چند دقیقه به ساعت ۹:۳۰ صبحِ پنجشنبه، ۲۴ اکتبر ۱۹۲۹، در منهتن باقی مانده است.
تاجری خوشپوش با کلاه شاپو بر سر و یقهی کتش را در برابرِ سرمایِ پاییزی بالا زده، با شتاب از خیابانِ والاستریت میگذرد و به خیابانِ براد (Broad)، میپیچد.
همهمهی همیشگیِ ترافیک، گوشهایش را پر میکند و روزنامهفروشها، برایِ آنکه صدایشان از میانِ این غوغا شنیده شود، فریاد میزنند.
لحظاتی بعد، او از پلههایِ بورسِ اوراقِ بهادارِ نیویورک (New York Stock Exchange) بالا میرود.
با آن ایوانِ ستوندار، این ساختمان، یادآورِ معبدی یونانیِ باستان است.
ورود به آن، همیشه، هیجانی در تاجر برمیانگیزد.
بهلطفِ کارش در اینجا، در این معبدِ مدرنِ خدایانِ تجارت، او آپارتمانی شیک، نهچندان دور از سنترالپارک دارد و چشمطمعی نیز به خانهای در همپتونز دارد.
با این حال، امروز، کمی احساسِ تنش میکند.
هفتههاست که نشانههایی از کند شدنِ بازاری که تاکنون پررونق بوده، بهچشم میخورد.
مشتریانِ عصبی، از او خواستهاند تا سهامِ آنان را به بهترین قیمتی که میتواند، بفروشد.
اما او به خود یادآوری میکند که خونسرد باشد.
اگر یک چیز، بازارِ بهطورِ بالقوهی متلاطم را بدتر کند، آن، معاملهگران مضطرباند.
بنابراین، درِ بلند را میگشاید و با اعتمادبهنفس، واردِ تالارِ معاملات میشود.
تالاری وسیع که از قبل، مملو از همکارانِ اوست، با سقفی طلاکاریشده به ارتفاعِ چهار طبقه، پنجرههایِ بزرگ و دیوارهایِ مرمریِ پانلشده بهسبکِ گرجی.
بهمحضِ بهصدادرآمدنِ زنگِ برنجیِ آشنا، کارِ بازار، آغاز میشود.
تالار، بهجنبوجوش میافتد.
جمعیتِ انبوهِ تاجران، تقسیم میشود و هر مردی، یکی از غرفههایِ متعددِ معاملاتیِ نعلاسبی شکل را که در فواصلِ منظم، در سراسرِ تالار، پراکنده شدهاند، اشغال میکند.
در هر یک از این میزهایِ کاریِ چوبی، تلفنها و ماشینهایِ حجیمی قرار دارند که با صدایِ بلند، نوارهایِ کاغذیِ (تیکر) حاویِ آخرین قیمتهایِ سهام را بیرون میدهند.
تلفنها، بیوقفه، زنگ میخورند و تاجران که همگی ایستادهاند، دستوراتِ خرید و فروشِ خود را با صدایِ بلند، اعلام میکنند.
اما امروز، فروش، بسیار بیشتر از خرید است.
با هر بهروزرسانی که از طریقِ نوارهایِ تیکر مخابره میشود، قیمتها، پایینتر و پایینتر میروند.
رفتارِ اخیرِ بیثبات و پرنوسان، به هراسِ کورکورانهای تبدیل شده است.
با سقوطِ قیمتها، هیچکس نمیخواهد سهامی بیارزش، تو دستش بمونه.
بهتر است، پیش از آنکه قیمتها، بیشتر، سقوط کنند، هر قیمتی که میتوانید، بپذیرید.
اما هرچه فروشندگانِ بیشتری وجود داشته باشند، قیمتها، سریعتر، سقوط میکنند.
این، مسابقهای است بهسویِ تهخط.
تاجر، با نگرانیِ فزاینده، به جمعیتِ فروشِ سهام، میپیوندد و آن را به هر کسی که بخواهد بخرد، میفروشد.
اگرچه این بورس، نخستین ساختمانِ مجهز به تهویهی مطبوع در آمریکایِ شمالی بود، او گرما را احساس میکرد.
امروز، هیچکس به فکرِ ثروتمند شدن نیست، اما همه، از دستدادنِ سرمایهی خود، هراسانند.
این ریزش، بهسرعت، به سقوطی کامل تبدیل میشود.
تنها لحظاتی پس از بهصدادرآمدنِ زنگ، بازار، بیش از ۱۰ درصد از ارزشِ خود را از دست میدهد.
دستگاههایِ تیکر، دیگر، نمیتوانند همگام شوند.
قیمتها، چنان سریع حرکت میکنند که دیگر، هیچکس نمیداند که قیمتِ واقعی چیست.
کار گزار قصهی ما، به هوایِ تازه نیاز دارد. فشار، بیش از حد، طاقتفرساست.
او که از پلهها بیرون میآید، با دستوپایِ لرزان، سیگاری را برمیدارد، اما روشنکردنِ آن، برایش دشوار است.
امیدوار است که این، او را آرام کند، اما آنچه اکنون میبیند، تأثیری معکوس دارد.
در خیابانِ پایینتر، دریایی از کلاههایِ شاپو و فدورا بهچشم میخورد که هر یک، بر سرِ سرمایهگذاری مضطربِ قرار دارد که از آنچه در بورس میگذرد، باخبر شده است.
جمعیت، هر لحظه، بیشتر میشود و صداها، بلندتر میشوند.
چند افسرِ پلیسِ سواره، برایِ حفظِ نظم، حضور دارند، اما مشخص است که اوضاع، تنها داغتر میشود.
تاجر، هرگز، چیزی شبیه به این، ندیده است.
هیچکس، ندیده است.
تا پایانِ روز، رکوردِ ۱۶ میلیون سهم، معامله شده است.
این روز، در تاریخ، بهعنوانِ «پنجشنبهی سیاه» (Black Thursday) ثبت خواهد شد؛ نقطهی آغازِ سقوطِ والاستریت و ایستگاهی در مسیرِ پرفرازونشیبِ جهان بهسویِ سالهایِ دشوارِ مالی.
«رکودِ بزرگ»، بدترین و عمیقترین شوکِ اقتصادیِ دورانِ صلح در قرنِ بیستم بود.
این رکود، نحوهی تفکرِ اقتصاددانان را دربارهی نظامهایِ مالی دگرگون کرد، تجارتِ جهانی را بازتعریف نمود و تغییراتی عمیق در جامعه به وجود آورد.
همچنین، عاملی تعیینکننده در گرایشِ جهان بهسویِ جنگِ جهانی دوم بود.
اما چگونه، بذرهایِ این فاجعهی مالی، در جنگِ جهانی اول، کاشته شد؟
چرا رویدادهایِ والاستریت، در سراسرِ کرهی زمین، طنینانداز شد؟
و این، چه هزینهای برایِ مردمِ عادی داشت؟
و چگونه، آمریکا و بقیهی جهان، سرانجام، از چالهی مالیِ خود، بیرون آمدند؟
سلام
من مهسا محق هستم و این اپیزود هفتاد و هشتم از پادکست دو میمه که در تیر ماه سال 1405 خورشیدی بعد از 6 ماه وقفه منتشر میشه
قبل از هرچیز میخوام آرزو کنم
آرزوی اینکه دیگه هیچ وقت در هیچ کجای دنیا، جوی خون هموطن جاری نشه…
توی این اپیزود میخوام براتون از رکود بزرگ بگم، اتفاقی که غلوآمیز نیست اگر بگیم دنیای صد سال اخیر رو شکل داده
بریم با هم به ایالات متحد آمریکا در حدود صد سال پیش و وقایع رو مرور کنیم
این اپیزود عینا از پادکست انگلیسی زبان Short History of یا تاریخ مختصر از مجموعه پادکستهای کمپانی Noiser نقل میشود. اگر احیانا جایی بخوام به روایت چیزی اضافه کنم، حتما قبلش اعلام میکنم.
من کارشناس تربیت کودک نیستم، بچه هم ندارم ولی نظرم اینه که این قصه، چندان مناسب بچهها نیست.
اگرچه سقوطِ والاستریت، لحظهای بود که «رکودِ بزرگ» بهطورِ رسمی، آغاز شد، اما داستان، واقعاً، از آنجا شروع نمیشود.
احتمالاً طبیعی است که ما به سقوطِ بازارِ سهام نگاه کنیم، زیرا دوست داریم بر رویدادهایِ واحد، تمرکز کنیم، درست است؟
۲۴ اکتبر ۱۹۲۹، بوم!
همه در موردِ آن صحبت میکنند. هرجومرجی در والاستریت، رخ داده است. در تمامِ روزنامههاست.
بنابراین، این، راهی مناسب برایِ مشخصکردنِ آغازِ آن است.
اما بسیاری از این موارد، مشکلاتی بودن که بعد از جنگ جهانی اول بهوجود اومدن و در طول زمان تشدید شدند.
