پانزدهم آوریلِ ۱۹۴۵ است.
سربازِ جوانی در هنگِ پیادهنظامِ بریتانیا، در پشتِ کامیونی نظامی جای گرفته و کاروانی که بدان تعلق دارد، در میانِ نواحیِ روستاییِ شمالِ آلمان با صدای تقتق میلرزد.
با نزدیکشدنِ جنگِ جهانی دوم به مراحلِ پایانی، متفقین با فروپاشیِ رژیمِ نازی، در سراسرِ این کشور پیشروی میکنند.
با این حال، در پشتِ کامیون هیچ احساسِ پیروزمندانهای وجود ندارد؛ بلکه نوعی نگرانیِ ساده از آنچه در پیشِ رویشان خواهد بود، بر آنان چیره شده است.
خبر رسیده که قرار است جیرهی غذایی را میانِ اسیرانِ جنگیِ غیرنظامی توزیع کنند و بسیاری از آنان وضعیتی نامساعد دارند.
دیری نمیپاید که کامیون در برابرِ دروازههایی که بر حصارِ محیطیِ بهظاهر بیانتها تعبیه شده، آهسته میایستد؛ حصاری پوشیده از سیمخارهای هولناک و برجهای دیدهبانی که در فواصلِ منظم از آن سر برافراشتهاند.
در فراسویِ آن، ردیفهای پیاپیِ کلبههای چوبی به چشم میخورد.
پس از ورود به درونِ محوطه، راننده موتور را خاموش میکند و سرباز همراه با همرزمانش از پشتِ کامیون به بیرون میریزند؛ چکمههای سنگینشان بر زمینِ غبارآلود فرود میآید.
نخستین چیزی که به او حمله میورزد، بوست؛ بویِ تعفنِ بیماری و مرگ.
و سپس، سکوتِ وهمانگیز.
اگرچه به او گفتهاند که هزاران نفر در اینجا هستند، اما فضا تقریباً کاملاً خاموش است؛ گویی جان از این مکان رخت بربسته است.
دیری نمیپاید که نخستین جنازه را میبیند. جسمی لاغر و نحیف، پوشیده در لباسی متمایز از پارچهی زبر و راهراه، در غبار افتاده و مگسها بر فرازِ آن میچرخند.
بهزحمت جرئت میکند چشمانش را باور کند، اما سپس جنازهای دیگر و جنازهای دیگر را میبیند. بهسرعت شمارِ آنها را از دست میدهد.
اکنون او و یکی از همکاران، درِ یک ساختمان را که بهآهستگی میآرد، میگشایند.
درون، اندامهای استخواننمای بسیاری بیحرکت افتادهاند و تنها گریههای ضعیف یا نالههای تأسفبارِ گهگاهی است که زنده را از مرده متمایز میکند.
افسری ارشد دستی بر شانهاش مینهد.
کارهایی باید انجام شود؛ غذا و دارو باید توزیع شود.
سرباز به سوی کامیون بازمیگردد، کیسهای را بر شانه میکشد و راهی کلبهای میشود که برای توزیعِ آذوقه در نظر گرفته شده است.
در میان راه، زنی جوان با دستانی بههمچنگآورده به سوی او گام برمیدارد.
سرباز در جیبهایش میگردد تا تکّهشکلاتی از جیرهی غذایی بیابد.
نزدیک است آن را به او بدهد که تکاوری میدود و جلوی او را میگیرد.
توضیح میدهد که دستگاهِ گوارشِ این زنان بسیار تضعیف شده است؛ اگر آن را بخورد، احتمالاً تا فردا خواهد مرد.
در عوض، او را برای دریافتِ جیرهای که از نظر پزشکی تأیید شده، راهنمایی میکنند تا بهآرامی توان ازدسترفتهاش را بازیابد.
اینجا، ازدوگاه برگن-بلزن است.
هرچند سرباز پیشتر مطمئن بود که گزارشهایی از این اردوگاهِ کار اجباری شنیده بوده، اغراقآمیزند، اکنون درمییابد که واقعیت از هر آنچه میتوانست تصور کند، هولناکتر است.
