کتاب بالکان اکسپرس

کتاب بالکان اکسپرس

کتاب بالکان اکسپرس هم نوشته خانوم اسلاونکادراکولیچ است همان نویسنده‌ای که اخیرا به لیست نویسندگان محبوبم اضافه شده این کتاب، مجموعه یادداشت‌هایی از اوضاع مردم در جنگ داخلی یوگسلاوی‌ست آنچه بر سر مردم می‌آید و مردم بر سر هم می‌آورند برایم یادآور آنچه است که از نسل‌کشی رواندا شنیده‌ام در یکی از اپیزودهای پادکست چنل بی از تاریخ بالکان و اروپای …

مهسا خانوم

مهسا خانوم

مرجان دوست دوران دبستان منه با هم می‌رفتیم دبستان قدکفروشان مرجان تو خونه‌ش از تعداد زیادی گربه نگهداری میکنه عکساسون رو میذاره اینستاگرام هر چند وقت یه بار عکس اون بچه گربه سمت راست رو گذاشته بود من عاشقش شدم و بهش گفتم اسمشو بذار مهسا اونم گذاشته مهسا الان برای خودش خانومی شده و تبدیل به گربه سمت چپ …

صابون عجیبترین اختراع بشر!

صابون عجیبترین اختراع بشر

به نظرم صابون عجیب‌ترین اختراع بشره فرمول اصلیش طی چند صد سالی که ساخته شده تغییر اساسی نکرده فقط اسانس و افزودنی و گاهی فرمش عوض شده امروز هم سلاحی قوی‌تر از این اختراع باستانی در مقابل این طاعون قرن بیست و یکم نداریم دستامونو با آب و صابون، مدام بشوریم ۱+

خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست…

ابی یه ترانه از فرهاد رو بازخوانی کرده و همه دارن انتقاد/فحش نثار ابی میکنن، من بجاش این ترانه تو سرم میپیچه گوگل که کردم فهمیدم که انگار ترجمه یه شعر از شکسپیره: کیست که بتواند آتش بر کف دست نهد و با یاد کوه های پر برف قفقاز خود را سرگرم کند یا تیغ تیز گرسنگی را با یاد …

بهاران خجسته باد

مهسا محق

  سال نود و نه خورشیدی را تحویل نگرفتم، خودش آمد برای اولین بار، لحظه سال تحویل در خواب گذشت انگار انتقام نود و هشت را می‌گرفتم نود و هشت اما روزهای خوب و شاد هم داشت انگار دو نیمه بود کسی چه می‌داند، ۹۹ برما چگونه خواهد گذشت آدمی اما به امید زنده است به این امید که زین …

مانتو مدل سهیلا زهدی-چهارم از کلکسیون قرنطینه

مانتو مدل سهیلا زهدی

ایشون مانتوی چهارم از کلکسیون قرنطینه هستن یکی برای مامان دوختم، یکی برای مهتا و دوتا برای خودم آستین مانتو رو سعی کردم از مانتوهای خانوم سهیلازهدی کپی کنم البته با کمک آقای حسین خسروی مانتوی من البته فقط یه‌ دونه گل روی آستین دست چپش داره و آستین سمت راست ساده‌س ‌ ‌ ۱+

مانتو مدل جالب-سوم از کلکسیون قرنطینه

مهسا محق

خوب شاید به نظرتون خیلی شبیه نیاد ولی خوب تفاوتشون به دلیل یه عکس حرفه‌ای برای مزون و سلفی گرفتن تو آینه است، بعله و البته مقداری هم تفاوت جنس دو پارچه فک نکنید از تفاوت دوخت حرفه‌ای و دوخت من نشات میگیره! ولی خوب مانتوی خوبی شده در کشیدن الگو از پیج خانوم مریم کهندل در ایننستاگرام کمک گرفتم …

عبدالرحیم ساربان

عبدالرحیم ساربان خواننده‌ای افغانستانی‌ست متولد هزار و سیصد و هشت خورشیدی این خواننده را از پادکست اتاق موسیقی رادیو فرانسه شناختم صداش حزن انگیز و دلنشین است و چندتایی از ترانه‌های وی در دهه چهل و پنجاه خورشیدی توسط خواننده‌های ایرانی بازخوانی شده است از جمله ملاممدجان توسط پوران از زندگی وی اطلاعات چندانی در دست نیست، گفته شده زمانی …