درست پس از جنگِ جهانی اول. در ۲۸ ژوئن ۱۹۱۹، در کاخِ ورسای، در نزدیکیِ پاریس، سیاستمداران، برایِ امضایِ سندی، گرد هم آمدهاند.
این، دقیقاً، پنج سال از روزِ ترورِ آرشیدوکِ فرانتس فردیناند (Archduke Franz Ferdinand) در سارایوو میگذرد که جهان را به درگیریِ بیسابقهای کشاند.
«جنگِ بزرگ»، شش ماه پیش، به پایان رسیده بود، اما برقراریِ صلح، زمان برده بود.
به آلمان، جایگاهی بر سرِ میزِ مذاکره داده نشد، اما در اینجا، در تالارِ باشکوهِ آینهها، هرمان مولر، وزیرِ امورِ خارجهی آلمان، با اکراه، نامِ خود را بر این سند، ثبت میکند.
دولتِ برلین، میداند که اگر او این کار را نکند، با تهدیدِ حمله، روبرو میشود.
این پیمان، آلمان را مجبور میکند تا مسئولیتِ خساراتِ واردشده به کشورهایِ متفق را بپذیرد.
بدتر از آن، این کشورِ شکستخورده، اکنون، با صورتحسابِ سنگینِ غرامت، دستبهگریبان است، در حالی که اروپا، سعی میکند تا چگونگیِ بازسازیِ اقتصادهایِ ویرانِ خود را بیابد.
برخی از اقتصاددانان، مانندِ جان مینارد کینزِ (John Maynard Keynes) بریتانیایی، هشدار میدهند که این توافق، نتیجهی معکوس خواهد داشت.
او این استدلال را که صلحِ آینده، به تضعیفِ آلمان بستگی دارد تا نتواند دوباره حمله کند، رد میکند و معتقد است که این پیمان، مشکلاتِ بسیارِ بزرگتری را برایِ آینده، در خود دارد.
برایِ قرنها، اروپا، کانونِ قدرتِ جهان بوده است؛ کشورهایِ آن، امپراتوریهایی را بنا کردهاند که در سراسرِ جهان، گسترده شدهاند.
تا پیش از سالِ ۱۹۱۴، عبورِ کالاها و افراد از مرزهایِ بینالمللی، نسبتاً آسان بوده است.
امپراتوریِ بریتانیا، برایِ مدتهایِ طولانی، قدرتِ برتر بوده و تجارت و جابجاییِ آزاد، کلیدِ شکوفاییِ آن بهشمار میرفته است.
گسترشِ چندینقرنیِ تجارتِ جهانی، تولید و مصرفِ روزافزون را ترویج کرده است.
اما جنگ، همهی اینها را دگرگون کرده است.
بهجایِ استفاده از سرمایه برایِ رشد، بهمدتِ چهار سال، از آن برایِ تأمینِ مالیِ ویرانی، استفاده شده است.
اکنون، امپراتوریهایِ بزرگِ اروپا، یا بسیار تضعیف شدهاند (مانندِ امپراتوریِ بریتانیا) و یا، مانندِ امپراتوریهایِ اتریش-مجارستان و عثمانی، تقریباً بهکلی، از بین رفتهاند.
با فروپاشیِ این امپراتوریها، اثرِ جانبیِ آن، کاهشِ تجارتِ بینالمللی است.
پیمانِ ورسای، بهجایِ تمرکز بر بازسازیِ اروپا، در درجهی اول، اطمینان مییابد که بازندگان، بدهیهایِ خود را تسویه کنند.
حتی زمانی که قدرتهایِ زمانیِ بزرگ، تضعیفشده ظهور میکنند، اشتیاقِ آنان برایِ انتقامگیری، از تمایلِ آنان به صلح، بیشتر است.
همهی اینها، برایِ سرمایهدارانِ آن سویِ اقیانوسِ اطلس، بسیار خوب پیش میرود.
بهزودی، نیویورک، از لندن، بهعنوانِ مرکزِ جهانیِ اعتبار، پیشی میگیرد.
اروپا، برایِ وامگیری، هم برایِ بازسازیِ زیرساختهایِ خود و هم برایِ بازپرداختِ بدهیهایِ خود، به بانکهایِ آمریکا، روی میآورد.
اغلب، پولی که ایالاتِ متحده به یک کشور، قرض میدهد، توسطِ گیرنده، برایِ بازپرداختِ بدهیِ خود به یک همسایهی اروپایی، استفاده میشود و آن همسایه، آن را، برایِ تسویهی بدهیهایِ خود با آمریکا، به آن سویِ اقیانوسِ اطلس، بازمیفرستد.
اما بهجایِ کمک به بازسازیِ سیستمِ تجارتِ آزادِ پیش از جنگ، نخبگانِ سیاسیِ آمریکا، شروع به اعمالِ تعرفههایی برایِ محافظت از تولیدکنندگانِ آمریکایی در برابرِ وارداتِ ارزانِ خارجی، میکنند.
نتیجهی خالص، اقتصادِ جهانی در آغازِ دههی ۱۹۲۰ است که کوچکتر و کمبازدهتر از یک دههی قبل است.
اما این، احساسی نیست که در آمریکا وجود دارد، جایی که روزگارِ خوش، رونق دارد.
بهارِ ۱۹۲۳ در دیترویت، میشیگان است.
کارگزارِ بیمهای میانسال بهنامِ جان، چند بلوک از خانهای که با همسر و دو فرزندِ خود، در آن زندگی میکند، رانندگی میکند.
او که فرمانِ ماشینِ جدیدِ فوردِ مدلِ تی را در دست دارد، احساس میکند که در اوجِ جهان است.
این ماشین، تنها چند مایل دورتر، در کارخانهی معروفِ هایلندپارک ساخته شده است؛ جایی که هنری فورد، با معرفیِ خطِ مونتاژ، انقلابی در جهانِ تولید، ایجاد کرد.
اما اکنون، این ماشین، مالِ جان است و بهسختی، میتواند باور کند.
او هنوز به همسرش، نگفته است؛ قرار است که یک سورپرایز باشد.
اما بهتر است که او نداند که جان، برایِ خریدِ آن، وام گرفته است.
بههرحال، پرداختِ اقساط، مشکلی ندارد.
او پرداختهایِ اقساطیِ رادیویی را که سالِ پیش، خریده بودند و یخچالی را که شش ماه پیش، به آشپزخانهی آنان آورده شد، بهخوبی، مدیریت کرده است.
کارش، خوب پیش میرود، پس چرا از مزایایِ آن لذت نبرد؟
او رویایی را زندگی میکند که حتی چند سالِ پیش، بهنظر میرسید که به طبقهای تعلق دارد که بسیار فراتر از اوست.
با وجودِ یک اختلالِ کوچک در سالِ ۱۹۲۱، اقتصادِ آمریکا، سالبهسال، بهطورِ بسیار سالمی، در حالِ رشد بوده است.
هنگامی که جان، ماشینِ خود را میخرد، به این چرخهی رونق، کمک میکند.
پولی که او خرج میکند، صرفِ پرداختِ دستمزدِ کارگرانِ فورد میشود که ماشین را ساختهاند، اما همچنین، صرفِ تولیدکنندگانِ شیشه، فولاد و لاستیکی که کارخانه را تأمین میکنند، میشود.
بعدشم پولی که او برایِ بنزین، خرج میکند؛ و هرچه تعدادِ ماشینها، بیشتر باشد، جادههایِ بیشتری، ساخته میشود و کسبوکارهایِ کنارِ جادهای، پدیدار میشوند و خانههایِ جدیدی در حومهی شهر، ساخته میشوند.
میگویند که پول، جهان را به گردش درمیآورد و مطمئناً، آمریکا را نیز میچرخاند.
با این حال، مشکلی وجود دارد که بیصدا، به کشور، نزدیک میشود.
اعتبار، ارزان نیست. نرخِ بهرهی معاملهی جان، بر رویِ مدلِ تی، نزدیک به ۳۰ درصد در سال است.
اقتصاد، ممکن است در حالِ حاضر، سالم باشد، اما همه میدانند که اوضاع، میتواند در یک لحظه، تغییر کند.
و اگرچه جان، سعی میکند به این فکر نکند که اگر شغلِ خود را از دست بدهد یا بیمار شود، چه اتفاقی خواهد افتاد، اما میداند که بدونِ یک شبکهی تأمینِ اجتماعی، آن بدهیها، پرداختنشده باقی میمانند.
اقتصاد، به مصرفکنندگان نیاز دارد، اما مردم، فقط میتوانند تا حدی، کالا بخرند.
هنگامی که یک ماشین، یخچال یا رادیو دارید، معمولاً، نیازی به خریدِ بیشتر از آنها، ندارید.
تقاضا، شروع به کاهش میکند.