و میگویند که هیتلر شبکهی عظیمی از اردوگاههای دیگرِ همانند داشته است.
سرباز با حیرت به اطراف مینگرد و از خود میپرسد چگونه ممکن است انسانی با همنوعان خویش چنین رفتاری داشته باشد.
اما برای قدرتمندانِ جهان در واشنگتن، مسکو، لندن و پاریس، پرسش این است که اکنون که جنگ به پایان خود نزدیک میشود، جامعهی بینالملل در برابر این جنایتهای بینظیر چگونه باید پاسخ دهد؟
تا زمانی که انسان بر روی زمین وجود داشته، همواره جنایتهایی را علیه همنوعان خویش مرتکب شده است.
با این حال، خشونتِ نظاممندِ رژیمِ هیتلر علیه هر کس که دشمنِ او محسوب میشد، بیسابقه بود.
با پایانِ جنگِ جهانی دوم و در حالی که بازماندگانِ آن در پیِ درکِ آنچه رخ داده بود، دستوپنجه نرم میکردند، پاسخی یگانه از جامعهی بینالملل طلبیده شد.
پیروزمندان به این نتیجه رسیدند که آن پاسخ، باید تعقیبِ قضاییِ مسئولانِ اصلیِ جنایتهایِ هولناکِ رژیمِ نازی باشد.
این دادرسیها که به دادگاهِ نورنبرگ (Nuremberg Trial) معروف شد، نخستینِ آنها مستلزمِ تعریفِ مجددی از قانون بود و گامی مهم در جهتِ جلوگیری از هرگونه احیایِ احتمالیِ جنبشِ نازی در آینده بهشمار میرفت.
اما چگونه متفقین برای برپاییِ این رویدادِ قضاییِ بینظیر با یکدیگر همکاری کردند؟
خودِ این دادگاه شاهد چه درامهایی بود و چه پیامدهایی برای متهمان و جهانِ بیرون از آن در پی داشت؟
سلام
من مهسا محق هستم و این اپیزود هشتاد و یکم از پادکست دو میمه که در مرداد ماه سال 1405 خورشیدی منتشر میشه
در این اپیزود براتون وایتی کوتاه از دادگاهِ نورنبرگ تعریف میکنم
دادگاههایی که برای مرهم گذاشتن روی زخم دنیا از جنایات نازیها تشکیل شد
این اپیزود عینا از پادکست انگلیسی زبان Short History of یا تاریخ مختصر از مجموعه پادکستهای کمپانی Noiser نقل میشود. اگر احیانا جایی بخوام به روایت چیزی اضافه کنم، حتما قبلش اعلام میکنم.
من کارشناس تربیت کودک نیستم، بچه هم ندارم ولی نظرم اینه که این قصه، اصلا و ابدا مناسب بچه ها نیست.
دستکم از سال ۱۹۴۲، متفقین تا حدودی آگاه بودند که رژیمِ نازی برنامهای نظاممند برای آزار و اذیتِ گروههای گوناگون بر اساسِ نژاد، باورِ سیاسی و مذهبی، گرایشِ جنسی و ناتوانی را در دست اجرا دارد.
و هیتلر از میانِ همهی دشمنانش، یهودیان را در اولویتِ نخست میدانست.
متفقین از طریقِ انبوهی از اطلاعاتِ جمعآوریشده، از جمله ارتباطاتِ رهگیریشده و شهادتِ شاهدانِ عینی و فراریان، از وجودِ اردوگاههایی آگاه شدند که در آنها زندانیان به کارِ اجباری گماشته میشدند و بهشمارِ بسیار زیادی جان میباختند.
با این حال، ابعاد و ماهیتِ کاملِ این آزار و اذیت هنوز بهدرستی درک نشده بود.
با وجودِ این، در دسامبرِ ۱۹۴۲، یازده کشورِ متفق با امضای اعلامیهای مشترک، رژیمِ برلین را بهخاطرِ آنچه «سیاستِ وحشیانهی نابودیِ سرد و بیرحمانه» خوانده شد، محکوم کردند.