ژوکوند غمگین است

ژوکوند غمگین است

ژوکوند غمگین است نام فیلمی اسپانیایی‌ست محصول سال هزار نهصد و هفتاد و هفت آن زمان متولد نشده بودم، اما در دهه شصت، از تلویزیون دیدم لبخند ژوکوند محو شده و کارشناسان معتقدند، حتی اگر یک نفر لبخند بزند، مونالیزا باز مانند همیشه لبخند میزند هیچکسی اما نمیتواند مردم را در یک استادیوم جمع میکنند، تابلو را هم می‌آورند و …

کتاب میشل عزیز

کتاب میشل عزیز

کتاب با نامه‌ای به میشل آغاز میشود عمده داستان نامه های مادر، خواهر، دوست دختر سابق و دوست میشل به میشل یا میشل به آنها یا آنها به همدیگر است داستان در زمان پاگرفتن جریان فاشیستی و جنبش‌های ضدفاشیستی در ایتالیا است خانم ناتالیا گینزبورگ در چنین فضایی زیسته و داستانهایش، قصه آدمهای زیسته در آن فضاست هرچند اصلا رمان …

کتاب کافه اروپا

کتاب کافه اروپا

کتاب کافه اروپا، کتاب دیگه‌ای از خانوم اسلاونکادراکولیچ ترجمه نازنین دیهیمی از نشرگمان ه توی این کتاب روایت‌هایی در عین پراکندگی، همبند و منسجم از اروپای شرقی بعد از فروپاشی کمونیسم یا به قول نویسنده و مترجم پساکمونیستی میخونید و حیرت میکنید از ظرافت و هوشمندی در انتخاب سوژه‌ها چند پاراگراف بعدی رو از فصل «حراج و دردسرهایش» انتخاب کردم، …

رایشتاک در کرانه

رایشتاک در کرانه

تو نگاه اول که عکس رو دیدم فک کردم که یه معبد خزه بسته تو هندوستانه و بچه‌هایی که توی رودخونه‌های کثیف شنا میکنن بعد توضیح عکس رو خوندم ساختمون رایشتاگ توی برلین بعد از جنگ جهانی دوم و رودخانه Spree همون ساختمونی که چند ماه قبل از سفر برای بازدیدش نوبت گرفته بودم و تا پاسپورتم چک نمیشد، نمیتونستم …

پادکست چنل بی

پادکست چنل بی

من همیشه روزانه، حتی اگه خیلی هم وقت نداشته باشم، سرتیتر خبرا رو میخونم یا گوش میدم که بدونم تو دنیایی که زندگی میکنم، چی میگذره ولی فقط خبر خوندن در مورد دنیا، مثل گشتن تو یه شهر غریبه‌ست با تور که با ماشین میبرنت این ور و اون ور، همه جا رو هم میبینی ولی هرگز شهر رو حس …

کمونیسم رفت و ما ماندیم و حتی خندیدیم

کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم

از آخرین باری که کتابی دویست و چند ده صفحه‌ای را یک‌نفس خوانده بودم، احتمالا زمان زیادی گذشته این کتاب را نخواندم، در آغوش گرفتم خواننده‌اش یا آنچه می‌خواند را دیده یا تلاش در تصورش میکند و این دو دسته، از هم دورند، خیلی دور…. ما از تاریخ تنها جنگها و تغییرات حکومتها را میخوانیم بی توجه به تاریخ واقعی …

یادگار اسپانیا

مهسا محق

از سری عکسهای پولاروید مهتا با لباس vintage دستدوزی که از مادرید خریدم از ته یک مغازه خاک گرفته آنتیک در یک محله قدیمی سبک و سیاق مغازه از آنها بود که دوست دارم روزی داشته باشم برای همه لباسها میشد قصه‌ای نوشت این یکی را به هوای لباسهای فلامنکو خریدم نه که شبیه باشد آن لباسها بسیار سنگیند و …