تا سالِ ۱۹۲۸، بسیاری از بانکها، نگران میشوند و دریافتِ اعتبار، دشوارتر میشود.
اکنون، مصرفکنندگان، پولِ کمتری برایِ خرجکردن، بهویژه برایِ کالاهایِ غیرضروری، دارند که این، تأثیرِ زنجیرهای بر بسیاری از کسبوکارهایی دارد که در چند سالِ اخیر، برایِ تأمینِ تقاضا، گسترش یافتهاند.
در همین حال، در خارج از کشور، آن کشورهایی که به اعتبارِ آمریکا، وابسته بودند، ناگهان، شیرِ پول را بسته مییابند.
در مرکزِ این بحران، آلمان قرار دارد که برایِ راهاندازیِ اقتصادِ خود، تلاش میکند و پرداختهایِ غرامتِ آن، برایِ همسایگانِ اروپاییِ آن، حیاتی است.
بنابراین، سرمایههایِ زیادی در گردش بودند، اما همهی آنها، بر اساسِ این چرخهی شکننده، استوار بود.
و اگر هر بخشی از آن، از کار بیفتد، بقیهی آن نیز، از کار خواهد افتاد.
بنابراین، هنگامی که پولِ آمریکا، در سالِ ۱۹۲۸، از جریانِ آن به آلمان، بازماند، زمینهی یک وضعیتِ بینالمللیِ واقعاً ناخوشایند، فراهم شد.
در خودِ آمریکا، جایی که چشماندازِ بلندمدت، ناگهان، بسیار نامطمئنتر است، سرمایهگذارانِ ثروتمند، موجی از سفتهبازیِ کوتاهمدت را در بازارها ایجاد میکنند.
آنان، بر سودآوریِ سریع، با شرطبندی بر رویِ آنچه در چند ساعت یا چند روزِ آینده، رخ خواهد داد، تمرکز میکنند، بهجایِ اینکه به چشماندازِ بلندمدتِ یک شرکت یا کالا، نگاه کنند.
این وضعیت، بدتر میشود، زیرا به سرمایهگذاران، بهطورِ قانونی، اجازه داده میشود تا منابعِ خود را تجمیع کنند و قیمتِ سهام را بهطورِ مصنوعی، بالا ببرند و سپس، با نقدکردنِ آن، شاهدِ سقوطِ ارزشِ آن باشند.
تا پاییزِ سالِ ۱۹۲۹، اوضاع، به نقطهی بحران، میرسد.
سقوطِ والاستریت، در روزِ نخست، ۱۴ میلیارد دلار، از بین برد، اما عواملِ دیگری نیز در کار بودند تا یک فاجعهی مالی را به یک فاجعهی انسانی، تبدیل کنند.
واقعیت این است که یک سری کامل از اتفاقاتِ وحشتناک، طیِ چند ماه، برایِ اقتصاد، رخ داد که هر یک از آنها، بهتنهایی، میتوانست، بدشانسی محسوب شود و اثراتِ منفی داشته باشد.
اما اگر به همهی آنها با هم نگاه کنید، نوعی «طوفانِ کامل» را تشکیل میدهند که به بزرگترین فاجعهی اقتصادیِ جهانِ صنعتی، انجامید.
هنگامی که سقوط، برایِ نخستین بار، رخ میدهد، بیشترِ مردم، آن را بهعنوانِ بخشی از چرخهی طبیعیِ رونق و رکودِ جهانِ صنعتی، میپذیرند.
هربرت هوور(Herbert Hoover)، که برایِ بیشترِ این دهه، وزیرِ بازرگانی بوده است، از ماه مارس، رئیسجمهور شده است.
او، بهنظر، دقیقاً، همان دستِ امنی است که موردِ نیاز است.
بسیاری معتقدند که هوور، دقیقاً، همان نوعِ شخصی است که شما فکر میکنید، در زمانِ بحران، میخواهید در کاخِ سفید باشد.
در واقع، او، حرفهی خود را با مدیریتِ بحرانها، گذرانده بود.
ادارهی غذایِ آمریکا، پس از جنگِ جهانی اول، اروپا را تغذیه کرد و او، مدیرِ آن بود.
او، پیشینهای بهعنوانِ مهندس داشت.
او هرگز، سیاستمدار نبود.
او مانندِ یک مهندس، در حلِّ مسائلِ فنی، فکر میکرد.
زمانی که بهعنوانِ وزیرِ بازرگانی، رکودِ بزرگی در سالِ ۱۹۲۱ رخ داد که واقعاً، کسی دربارهی آن نمیشنود، چندان، طول نکشید.
اما هوور، بهسرعت، دستبهکار شد. او این جلسات را سازماندهی کرد.
او برنامههایِ زیادی برایِ مقابله با مشکلات اقتصاد، داشت.
اما پس از آن، اقتصاد، قبل از اینکه او بتواند هیچیک از آنها را بهاجرا درآورد، بهبود یافت.
در سالِ ۱۹۲۷، سیلِ فاجعهباری در رودِ میسیسیپی رخ میدهد و بار دیگر، از هوور، دعوت به عمل میآید.
سپس، رئیسجمهورِ کالوین کولیج، گفت: «بسیار خب، وزیرِ بازرگانیِ هوور، شما مسئولِ هماهنگیِ کمکها هستید.» باز هم، کارِ درخشانی.
هوور، قهرمانِ ملی است، اما او، بههیچوجه، آدمِ پرزرقوبرقی نیست.
او، مسئلهحلکنندهای است.
روزِ پس از «پنجشنبهی سیاه»، هوور، با روزنامهنگاران، سخن میگوید.
«کسبوکارِ اساسیِ کشور»، به آنان میگوید، «تولید و توزیعِ کالاها، بر اساسِ پایهای سالم و پررونق است.»
او بر این باور ات که راهِ گذر از این طوفان، حفظِ اعتماد به سیستم است.
این، با اصولِ اقتصادیِ رایجِ آن زمان، همخوانی دارد که اقتصادِ سالم، با هدفِ بودجههایِ متوازن و حفظِ جریانِ ثابتِ پولِ محکم و قابلِ اعتماد، کار میکند.
بهاینترتیب، مردم، به مصرفکردن، ادامه میدهند و تمامِ نمایشِ اقتصادی، را بر رویِ جاده نگه میدارند.
آنچه هوور، قطعاً نمیخواهد، تورم است.
او و بیشترِ جهان، ابرتورمِ آلمان را در سالهایِ ۱۹۲۳ و ۱۹۲۴، بهخاطر دارند که آن کشور را به زانو درآورد.
اگرچه تأثیرِ فوریِ رویدادهایِ والاستریت، باعثِ آن سطح از سختیِ فوری و شدید نمیشود، اما خطراتِ بدترِ بسیار، برایِ اقتصاددانان، آشکار است.
برخی، بهویژه، کینز، از هوور میخواهند که روشهایِ رادیکالِ جدید را بپذیرد و با هزینهکردن، به سمتِ رفاه، بازگردد.
کینز معتقد است که هزینههایِ دولتی، مردم را در کار، نگه میدارد و این، به نوبهی خود، اطمینان میدهد که بیشترِ مردم، پولِ بیشتری برایِ خرجکردن، دارند و چرخهی جدیدی از رشد، را آغاز میکند.
اما در حالِ حاضر، او، صدایی اقلیت است.
هوور، ترجیح میدهد که ریسمانهایِ اقتصاد را از فاصلهای دور، به حرکت درآورد.
یکی از رایجترین افسانهها دربارهی «رکودِ بزرگ»، این است که هوور، میخواست بنشیند و اجازه دهد که بازارِ آزاد، امور را مدیریت کند.
هوور، کارهایی داشت که میخواست انجام دهد. او شروع به تشکیلِ جلسات کرد.
او کسبوکارها را گرد هم آورد. او گفت: «دستمزدها را کاهش ندهید.» و کسبوکارهایِ بزرگ، تا حد زیادی، از این کار، پیروی کردند.
متوسطِ دستمزدها، در اوایلِ رکود، در واقع، افزایش یافت.
هوور، برایِ کارهایِ عمومی، جادهها، مدارس، بیمارستانها، هزینه میکند، همانطور که کینز، بدونِ شک، قدردانِ آن است.
در واقع، او در دورانِ صلح، بیش از هر رئیسجمهوریِ پیش از خود، با اختلافِ زیادی، هزینه میکند.
اما با اینکه بسیاری از آن، برایِ سرعتبخشی به پروژههایِ از پیشِ موجود، طراحی شدهاند، بهجایِ ایجادِ پروژههایِ جدید، برایِ تأثیرگذاریِ عمده، کافی نیست.
او همچنین، اصرار دارد که پولِ فدرال، بهسمتِ کمکهایِ مستقیم به شهروندانِ آمریکایی، نرود، زیرا معتقد است که این کار، اخلاقِ کاری را تضعیف میکند و شهروندان را به وابستگانِ دولت، تبدیل میکند.