یک سال بعد، سه تن از قدرتمندترین رهبرانِ متفق، یعنی جوزف استالین، اف. دی. روزولت و وینستون چرچیل، گرد هم آمدند و قول دادند که مسئولانِ آلمانیِ دخیل در این جنایتها، در برابرِ اعمالِ خود پاسخگو خواهند بود.
از سال ۱۹۴۳، اتحاد جماهیر شوروی، ایالات متحده و بریتانیا در مسکو، بیانیهای موسوم به اعلامیهی مسکو (Moscow Declaration) را صادر کرده بودند که در آن بر این اصل تأکید شد که ملتهای متجاوز باید در برابر نوعی داوری یا عدالت قرار گیرند.
با این حال، ماهیتِ آن عدالت، کاملاً تعریفنشده باقی ماند.
تنها زمانی که جنگ به مراحل پایانی خود نزدیک شد و نیروهای متفقین در میان سرزمینهای دشمن پیشروی کردند، ابعادِ حقیقیِ این فاجعه آشکار گردید؛ بهویژه با آزادسازیِ اردوگاههای کار اجباری و مرگ.
در کنار برگن-بلزن (Bergen-Belsen)، نامهایی چون آشویتس-بیرکناو (Auschwitz-Burkenau)، داخائو (Dachau)، بوخنوالد (Buchenwald)، راونسبروک (Ravensbruck) و تربلینکا (Treblinka) به نمادِ جنایتهای ناگفتنی و نابودیِ دستهجمعی بدل شدند.
آن تعهدِ سالِ ۱۹۴۳، ناگهان ضرورتی تازه یافت.
گروهِ اصلیِ متحدان، یعنی ایالات متحده، بریتانیا، اتحاد جماهیر شوروی و فرانسهی تازهآزادشده، تصمیم گرفتند که برای اجرایِ عدالت، همدست شوند.
اما چگونه میتوان چنین دادگاهی را بهشکلِ عملی برگزار کرد؟
از نظرِ حقوقی، این سرزمینی ناشناخته بود.
در اصل، یک کشورِ مستقل اساساً آزاد بود هرگونه که میخواهد رفتار کند و هیچ مرجعِ بالاتری بر آن حاکم نبود.
این بدان معنا بود که کسی چون هیتلر میتوانست در مرزهایِ کشورِ خود هرگونه که خواست رفتار کند، بدون آنکه تهدیدِ محاکمهای بینالمللی او را تهدید کند.
و بدینسان، این لحظهای بسیار مهم بود که ملتهای جهان گرد هم آمدند و گفتند: نه، در حقیقت اصولی وجود دارد که بر هرگونه اعتقادِ مستقلِ ملّی برتری دارد و ما همه آن اصول را جاودانه، اساسی و حقیقی میدانیم.
و ما خود را متعهد میکنیم که آن اصول را بهاجرا درآوریم و کسانی را که بدان پایبند نیستند، محاکمه کنیم.
با این حال، یکی از مشکلات این بود که هر یک از چهار کشورِ متفق، تصوری متفاوت از عدالت داشتند.
چرچیل در ابتدا طرفدارِ اعدامِ فوریِ کسانی بود که گناهشان فراتر از هر شبههای بود، بدونِ زحمتِ برگزاریِ دادگاه.
در مقابل، استالین بر برگزاریِ یک فرایندِ قضایی اصرار داشت، اما فرایندی که عملاً گناهکار بودنِ متهمان را مفروض میگرفت.
او از اعدامِ پنجاه هزار یا بیشتر از مقاماتِ آلمانی سخن بهمیان آورد، هرچند بعدها مدعی شد که این سخن را بهشوخی گفته است.
آمریکاییها بهشدت طرفدارِ برگزاریِ فرایندی همانندِ هر دادگاهِ قضاییِ متعارف بودند.
آنان بر ضرورتِ وجودِ نوعی دادرسیِ رسمیِ قضایی تأکید داشتند و سرانجام، همهی طرفها با این نظر همعقیده شدند.
چالشِ اصلی در جزئیاتِ عملیِ چگونگیِ آشتیدادنِ تفاوتهای میانِ چهار نظامِ کاملاً متمایزِ عدالتِ رسمی بود.