متوسط بودن خوب است…

متوسط بودن

من متوسط بودن رو دوست دارم تو هر جنبه ای از زندگی مثلا انقدری پول داشته باشم که دغدغه گذران روزمره نداشته باشم ولی نه انقدر که بشینم فکر کنم چیکارش کنم، ضرر نکنم، سود کنم! اصلا آدم حساب و کتاب کردن نیستم آدم متوسط که باشم، کار میکنم و از کار کردنم مقداری لذت میبرم، یه وقتایی هم خسته …

کولی کنار آتش…

مهسا محق

۵ نشسته ام اینجا در میان غریبه‌ها غریبه‌های مطلق از همه جای این پهنه گیتی نشسته‌ام و خیال میبافم میترسم از خیالی که بافته‌ام می‌شکافم خیالم را و همان را باز میبافم با همه وجود می‌خواهم این خیال را و ترس از این خیال در عمق وجودم رخنه کرده است پس کی شروع میشود این رقص خیال انگیز که رها …

بمب یک عاشقانه یا چالش سی روز وبلاگ نویسی-روز بیست و یکم

خاطرات من از جنگ کلمه موشک بارونه که از زبون مامان بزرگ تهرونیم می‌شنیدم یا اون سال عید که ما نرفتیم تهرون و تهرونی هامون اومدن یزد خونه ما یا خوندن این شعر با اون پسر تهرونی فامیل که اومده بود یزد صدام حسین دیوانه! یزدم جزو ایرانه/می‌دونم اما اون خودش ویرانه یا تعریف کردن این جوکه که می‌گفت یه …

مغزهای کوچک زنگ زده یا چالش سی روز وبلاگ نویسی-روز بیستم

مغزهای کوچک زنگ زده فیلمی پر از چرک و کثافت و سیاهی و امید مدت ها بود فیلمی که فیلم باشد ندیده بود غیر از دیروز که شعله ور دیده بودم و فردا که بمب میبینم وقتی همه چیز کنار درست کنار هم بیاید٬ نتیجه‌اش یک فیلم چشم‌نواز میشود صحنه ای که کودک کوچک غافل از دنیای زشت دور و …

شعله ور یا چالش سی روز وبلاگ نویسی-روز نوزدهم

همه جا تعریف از شعله‌ور بود و بلیت رو داده بودیم مجتبی؛ سهم من مغزهای کوچک زنگ زده بود و بمب بیشتر از این نمی‌خواستم زور بگم مجتبی گفت نمی‌رسه و خودمو به سرعت رسوندم و وقتی دیدم گفتم که حالا میتونم بگم واقعا فیلم دیدم میخکوب بی مژه برهم زدنی شرایط پیچیده٬ روابط پیچیده و آدمها هم قابل پیش …

ساعت خوش یا چالش سی روز وبلاگ نویسی-روز هجدهم

از ساعت خوش اسنپفود تا حالا سفارش دادید؟ خیلی باحاله یه سری غذا از رستوران های اطراف به تعداد محدود، هر روز تخفیف داره فقط هر نفر یه غذا میتونه سفارش بده که منطقیه ولی خوب ما سر ظهر تو شرکت، یکهو پنج شیش نفر جداجدا سفارش میدیم و چندین تا پیک عوض یه پیک باید بیاد کاش هر نفر …

جشن دلتنگی یا چالش سی روز وبلاگ نویسی-روز پانزدهم

بلیت فیلم جشن دلتنگی همان عودت داده شده ها به واحد VoD بود که امروز دیدم و چقدر جانیفتاده بود انگار در دیگ را باز کرده ای و یک مشت ایده و حرف و بازیگر داخلش ریخته ای دو تا قل که خورده از روی اجاق برداشتی و تحویل جشنواره دادی خواسته بود از تاثیر منفی شبکه های اجتماعی بر …

ترافیک کوروش یا چالش سی روز وبلاگ نویسی-روز سیزدهم

قرار شد بچه ها بلیت های اضافی رو به واحد VoD عودت بدن کسی نخواست مستند ببینه انقدر ساعت پنج و نیم جلوی کوروش شلوغ بود که فقط ممکن بود به تیتراژ پایانی برسم سر هر رو کج کردم و از یه مسیر دیگه برگشتم خونه کلا روز بیخودی بود امروز به زور دو ساعت رفتم شرکت و کار کردم …