بنابراین، اکنون، با کسبوکارهایی که کارگران را اخراج میکنند، بسیاری از آمریکاییها، ناگهان، خود را با درآمدهایِ بسیار کاهشیافته و کمکهایِ اندک، مییابند.
هوور، برخلافِ توصیهی بسیاری از اقتصاددانان، همچنین، قانونی را امضا میکند که برایِ محافظت از صنعتِ آمریکا در برابرِ وارداتِ ارزان، طراحی شده است.
با این حال، تأثیرِ واقعیِ آن، یخزدنِ تجارتِ بینالمللی، بیش از هر زمانِ دیگری، درست در لحظهای اشتباه است.
برایِ مدتی، در سالِ ۱۹۳۰، بهنظر میرسید که اوضاع، ممکن است رو به بهبود باشد.
بازارِ سهام، بهبود یافت و بیکاری، بهطورِ موقت، تثبیت شد.
اما امید به بهبودیِ سریع، در سالِ ۱۹۳۱، از بین رفت، زیرا نوساناتِ اقتصادِ آمریکا، در سراسرِ جهان، احساس شد.
در ماه مه، یکی از مهمترین مؤسساتِ مالیِ اتریش، سقوط میکند و امواجِ آن، بهسرعت، به سراسرِ اروپایِ مرکزی و سپس، به بریتانیا، میرسد.
با اینکه سیستمهایِ بانکیِ هر دو کشورِ آلمان و اتریش، در خطرِ وجودی قرار دارند، بانکِ مرکزیِ انگلستان (Bank of England) که کانونِ سنتیِ امورِ مالیِ بینالمللی است، مبالغِ هنگفتی را برایِ نجاتِ آنان، هزینه میکند.
اما این، کافی نیست. بریتانیا، دیگر، آن قدرتِ مالیِ دورانِ آغازِ قرن را ندارد.
در ماه سپتامبر، مقاماتِ بریتانیا، تصمیمی سرنوشتساز میگیرند: خروج از «استانداردِ طلا» (gold standard). این، یک سیستمِ پولیِ پیچیده است که در آن، بیشترِ کشورهایِ صنعتیِ پیشرویِ جهان، ارزشِ پولِ خود را به مقدارِ مشخصی طلا، متصل میکنند و این، برایِ بیش از نیمقرن، زیربنایِ اقتصادهایِ جهانی بوده است.
در تئوری، این سیستم، به پول، ارزشی پایدار در سراسرِ ملتها میدهد و هیچ کشورِ واحدی، بهسادگی، نمیتواند تصمیم به چاپِ پولِ جدید یا تغییرِ ارزشِ پولِ خود، بهنفعِ خود، بگیرد.
بنابراین، ایده این بود که پولهایِ اصلیِ جهان، با این واقعیت که همگی، به مقدارِ مشخصی طلا، پشتوانه دارند، بهیکدیگر، متصل شوند. جذابیتِ استانداردِ طلا، اولاً، جلوگیری از تورم بود و ثانیاً، تجارتِ خارجی را آسانتر میکرد.
شما همیشه، میدانستید که ارزشِ دلار در برابرِ پوندِ استرلینگ، پوند در برابرِ فرانک، فرانک در برابرِ مارکِ آلمان و … چه خواهد بود.
ارزشی ثابت داشت. بنابراین، مبادلاتِ بینالمللی را بسیار ساده میکرد.
مسئله این است که اکنون، در سالِ ۱۹۳۱، بریتانیا، در وضعیتی اسفناک قرار دارد.
برایِ حفظِ اعتماد به پوند و همراستا نگهداشتنِ آن با استانداردِ طلا، دولت، خود را مجبور به متوازنکردنِ بودجه از طریقِ افزایشِ مالیاتها و کاهشِ هزینهها، دیده است.
اما با توجه به وضعیتِ اقتصاد و بیکاریِ گسترده، مالیاتها، دقیقاً، جاری نمیشوند و کاهشِ هزینهها، تنها مشکلاتِ فقرا را افزایش میدهد.
بنابراین، دولت، تصمیم میگیرد که برایِ مبارزه با بحرانِ فوری، باید از استانداردِ طلا، خارج شود.
اقتصادهایِ زمانیِ پررونقِ بیشتری، از بریتانیا، وضعیتشون شبیه بریتانیا پیش میره.
و اگرچه ایالاتِ متحده، هنوز، خارج نمیشود، اما تا سالِ ۱۹۳۲، بیکاریِ آن، به بیش از ۲۵ درصد، افزایش یافته است.
بازارِ سهام، تقریباً، ۹۰ درصد از ارزشِ پیش از سقوطِ والاستریتِ خود را از دست داده است.
اوضاع، با خشکسالیِ شدید در جنوبِ غربی، پدیدهای که برایِ بیشترِ دههی ۱۹۳۰، ادامه داشت و سرزمینِ وسیعِ بایرِ معروف به «کاسهی گردوغبار» (Dust Bowl) را ایجاد کرد، بدتر میشود.
هنگامی که مشتریانِ نگران، به دنبالِ نقدکردنِ سرمایهگذاریها و پساندازهایِ خود هستند، بانکها، برایِ برآوردهکردنِ این درخواست، تقلا میکنند، زیرا آن را در جایِ دیگری، سرمایهگذاری کردهاند.
آنچه به دنبال میآید، ازدحامِ هراسآمیزِ برداشتِ پول است.
خودِ بانکها، مجبور میشوند از سایرِ مؤسساتِ مالی، پول قرض کنند که آن مؤسسات نیز، بازپرداختِ آن را طلب میکنند.
بهسادگی، بانکها، پولِ خود را تمام میکنند.
بانکهایِ جنوبِ فقیرتر، ابتدا، فرومیریزند، اما امواجِ شوک، تا والاستریت، بازمیگردند.
سابقهی طولانی از ورشکستگیِ بانکها در ایالاتِ متحده وجود داشت، اما ورشکستگیِ بانکها در آن مقیاس، واقعاً، چیزی بود که قبلاً، دیده نشده بود.
این، واقعاً، مستلزمِ نابودیِ سرمایههایِ بسیاری بود.
هنگامی که بانکها، ورشکست میشوند، افرادی که پولِ خود را در آنجا داشتند، آن را از دست میدهند.
و بانکها، برایِ اینکه بتوانند، باقی بمانند، شروع به مطالبهی وامها میکنند.
و سپس، بانکهایی که از این بانکها، پول قرض کرده بودند، سرمایهی خود را نیز از دست میدهند.
افرادی که وام گرفته بودند، به دردسر میافتند.
آنان، خانههایِ خود، مزارعِ خود و کسبوکارهایِ خود را از دست میدهند.
اقتصاد، واردِ یک چرخهی تورمیِ منفی میشود.
صفهایِ نان و آشپزخانههایِ سوپ، در سراسرِ کشور، ظاهر میشوند و مهاجرتِ گستردهای از کارگران و خانوادهها، به دنبالِ مکانِ جدیدی برایِ امرارِ معاش، بهوجود میآید.
شهرکهایِ زاغهای شروع به سربرآوردن میکنند و کیفیتِ زندگیِ دهها میلیونِ آمریکاییِ معمولی، بهشدت، کاهش مییابد.
یک بررسی توسطِ ادارهی بهداشتِ نیویورک، نشان میدهد که از هر پنج دانشآموزِ مدرسه، یک نفر، دچارِ سوءتغذیه است.
تابستانِ ۱۹۳۲، در مرکزِ شیکاگو است.
مددکارِ اجتماعیِ محلی از مقاماتِ شهر، به دیدارِ خانوادهای میرود که روزگارِ بدی را سپری میکند.
روزی بهطورِ غیرعادی، خنک است.
او در حالی که از مسیرِ راهآهن به سمتِ بلوکی که خانواده، در آن زندگی میکنند، میرود، به خود، میلرزد.
قطاری، با صدایِ تقتق، از کنارِ او میگذرد و متوجهِ پسرکِ کوچک و ژولیدهای میشود که بر رویِ ریلهایِ فرعی، بازی میکند، قبل از اینکه زنی لاغر و نحیف، در حدودِ سنِ خودِ او، از میانِ سایهها، ظاهر شود و او را بردارد.
مددکار که متوجه میشود که این واگنهایِ شکسته، خانهی آنان است، میایستد تا به مادر، دربارهی مکانی که میتوانند غذایِ گرم، دریافت کنند، بگوید.
زن، با سپاس، او را دنبال میکند و بهزودی، به صفِ طولانی بر رویِ پیادهرو، میرسند.
این صف، بهسویِ یک آشپزخانهی سوپ، میپیچد.
مردی تنومند با کلاهِ آشپزی، با صدایِ بلند، آبگوشتِ مرغ را از دیگِ غولپیکری، در کاسههایِ حلبی، به افرادِ منتظر، میریزد.