در مهِ ۱۹۴۵، رئیسجمهورِ ترومن کار بر روی ایجادِ یک دادگاهِ نظامیِ بینالمللی (International Military Tribunal) یا ( IMT) را برای نظارت بر این فرایند آغاز کرد.
ماهِ بعد، نمایندگانی از چهار کشورِ متفق در لندن گرد آمدند تا جزئیات را بهدقت بررسی کنند.
یکی از نخستین مسائلی که این حقوقدانان و پژوهشگرانِ حقوقی باید به آن میپرداختند، مبنایی بود که بر اساسِ آن، متهمان میتوانستند محاکمه شوند.
با توجه به اینکه هیچ قانونِ موجودی بهنظر نمیرسید که واجدِ شرایطِ رسیدگی به این جنایتها باشد، این متهمان بهچه اتهامی میتوانستند روبرو شوند؟
دغدغهی بزرگِ همه از همان ابتدا – و همه بهوضوح از آن آگاه بودند – این اصلِ بنیادینِ حقوقی بود که «محاکمهی کسی برای جرمی که در زمانِ ارتکاب، جرم محسوب نمیشده، ممکن نیست».
آنان برای عبور از این مانع، مجادلاتِ بسیار، تأملاتِ نظری و چارهاندیشیهای فراوانی کردند.
و سرانجام به این اصل دست یافتند که عملاً جنایتهایی وجود دارند که بهعنوانِ جرایمِ بالفعل (de facto crimes) شناخته میشوند، هرچند لزوماً در قالبِ قوانینِ مدون، جرم انگاری نشده باشند.
افزون بر اجرایِ سادهی عدالت، دادگاه بهعنوانِ ابزاری برای واداشتنِ مردمِ آلمان به مواجهه با حقیقت تلقی میشد؛ چراکه بسیاری از آنان مدعی بودند از آنچه بهنامِ آنان مرتکب شده، بیخبر بودهاند.
متفقین بر این باور بودند که اذعان به ابعادِ این فاجعه، گامی حیاتی برای اطمینان از آن است که هیچ هیتلرِ جایگزینی نتواند دوباره بر سرِ کار آید.
در تمام این مدت، پیوندهایی که بهتازگی اتحادِ جماهیرِ شوروی و متحدانِ آن را به متحدانِ سرمایهدارش در ایالاتِ متحده و اروپایِ غربی متصل میکرد، رو به سستی میگذاشت.
کمتر کسی تردید داشت که درگیریهای جدی در پیش خواهد بود و برگزاریِ این دادگاه برای پایانبخشیدنِ نمادین به جنگِ جهانی دوم، پیش از رویارویی با آنچه در راه است، امری حیاتی بهشمار میرفت.
اشتیاقی واقعی برای تضمینِ مشروعیتِ دادگاه وجود داشت.
هیچکس نمیخواست به اجرایِ «عدالتِ پیروزمندانه» متهم شود.
توافق شد که متهمان از فرضِ قانونیِ بیگناهی برخوردار باشند، در حالی که تیمِ دادستانی میکوشد گناهِ آنان را فراتر از هر شبههای ثابت کند.
بهجای هیئتِ منصفه، هیئتی متشکل از چهار قاضی، یکی از هر یک از قدرتهای متفق، همراه با قاضیِ علیالبدل، بر روندِ دادرسی نظارت خواهند کرد.
طی شش هفته، نمایندگانِ لندن همچنین جزئیاتِ اتهامات را بهدقت تدوین کردند.
آنان بر چهار اتهام توافق نمودند: نخست، اتهامِ «توطئه برای راهاندازیِ جنگِ تجاوزکارانه» که بهویژه از سوی آمریکاییها موردِ حمایت قرار گرفت و جنایتهای پیش از آغازِ جنگ را نیز در بر میگیرد.
