتن شد، اکنون تقریباً از خاطرههای زنده محو شده است، هیچ موجود زنده ای دیگه ازش خازه نداره، سنجیدن و متعادل کردن دستاوردهای این پروژه آسانتر نشده است. این پروژه اگرچه با پرتاب تنها دو بمب به یک درگیری خونین پایان داد (جنگی که بیتردید میتوانست جانهای بیشتری بگیرد)، اما در عین حال، باعث مرگ حدود ۲۰۰,۰۰۰ غیرنظامی ژاپنی شد. و در حالی که دستاوردهای پروژه منهتن به توسعه انرژی هستهای، پزشکی هستهای و سایر کاربردها منجر شد، بحث بر سر اینکه آیا طلوع عصر هستهای برای بشریت یک اتفاق مثبت است یا خیر، همچنان محل اختلافنظر است.
این [فناوری] دنیا را متحول کرد. ناگهان، سلاحی پدید آمد که میتوانست با یک ضربه یک شهر بزرگ را نابود کند. اوپنهایمر این وضعیت را به «دو عقرب به دامافتاده در یک بطری» تشبیه کرد: هر یک میتواند دیگری را از بین ببرد، اما تنها به قیمت نابودی خودش. بنابراین، این [آزمایش] چشمانداز استراتژیک جهان را بهطور بنیادین و رادیکالی تغییر داد. همچنین نحوه تعامل علم، دولت و ارتش را دگرگون کرد؛ چرا که زمانی که این پروژه به یک مجتمع عظیم صنعتی-نظامی تبدیل شد، کنترل آن کاملاً از دست اوپنهایمر خارج گشت. به نظر میرسد که تمام گسترش و تشنجهای هستهای در عرصه سیاست، در همان روز آزمایش ترینیتی متولد شدند.
اگر قصه های دو میم رو دوست دارین، اونو به دوستانتون هم معرفی کنین
پادکست دو میم و همه قصههایی که تا الان برایتان تعریف کردم از هرکجا که پادکست گوش میدین، در دسترسه
فقط فراموش نکنید که وقت سرچ، بین کلمه دو و میم یک فاصله بزنین
کامنت در کست باکس و شبکه های اجتماعی بادتون نره
تا قصهی بعدی خیلی مراقب خودتون باشید