گاهی، نجواهایی به گوش میرسد، اما بیشترِ اوقات، هوایی ناخوشایند، حاکم است؛ اینها، افرادِ مغروری هستند که از ناامیدیِ خود، شرمسارند.
مددکار، زن را ترک میکند و به تنهایی، به راهِ خود، ادامه میدهد.
بهزودی، به آدرسی که رویِ پروندهی زیرِ بغلِ او نوشته شده، میرسد.
مردی تنومند، حدوداً سیسال، در را باز میکند و او را به داخل، دعوت میکند.
خانه، تمیز و مرتب است، اما خالی، با قفسههایی که جایِ خالیِ چیزهایی که قبلاً، فروخته شدهاند، در آنها بهچشم میخورد.
تنها چند سالِ پیش، خانههایی مثلِ این، همگی، دارایِ رادیو بودند؛ اما نه، الان.
مرد، به او، کمی خوراکی، تعارف میکند، اما مددکار که از گرفتاریِ او، آگاه است، مؤدبانه، امتناع میکند.
او که قبلاً، کارمندِ راهآهن بوده، نزدیک به یک سالِ پیش، شغلِ خود را از دست داده است و از آن زمان، کارِ دیگری پیدا نکرده.
با زن و پنج فرزند، چند دلاری را که بهعنوانِ پسانداز، کنار گذاشته بودند، دیری نپایید.
بهنظر میرسید که بچههایِ بزرگتر، در خانه نیستند، اما مددکار، میتوانست صدایِ گریهی یکی از کوچکترها را از طبقهی بالا، بشنود.
این روزها، صدایِ گریهی نوزادانِ گرسنه، بسیار آشناست.
پدر، میپرسد که آیا فرمی وجود دارد که باید امضا کند، اما دلیلِ آمدنِ مددکار، این نیست.
او با ناراحتی، به او میگوید که باید کمدِ لباسهایِ آنان را ببیند. مافوقهایِ او، چنین درخواستی دارند.
او میتواند خشمی را در او ببیند. برایش کافی نیست که تحقیرِ رفتنِ با کلاهِ فرسوده و دستِ گداگونه به سویِ آنان را، تحمل کرده باشد.
آنان میخواهند مطمئن شوند که او، بهاندازهای که میگوید، فقیر است.
او آهی میکشد و او را از پلهها، بالا میبرد. آنان، اتاقبهاتاق، بازرسی میکنند. او از لباسهایی که برایِ بچهها، کوچک شده، شلوارهایِ سوراخشده در زانو، پیراهنهایِ فرسوده و لباسهایِ وصلهدار، یادداشت برمیدارد.
آنچه را که نمینویسد، اما نمیتواند نادیده بگیرد، پسرِ هشتسالهی این مرد است که هنگامِ ورودِ او، از اتاقِ خود، بیرون میآید. او، راهرفتنِ مشخصِ کودکی را که به «راشیتیسم» (نرمیِ استخوان) مبتلاست، تشخیص میدهد؛ مفاصلِ او، از کمبودِ ویتامینِ دی، دردناک و متورم است.
او کارِ خود را، هرچه سریعتر، انجام میدهد؛ چکلیستها را علامت میزند و اطلاعاتِ پراکندهای را یادداشت میکند.
وقتی کارش تمام میشود، دستِ او را میفشارد و به او میگوید که هر کاری از دستش برآید، برایِ ارسالِ کمکِ درخواستیِ او، در اسرعِ وقت، انجام خواهد داد.
در بیرون، محله، با صدایِ راهآهن و واگنهایِ تراموا، بوفهی سوپ و جیغِ بچههایی که سعی میکنند با بازیِ توپ، خود را از گرسنگی، منحرف کنند، زنده است.
اما او، نمیتواند تصویرِ آن پسرِ رنجکشیده را از ذهنِ خود، پاک کند.
مددکار، با تکیه بر ایمانِ خود، به خود میگوید که این وضعیت، تا ابد، ادامه نخواهد یافت.
امیدوارم که بهزودی، بزرگانِ قدرتمند، راهِ خروجِ همهی آنان را از این بحران، پیدا کنند.
در همین حال، در واشنگتن، جادههایِ اطرافِ کاخِ سفید، با بیش از ۴۰،۰۰۰ راهپیماییکننده، پر میشود.
اکثرِ آنان، از سربازانِ فقیرِ سابق و عزیزانِ آنان تشکیل شدهاند و تقاضایِ پرداختِ زودهنگامِ پاداشهایِ آیندهی خدمتِ خود را دارند.
ژنرالِ داگلاس مکآرتور (General Douglas MacArthur)، از ترسِ قیام، تانکها را برایِ حفظِ نظم، بهکار میگیرد.
همهجا، سختی و گرسنگی است.
آهنگِ پرطرفدارِ آن زمان، «برادر، میتوانی یک سکه قرض بدهی؟ (Brother, Can You Spare a Dime?)، فقرِ درماندهای را که ملتی بر رویِ زانوهایِ خود را تعریف میکند، به تصویر میکشد.
در ماه ژوئیه، فرانکلین دی. روزولت، نامزد حزبِ دموکرات برایِ رقابتِ ریاستجمهوری، میشود.
او خود را به آنچه «نیو دیل» (New Deal) برایِ مردمِ آمریکا توصیف میکند، متعهد میسازد.
او میگوید: «این، چیزی بیش از یک کارزارِ سیاسی است. این، فراخوانی برایِ مسلح شدنه.»
هنگامی که روزِ سهشنبه، ۸ نوامبر، صندوقهایِ رأی باز میشوند، او با پیروزیِ قاطع، هوور را شکست میدهد.
اما، متأسفانه برایِ ثباتِ اقتصادی، بینِ پیروزیِ روزولت و شروعِ بهکارِ او، چهار ماه فاصله وجود دارد.
در این مدت، هوور، رئیسجمهوریِ لنگ (lame duck) است و هیچکس، مطمئن نیست که دولتِ جدید، چه قصدی دارد.
خودِ روزولت، به سفری طولانی برایِ ماهیگیری میرود و از کورهی داغِ واشنگتن، دور میشود.
این تأخیر، تنها بر عدمِ اطمینان، میافزاید.
مردم، پولِ خود را از بانکها، خارج میکنند، زیرا نمیدانند که چه اتفاقی، در پیش است.
و این، تأثیرِ بهمنوار دارد. یک بانک، پس از دیگری، ورشکست میشود.
بنابراین، تا زمانِ تحلیف، بانکداری در ایالاتِ متحده، در آستانهی فروپاشی است و نخستین اقدامِ بزرگِ او، رسیدگی به این موضوع است.
بنابراین، او میگوید: «بسیار خب، تعطیلیِ بانکها (Bank holiday) اعلام میشود.
همهی بانکها، تعطیل خواهند شد. ما بازرسانی را به سراسرِ کشور، میفرستیم تا به هر بانکی، نگاه کنند، حسابهایِ آن را بررسی کنند و سپس، تصمیم بگیرند که آیا این بانک، برایِ بازگشایی، مناسب است یا خیر.
یک هفته پس از تحلیفِ خود، در مارسِ ۱۹۳۳، روزولت، از قدرتِ درخشانِ ارتباطیِ خود، استفاده میکند.
از پشتِ میزِ خود در اتاقِ مطالعهی لینکلن در کاخِ سفید، با کت و شلوارِ شیک، آخرین جرعهای را از لیوانِ آبی که در مقابلِ اوست، مینوشد.
تقریباً، زمانِ پخشِ زنده، فرا رسیده است. روزولت، تصمیم گرفته است که از قدرتِ رادیو، برایِ صحبتِ مستقیم با مردمِ آمریکا، استفاده کند.
هفتهای پرحادثه بوده است.
از زمانِ رویکارآمدنِ لینکلن در آستانهی جنگِ داخلی، هیچ رئیسجمهوریِ جدیدی با چنین مجموعهای از مشکلات، روبرو نشده بود.
بانکها، در حالِ فروپاشی بودند. یکچهارمِ نیرویِ کار، بیکار بود، تولید، یکسوم، کاهش یافته بود و اروپا، بر لبهی پرتگاهِ افراطگرایی با آدولف هیتلر که تنها چند هفته پیش، بهعنوانِ صدراعظمِ آلمان، منصوب شده بود ، ایستاده بود،.
اکنون، روزولت، میخواهد ملتِ درگیرِ خود را مطمئن سازد.
شصت میلیون شنونده، در اطرافِ رادیوهایِ خود در خانه، نشستهاند و منتظرند تا بشنوند که او چه میگوید. این، نخستینِ چیزی است که بعدها، بهعنوانِ «گفتوگوهایِ کنارِ آتش» (fireside chats) او، شناخته میشود.
اما او، در دورانِ فرمانداریِ نیویورک، پخشهایِ مشابهِ زیادی را انجام داده بود.