این اتهامِ نخست همچنین توطئه برای ارتکابِ سه اتهامِ دیگر را شامل میشود که عبارتاند از: «جنایت علیه صلح» که به نقضِ پیمانهای بینالمللی مربوط میشود؛ «جنایتِ جنگی» که هرگونه تخلف از قوانینِ پذیرفتهشدهی جنگ را در بر میگیرد؛ و سرانجام، «جنایت علیه بشریت» که نخستین بار چنین اتهامی مطرح میشد.
آنچه در اتهامِ جنایت علیه بشریت، که از سوی وکیلِ تیمِ بریتانیایی، هرشال لاتورپُشت (Hersch Lauterpacht) مطرح شد، دنبال میشد، این ایده بود که حقوقی سلبناپذیر برای شهروندانِ غیرنظامی وجود دارد و هر کشوری که این حقوق را از آنان سلب کند، مرتکبِ عملی غیرقانونی شده است.
این مفهوم واقعاً حائز اهمیت است.
هرچند نسلکشی (genocide) بهعنوانِ عنوانی مجزا در این اتهامات ذکر نشده، اما ذیلِ همین اتهامِ آخر (جنایت علیه بشریت) قرار میگیرد.
در هشتم اوت، موافقتنامهی لندن (London Agreement) منتشر شد و راه را برای شروعِ دادرسی هموار ساخت.
مکانِ برگزاریِ دادگاه خود موضوعی حساس بود.
همگان توافق داشتند که دادگاه باید در آلمان و در برابرِ چشمِ مردمِ این کشور برگزار شود.
اما پایتخت، برلین، وضعیتی اسفناک داشت.
پیش از آنکه نورنبرگ، شهری بسیار کوچکتر در بخشِ تحتِ کنترلِ آمریکاییِ این کشور، انتخاب شود، مکانهای دیگری نیز موردِ بررسی قرار گرفتند.
اگرچه این شهر نیز آسیبِ شدیدی دیده بود، اما تالارِ بزرگی در کاخِ دادگستری (Palace of Justice) از بمبارانها جان سالم بهدر برده بود؛ همانگونه که مجموعهی سلولهای زندانِ آن نیز سالم مانده بود، و اقامتگاههای مجللی نیز در نزدیکیِ آن وجود داشت.
از همه مهمتر، این مکان دارای بارِ نمادین نیز بود.
در سالهای آغازینِ رژیمِ نازی، راهپیماییهای بدنامِ نورنبرگ در این شهر برگزار میشد؛ نمایشهای عمومیِ عظیمی که صدها هزار نفر در آنها شرکت میجستند و هیتلر بر روی سکویِ بلندی میایستاد و سخنرانی میکرد.
همچنین، بههمین دلیل که قوانینِ نورنبرگ (Nuremberg Laws) در این شهر اعلام شدند، نورنبرگ با آن قوانین نیز گره خورد؛ قوانینی که مشخص میکرد چه کسی یهودی است یا نیست و روابطِ بهاصطلاحِ نژادِ مختلط را میانِ یهودیان و غیریهودیان تعیین میکرد.
اکنون که مکان و عواملِ اجرایی تعیین شدهاند، پرسشِ اصلی همچنان باقی است که چه کسانی باید پایِ میزِ محاکمه بنشینند. شمارِ کسانی که در مرگ و بدرفتاریِ با میلیونها قربانی، دستی داشتند، تقریباً قابلِ شمارش نیست.
برای نمونه، تعدادِ کلِّ اردوگاهها دستکم به عدد چهار رقمی میرسید و دامنهی مسئولان، از تصمیمگیرندگانِ سطحِ بالا گرفته تا کارکنانِ نظامی و اداری را در بر میگیرد؛ ناگفته نماند که غیرنظامیانِ محلی که بر آنچه در مقابلِ چشمانشان رخ میداد، چشم پوشیدند.
اما با وجودِ صدها هزار و حتی میلیونها نفر که میتوانستند پاسخگو باشند، تصمیم بر این گرفته شد که شمارِ نسبتاً کمی از آنان، اما همگی با وزنِ واقعی در ماشینِ نازی، تحتِ تعقیب قرار گیرند.
ایده این بود که نمایندگانی از طبقاتِ گوناگونِ رایشِ سوم (Third Reich) – یعنی نظامی، صنعتی، اقتصادی و سیاسی – در میانِ متهمان حضور داشته باشند تا طیفِ متنوعی از ساختارِ قدرت را پوشش دهند.