او که گروهِ فنیِ پشتِ صحنه را نادیده میگیرد، منتظر میماند تا گوینده، مقدمه را تمام کند و سپس، به میکروفون، نزدیک میشود: «دوستانی که من با آنان سخن میگویم، میخواهم چند دقیقه با مردمِ ایالاتِ متحده، دربارهی بانکداری صحبت کنم. با تعدادِ اندکی که سازوکارِ بانکداری را میدانند، اما بهطورِ خاصتر، با اکثریتِ قاطعِ شما که از بانکها برایِ سپردهگذاری و صدورِ چک استفاده میکنید. میخواهم به شما بگویم که در چند روزِ اخیر، چه کاری انجام شده و چرا انجام شده و گامهایِ بعدی، چه خواهند بود.»
سخنانِ او که از طریقِ رادیو، مخابره میشود، به هدفِ خود، برخورد میکند.
آنها، دلهایِ نگران را آرام میکنند و مردم را متقاعد میسازند که دولت، برنامهای دارد.
این، تنها گامی نخست است، اما گامی مهم در مسیرِ کندِ خروجِ آمریکا از رکود.
و او به آنان میگوید: «اگر بانکِ شما، دوباره باز شود، اساساً، مهرِ تأییدِ من را دارد. سالم است.»
و با کمال تعجب، آن بانکها، دوباره، باز شدند.
مردم، رفتند و پولِ خود را دوباره، به آنجا، بازگرداندند.
این، از همان ابتدا، یک پیروزیِ بزرگ است. آن سخنرانی، شاهکاری از ارتباطاتِ سیاسی است و بحران، دفع میشود.
اقتصاد، نمیخواهم بگویم که بهبود مییابد، حتی بهتر میشود، بهتر از قبل.
رئیسجمهور، با بهرهگیری از این موفقیت، اکنون، شروع به اجرایِ تعدادی از برنامهها، اصلاحات و پروژههایِ بسیاری میکند که «نیو دیل» او را تشکیل میدهند.
این برنامهها که در طولِ دهه، معرفی شدند، با هدفِ تحریکِ بهبودِ اقتصادی، اصلاحِ سیستمهایِ مالی و ایجادِ شبکهی تأمینِ اجتماعی برایِ بیکاران و فقرا، طراحی شده بودند.
نامهایِ اختصاریِ سازمانهایِ مربوط به اوراقِ بهادار، کارهایِ عمرانی، کشاورزی، بهبودِ صنعتی و تأمینِ اجتماعی، به مکالماتِ روزمرهی آمریکاییها، راه مییابند.
در همین حال، میلیاردها دلار، صرفِ پروژههایِ عمرانی میشود تا مردم، دوباره، کار کنند و کسبوکارها، پولساز شوند.
«قانونِ اوراقِ بهادارِ ۱۹۳۳» (Securities Act of 1933)، سطحِ جدیدی از مقررات را به بازارِ اوراقِ بهادار، بههمراهِ نظارتِ بیشترِ خزانهداری بر بانکها، اضافه میکند.
یک سال بعد، کمیسیونِ جدیدی برایِ مقابله با نوعی از قمارِ بازار که پیش از سقوطِ والاستریت، دیده شده بود، تأسیس میشود.
علاوه بر این، دولت، سپردههایِ بانکی را تضمین میکند تا مردمِ عادی، حتی اگر بانکِ آنان به مشکل بخورد، پولِ خود را از دست ندهند.
مشتریان، بازمیگردند و به بانکها، رونق میبخشند و به بازگشتِ اعتماد به بخشِ مالی، کمک میکنند.
روزولت، همچنین، کاری را که هوور، هرگز نتوانست انجام دهد، انجام میدهد و آمریکا را از «استانداردِ طلا»، خارج میکند.
درست مانندِ بریتانیا و سایرِ کشورهایِ برجسته، کاخِ سفید، تصمیم گرفته است که به آزادیِ عملِ بیشتری نسبت به آنچه استانداردِ طلا اجازه میدهد، نیاز دارد.
او گفت: «خوب، راهی که ما برایِ بهبود، در پیش میگیریم، این است که قیمتِ کالاها را بالا ببریم. و اگر قیمتها بالا بروند، بهاینمعناست که مردم، دوباره، سود میکنند. اشتغال، افزایش مییابد. دستمزدها، افزایش مییابد. و بنابراین، این چرخهی فضیلتمند، اقتصاد را از رکود، خارج میکند. اما اولین کاری که باید بکنید، خارجشدن از استانداردِ طلاست.»
این کار اما، برایِ مدتی، چنین تأثیری نداشت. و در اواسطِ سالِ ۱۹۳۴، کنگره، به توصیهی افدیآر، «قانونِ ذخیرهی طلا» (Gold Reserve Act) را تصویب میکند که دلار را دوباره به طلا، متصل میکند، اما با نرخی که حدودِ نیمی از آنچه قبلاً بود، کاهش یافته بود.
و بنابراین، شما، ثباتِ استانداردِ طلا را داشتید، اما در عین حال، میتوانستید، با رعایتِ قوانینِ استانداردِ طلا، پولِ بیشتری را در گردش داشته باشید. بنابراین، در سالِ ۱۹۳۴، شما، شاهدِ آغازِ بهبودیِ پایدار، بودید.
اثربخشیِ سایرِ اقداماتِ «نیو دیل»، تا به امروز، موردِ بحث است.
برایِ نمونه، «قانونِ تعدیلِ کشاورزی» (Agricultural Adjustment Act)، به دنبالِ افزایشِ قیمتهایِ کشاورزی است که به کفِ خود رسیده و میلیونها نفر را به فقر، کشانده است.
اما برایِ این کار، کاهشِ تولیدِ کشاورزی، برایِ افزایشِ تقاضا، تشویق میشود.
در برخی از نقاطِ کشور، میتوان دریاچههایی از شیر را که دور ریخته میشوند و محصولاتِ سالمی را که شخم زده میشوند، تماشا کرد، حتی در حالی که مردم، برایِ تغذیهی خود، تقلا میکنند.
یکی از محورهایِ اصلیِ برنامهی روزولت، «ادارهی بازیابیِ ملی» (National Recovery Administration) است که صنایعِ خصوصی را مجبور میکند تا با دولت، در موردِ مسائلی مانندِ شرایطِ کار و تعیینِ حداقلِ قیمتها و دستمزدها، همکاری کنند.
کاخِ سفید، کارگران را تشویق میکند تا به اتحادیهها بپیوندند تا از منافعِ خود، محافظت کنند.
اما اصلاحات، بهزودی، درگیرِ بوروکراسی میشوند و اجرایِ آنان، دشوار است.
مشکلاتِ قانونی نیز وجود دارد، زیرا دیوانِ عالی، جنبههایِ گوناگونی را غیرقانونی اعلام میکند.
آنچه قرار بود، بزرگترین دستاوردِ روزولت باشد، در سالِ ۱۹۳۵، منحل میشود.
اما در چند سالِ بعد، طرحهایِ موفقِ دیگری، امنیتِ اقتصادی را برایِ کسانی که در دورانِ سختی، افتادهاند، فراهم میکنند و استانداردهایِ کاری، بهبود مییابند.
تا سالِ ۱۹۳۶، شاخصهایِ کلیدیِ اقتصادی، به سطحِ اواخرِ دههی ۱۹۲۰، بازگشتهاند.
به استثنای بیکاری که از اوجِ خود، بهشدت، کاهش یافته است، اما همچنان، سرسختانه، بالایِ ۱۰ درصد، در نوسان است.
با این حال، برایِ رأیدهندگان، موفقیتهایِ «نیو دیل»، بر ناکارآمدیهایِ آن، برتری دارد.
روزولت، در نوامبرِ ۱۹۳۶، با کسبِ بیش از ۶۰ درصد از آرایِ مردمی و ۹۸ درصد از آرایِ مجمعِ انتخاباتی (Electoral College)، به کاخِ سفید بازگردانده میشود و یکی از بزرگترین موفقیتهایِ انتخاباتیِ تاریخِ آمریکا را ثبت میکند.
اما چقدر از اعتبارِ بهبودی، باید به او و «نیو دیل» تعلق گیرد؟
دولت، برایِ ازبینبردنِ مؤثرِ ورشکستگیِ بانکها، کار بزرگی انجام میده.
اخیراً، آمیریکا شاهدِ چند ورشکستگیِ بانکیِ قابلِ توجه بوده، اما قبلاً، ورشکستگیِ بانکها، همیشه، اتفاق میافتاده و پس از نیو دیل، به امری بسیار نادر تبدیل شد.
باید بهخاطر داشت که بهبودیِ اقتصادی، تنها یکی از بخشهایِ برنامهی «نیو دیل» بود.
بنابراین، میتوانید به انواعِ برنامههایِ «نیو دیل» اشاره کنید و بگویید که برنامههایی هستن که مانع بهبود وضعیت بودن
اما در عین حال، باز هم میتوانیم بگوییم که ارزشمند بودند. تأمینِ اجتماعی (Social Security). فقر در میانِ سالمندان، قبل از تأمینِ اجتماعی که مشکلِ واقعاً مزمنی بود.
مردم خوشحالن که تأمینِ اجتماعی دارن
آیا تأمینِ اجتماعی، به بهبودی، کمک کرد؟ نه.
نمیشه کاملاً مخالفِ «نیو دیل» بود.
مسلماً، جنبههایی از «نیو دیل» وجود داشت که به پیشرفتِ اوضاع، کمک کردند.
اما آنچه واقعاً، بهبودی را در اواسطِ دههی ۱۹۳۰، به پیش برد، جریانِ سرمایه از بقیهی جهان به ایالاتِ متحده بود.
بخشِ اعظمی از این سرمایه، بهلطفِ عدمِ اطمینانِ نسبت به آیندهی اروپا، به آمریکا میآید.
نهتنها این قاره، هنوز، از سختیِ مادی، رنج میبرد، بلکه یک جعبهی کبریتِ سیاسی نیز هست، بسیار بیشتر از آمریکا.
سرمایهگذاران، آمریکا را بهعنوانِ مکانی بسیار امنتر برایِ فعالیت، نسبت به کشورهایِ اروپایی که اغلب، در آستانهی ناآرامیِ داخلی و جنگ، بهنظر میرسند، میبینند.
برایِ نمونه، در آلمان، اعتمادِ کامل به نیروهایِ سنتیِ قدرت، از بین رفته است.
در عوض، مردم، به ایدئولوژیِ افراطی، روی آوردهاند.
هر زمان که اقتصاد، نسبتاً خوب پیش میرود، احزابِ میانهرو، خوب عمل میکنند.
اما در دورانِ ابرتورم، شما شاهدِ افزایشِ چشمگیرِ حمایتِ انتخاباتیِ نازیها و کمونیستها، بودید.
و سپس، در دورانِ رکود، دوباره، همین اتفاق، رخ داد. و احزابِ میانهرو، تقریباً تا حدِ بیاهمیتی، افول کردند.
بهگمانِ من، وضعیتِ آلمان، بهگونهای بود که مردمِ عادیِ آلمان، به وضعیتِ کشورِ خود نگاه کردند و گفتند: «یا بهسویِ کمونیسم میرویم، یا بهسویِ دولتی که توسطِ نازیها، اداره میشود. ما لزوماً هیچکدام از این گزینهها را دوست نداریم، اما میدانیم که کمونیسم، چگونه است. ما داستانهایی از روسیهی بلشویکی، شنیدهایم. حداقل، نازیها از ناسیونالیسم، صحبت میکنند و ما ناسیونالیسم را دوست داریم. آنان، از بزرگکردنِ دوبارهی آلمان، صحبت میکنند. ما حداقل، حاضریم شیطانی را که نمیشناسیم، بر شیطانی که در روسیه، چیزهایِ زیادی دربارهی آن شنیدهایم، ترجیح دهیم.»
اگرچه افراطگرایی، جایِ پایی مشابه در بریتانیا، پیدا نمیکند، نارضایتیِ اجتماعیِ جدی، وجود دارد، زیرا یک سری دولتهایِ ائتلافی، در حلِّ چالشهایِ اقتصادی، ناکام میمانند.
بیستوهشتم اکتبرِ ۱۹۳۶ است
روزی خنک و پاییزی در لوتون (Luton)، در حدودِ 56 کیلومتری شمالغربیِ مرکزِ لندن، انگلستان.
یک کشتیساز، در حالِ حرکت در میانِ جمعیتی ۲۰۰ نفره، از میانِ شهر، میگذرد.
اندامهایش، بهشکل مزمنی، درد میکنند.
او، بیش از سه هفته است که در راه است و از زادگاهِ خود، «جَرو (Jarrow)» در شمالشرقی، تقریباً 400 کیلومتر، پیاده آمده است.
او یک تیرک از بنری بلند را در دست دارد که بر رویِ پارچهی سفید، با حروفِ آبی، عبارتِ «جنگصلیبیِ جارو» (Jarrow Crusade) بر رویِ آن، نقش بسته است.
معترضان، یکپارچه، حرکت میکنند؛ کفشهایِ کهنهی آنان، مانندِ سربازانِ در حالِ رژه، بر رویِ جادهی سخت، میکوبد.
آنان که با گروهی از نوازندگانِ سازدهنی، همراهی میشوند، گهگاه، آواز میخوانند تا روحیهی خود را حفظ کنند.
آهنگِ موردِ علاقهی کشتیساز، این مصرع را دارد: «کار، کار، ما کار میخواهیم.» زیرا این، تمامِ دلیلِ حضورِ آنان در جاده است.
«جَرو»، شهری است که در حالِ مرگ است.
دو سالِ پیش، کارخانهی کشتیسازیِ محلی، تعطیل شد؛ نمادی از افولِ بریتانیا و رکودِ جهانی.
ده هزار مردِ محلی، شغلِ خود را از دست دادند و کارِ دیگری برایِ آنان وجود ندارد.
این راهپیمایی، این «جنگصلیبی»، تلاشِ آنان برایِ التماس از دولت است تا صنعت را به جامعهی آنان، بازگرداند.
آنان، نمیخواهند به کمکهایِ دولتی، تکیه کنند.
آنان، میخواهند برایِ تأمینِ معاشِ خانوادههایِ خود، کار کنند.
او مانندِ همرزمانِ خود، کت و شلوار و کلاهی تخت، بر سر دارد.
چیزی که بر رویِ شانه و سینهی او، آویزان است، بهنظر، یک حمایل میرسد، اما در واقع، یک ورقهی نایلونی است که برایِ خوابیدنِ شب، از آن استفاده میکند.
وقتی هوا، بد میشود، میتواند آن را بر سرِ خود بکشد تا از باران، در امان بماند.
در کنارِ او، سگِ کوچکِ سیاهی میدود که با سازدهنیها، همراهی میکند.
او، یک سگِ ولگرد است که در ابتدایِ راهپیمایی، به جمعِ راهپیمایان، پیوست و هرگز، آنان را ترک نکرد و بهعنوانِ نماد غیررسمیِ آنان، درآمد. در جلوتر، میزی حصیری، در کنارِ جاده، نصب شده است.
وقتِ استراحت است.
مردمِ مهربانِ لوتون، ساندویچهایی را آماده کرده بودند.
با دیدنِ این سفره، فریادِ شادی، در میانِ راهپیمایان، پیچید.
آنان، کیفهایِ خود را از تن، بیرون آوردند و لیوانهایِ حلبیِ خود را برایِ چای، بیرون کشیدند.
کشتیساز، ساندویچی را با سگ، تقسیم میکند که سگ، پیش از آنکه او نظرش را عوض کند، آن را میخورد.
چند نفر از راهپیمایان، آتشی برپا کردهاند تا کمی، خود را گرم کنند.
کشتیساز، به آنان میپیوندد و در حالی که شعلهها، ترقترق میکنند، اجازه میدهد که گرمایِ آن، سراسرِ وجودش را فرا گیرد.
آوازِ بیشتری، به گوش میرسد و کسی، درِ سطلهایِ زباله را بهعنوانِ سازِ کوبهای، بههم میکوبد.
اما ناگهان، سکوتی، همهجا را فرا میگیرد. زنی، برخاسته و با اشاره، نشان میدهد که میخواهد توجهِ آنان را جلب کند.
او، کوتاهقد و موقرمز است، کلاهی نمدیِ مشکی بر سر و کتِ بارانیِ بلندی بر تن دارد؛ او، بهخوبی، برایِ راهپیمایان، آشناست و برایِ مدتهایِ طولانی، با آنان، راهپیمایی کرده است.
سیگاری از دهانش، آویزان است. نامِ او، «الن ویلکینسون» (Ellen Wilkinson) است و او، نمایندهی مجلسِ عوام از حزبِ کارگر است که بهعنوانِ آتشافروز، شناخته میشود.
در حالی که مردان، استراحت میکنند، او سخنرانیِ پرشوری ایراد میکند و به آنان، یادآوری میکند که چرا خود را در این وضعیت، قرار دادهاند.
او به آنان میگوید که گرفتاریِ «جَرو»، یک مشکلِ محلی نیست؛ بلکه نشانهی شری ملی است.
او قول میدهد که به آنان، در ارائهی طومارِ خود که توسطِ هزاران نفر، امضا شده و در جعبهای مخصوص، حمل میشود، کمک کند.
آنان، همراه با امضاهایِ خود، از دولتِ نخستوزیرِ محافظهکار، «استنلی بالدوین» (Stanley Baldwin)، خواهانِ لغوِ تصمیمِ خود برایِ مسدودکردنِ وامهایی میشوند که برایِ تأمینِ مالیِ یک کارخانهی فولادِ جدید در شهر، در نظر گرفته شده بود.
این، کارِ جدی است، اما «الن»، حسِ شوخطبعیِ خود را حفظ میکند.
مردان، با شوخیای که او دربارهی «بالدوین» میکند، بهصدایِ بلند، میخندند و وقتی سخنرانیِ او به پایان میرسد، جمعیت، از تحسین، فریاد میکشد و درِ سطلها، در تأیید، بهصدا درمیآیند.
راهپیمایان که روحیهی تازهای گرفتهاند، خود را برایِ حرکتِ دوباره، آماده میکنند.
در نهایت، دولت، درخواستهایِ «جنگصلیبیِ جَرو» را نادیده میگیرد.
مردم، تحتِ تأثیرِ وقارِ اعتراضِ آنان، قرار گرفته بودند.
اما این، بر سرِ سفرهی آنان، غذایی نمیگذارد.
با این حال، بریتانیا، یکی از چندین کشورِ آسیبدیدهای است که همراه با ایالاتِ متحده، بهتدریج، در نیمهی دومِ دههی ۱۹۳۰، از رکود، خارج میشود.
پس از سالها رکود، چرخِ اقتصاد، بهتدریج، به فازِ انبساط، بازمیگردد.
اینها، بههیچوجه، دورانِ خوبی نیستند، اما امیدی آرام وجود دارد که از بدترینِ آن، گذر کردهاند.
با این حال، حسنِ نیتِ بینِ کشورهایِ اروپایی، به پایینترین حدِ خود، رسیده است.
شاید، یکی از دلایلی که قدرتهایِ بزرگِ دههی ۱۹۳۰ نمیتوانستند بهطورِ مؤثر، برایِ جلوگیری از تجاوز، با یکدیگر همکاری کنند، این بود که دشمنیِ زیادی بینِ این قدرتها بر سرِ نحوهی واکنشِ آنان به رکود، وجود داشت.
هر کشورِ صنعتی، به چند روشِ کلی، به «رکودِ بزرگ» واکنش نشان داد.
یکی از آنها، کاهشِ ارزشِ پول بود.
یکی دیگر، افزایشِ تعرفهها بود.
و اینها، هر دو، عواملی بودند که فشارِ اقتصادی را از کشورهایِ خود، به دیگران، منتقل میکردند.
بنابراین، این شکستِ همکاری در امورِ اقتصادی، به قولی، واقعاً، به شکستِ همکاری در امورِ سیاسی، انجامید.
با گذر از سالِ ۱۹۳۸ به ۱۹۳۹، ترس از اینکه یک جنگِ جهانیِ جدید، قریبالوقوع است، همهجا را فرا گرفته است.
طرزِ فکرِ موجود در ایالاتِ متحده، این است که در صورتِ وقوعِ چنین جنگی، این بار، درگیرِ آن نخواهد شد.
این، دیدگاهی است که بهطورِ گسترده، توسطِ جامعهی بینالمللی، پذیرفته شده است.
برایِ سرمایهگذارانِ نگرانی که نمیدانند داراییهایِ خود را در کجا ذخیره کنند، نیویورک، حتی بیشتر، بهعنوانِ بهترینِ گزینه، بهنظر میرسد؛ پناهگاهی در فاصلهای امن از میدانهایِ نبردِ احتمالی. با انبارهایِ پر از طلا و ارزِ بینالمللی، بانکهایِ آمریکا، مشتاقند تا دوباره به کسبوکارهایی که برایِ آینده، سرمایهگذاری میکنند و به افرادی که میخواهند هزینه کنند، وام بدهند.
علاوه بر این، شرکایِ خارجی که از تجارت، دوری کرده بودند، اکنون، چارهای جز هزینهکردن برایِ آمادگیِ جنگ، ندارند.
اقتصادِ جهانی، بار دیگر، با آمریکا در صدر، به حرکت درمیآید.
رکودِ جهانیِ بیسابقهای که ریشههایِ آن، در جنگِ جهانی اول، عمیقاً، نهفته بود، با چشماندازِ هولناکِ یک درگیریِ جهانیِ دوم، به پایان میرسد.
«رکودِ بزرگ»، یک رویدادِ تعیینکننده در تاریخِ جمعیِ جهان، باقی میماند.
این، معیاری است که تمامِ فاجعههایِ اقتصادیِ بعدی، با آن، سنجیده شدهاند.
«رکودِ بزرگ» که در سالِ ۲۰۰۷ آغاز شد، برایِ نمونه، بهعنوانِ بزرگترین رکودِ اقتصادیِ پس از «رکودِ بزرگ»، قابلِ توجه است.
برایِ باقیِ قرنِ بیستم و تا قرنِ بیستویکم، دولتها، هدفشان، مصونکردنِ اقتصادهایِ خود از یک شوکِ مشابه، بوده است.
اقتصاددانان، در موردِ اینکه چه چیزی باعثِ «رکودِ بزرگ» شد، چرا بهاینگونه، پیش رفت و بهترینِ راهِ عمل، چه بود، مجادله و بحث کردهاند.
از جملهی اینها، «کینزیها» (Keynesians) هستند که به هزینههایِ دولتی، بهعنوانِ راهی برایِ کنترلِ اقتصاد، اعتقاد دارند و «پولیگرایان» (monetarists) که فکر میکنند، این کار، با تنظیمِ عرضهی پول، انجام میشود.
برایِ بیشترِ ما، این بحثها انتزاعی است، با این حال، بهطورِ عمیقی، بر رفتارِ دولتها در سراسرِ جهان، طیِ چندین دهه، تأثیر گذاشته است.
رکود و جنگی که به دنبال آمد، ایالاتِ متحده را متقاعد کرد تا نقشِ خود را بهعنوانِ ابرقدرتِ اقتصادیِ نخبه، بپذیرد و از سیاستهایی حمایت کند که سایرِ کشورها، حداقل در جهانِ غیرکمونیستی، از آن، پیروی کردند.
همچنین، این کشور، در مرکزِ ایجادِ شبکهای از نهادهایِ بینالمللی، مانندِ سازمانِ مللِ متحد و بانکِ جهانی، با هدفِ مهارِ سیاسی و اقتصادیِ کرهی زمین، بود.
با وجودِ رکودهایِ قابلِ توجه و دردناک، این سیستم، برایِ دورههایِ طولانی، بهطورِ قابلِ توجهی، پایدار بوده است.
اقتصادها، همیشه، فراز و نشیب، رونق و رکود را تجربه میکنند. راز، این است که بهسمتِ مسیری میانه، هدایت شوند که نه در دورانِ رونق، دچارِ افراط شویم و نه از بدترینِ دورانِ رکود، رنج ببریم.
اما اگر «رکودِ بزرگ»، چیزی به ما بیاموزد، مطمئناً، این است که پول، واقعاً، جهان را به گردش درمیآورد.
اگر کسی را میشناختید که در دورانِ «رکودِ بزرگ»، بزرگ شده است، آنها نمیخواستند پول خرج کنند.
پدربزرگهایی، که هرگز کسی به خساست آنها ندیده است، آنها همیشه میگفتد: «من در دورانِ رکودِ بزرگ، بزرگ شدم و ارزشِ یک دلار را یاد گرفتم.»
در عین حال، این ایده، بهشدت، ترویج میشود که مردم، باید کالا مصرف کنند و اینکه پولِ آنان در بانک، بهاندازهی این نیست که به خریدِ کالا بروند و اقتصاد را به حرکت، ادامه دهند.
این، در واقع، به یکی از پیامهایِ اخلاقیِ بزرگِ دههی ۱۹۳۰ تبدیل شد، تقریباً، یک الزام برایِ هزینهکردنِ پول.
جالب است که در پیِ حوادثِ ۱۱ سپتامبر، جورج دبلیو. بوش، در موردِ جنگِ جهانیِ علیهِ ترور، صحبت میکرد و در مورد اینمه مردمِ عادیِ آمریکا، چه کاری میتوانند انجام دهند؟ یکی از کارهایی که او گفت، مصرف کردن، خرج کردنِ پول بود.
«هی، من میتوانم این کار را بکنم. لازم نیست که باغِ پیروزی بکارم یا چربیها و ضایعاتِ آهن را ذخیره کنم و برایِ کمک به جنگ، بفرستم.
فقط باید بروم و چیز بخرم. اینگونه است که سهمِ خود را ادا میکنم.» بنابراین، برایِ حفظِ اقتصادِ مصرفگرا، بهعنوانِ اقتصادِ ما، باید برویم و مصرف کنیم.
اگر قصه های دو میم رو دوست دارین، اونو به دوستانتون هم معرفی کنین
پادکست دو میم و همه قصههایی که تا الان برایتان تعریف کردم از هرکجا که پادکست گوش میدین، در دسترسه
فقط فراموش نکنید که وقت سرچ، بین کلمه دو و میم یک فاصله بزنین
کامنت در کست باکس و شبکه های اجتماعی بادتون نره
تا قصهی بعدی خیلی مراقب خودتون باشید