برنامه بر این بود که مجموعاً ۲۴ نفر محاکمه شوند.
این عدد جادویِ خاصی ندارد، بلکه صرفاً توجهی به محدودیتهایِ لجستیکی است؛ چراکه نیمدایرهی دادگاه در نورنبرگ دارای نیمکتهایی است که حداکثر گنجایشِ دو دوجین متهم را دارد.
دادستان در طولِ تابستان و اوایلِ پاییزِ ۱۹۴۵، بر روی تهیهی فهرستی از متهمانِ احتمالی کار میکرد، اما این کار بههیچوجه ساده نبود.
بسیاری از بارزترین گزینهها از پیش مرده بودند.
هیتلر در پایانِ آوریل، هنگامی که شکست اجتنابناپذیر شد، بهزندگیِ خود پایان داد.
یوزف گوبلز (Joseph Goebbels)، معتمد و رئیسِ تبلیغاتِ او، یک روز بعد همراه با همسرش از او پیروی کرد و آن دو نیز شش فرزندِ خود را به قتل رساندند.
هاینریش هیملر (Heinrich Himmler)، رئیسِ اساس (SS)، نیز پس از افتادن به دستِ متفقین، خودکشی را برگزید.
بهطورِ کلی، دادستانها به سراغ کسانی رفتند که از پیش در بازداشتِ آنان بودند.
در اختیارِ آمریکاییها، ارشدترین عضوِ بازماندهی سلسلهمراتبِ نازی، هرمان گورینگ، فرماندهی نیرویِ هوایی (لوفتوافه Luftwaffe) و برای مدتی جانشینِ موردِ انتظارِ هیتلر، قرار داشت.
از سوی دیگر، رودولف هس (Rudolf Hess)، معاونِ پیشینِ هیتلر، از سالِ ۱۹۴۱ که هواپیمایش در اسکاتلند سقوط کرد و ظاهراً در مأموریتی مخفی برای صلح با دولتِ بریتانیا بود، در آن کشور زندانی بود.
متهمانِ بیشتری از میانِ کسانی بودند که در اواخرِ مه، پس از خودکشیِ هیتلر، توسطِ بریتانیاییها دستگیر شده بودند.
از جملهی آنان میتوان به کارل دِنیتس (Karl Dernitz)، دریاسالاری که پس از مرگِ هیتلر، برای مدتی کوتاه بهعنوانِ رئیسجمهور خدمت کرد؛ آلبرت اشپر (Albert Speer)، وزیرِ تسلیحات؛ آلفرد روزنبرگ (Alfred Rosenberg)، فیلسوفِ نازی که به مقامِ وزارت رسید؛ و یواخیم فون ریبنتروپ (Joachim von Ribbentrop)، وزیرِ امورِ خارجه، اشاره کرد.
مارتین بورمان، منشیِ قدرتمندِ خصوصیِ هیتلر، مفقود شده بود، اما با این وجود، برای محاکمهی غیابی انتخاب شد.
علاوه بر این، آنان کوشیدند تا مشخص کنند چه کسانی باقی ماندهاند و قابل شناسایی هستند. هرچه در فهرست پایینتر میرفتند، این کار دشوارتر میشد.
از جملهی دیگران، برای نمونه، هانس فریتزچِر (Hans Fritzscher)، گویندهی رادیو، که جایگزینی درجهدو برای رئیسِ تبلیغاتِ درگذشته، گوبلز، بود، انتخاب شد.
آنان به نمایندهای از آن وزارتخانه نیاز داشتند و همچنین بهدلیل اینکه او در بازداشتِ شوروی بود، سیاستهایی بر این انتخاب حاکم بود.
بهدلیلِ ترس از اتحادِ جماهیرِ شوروی، اکثریتِ قریببهاتفاقِ کسانی که در پایانِ جنگِ جهانی دوم سعی در فرار داشتند، به سمتِ غرب میگریختند، زیرا ترجیح میدادند در بازداشتِ بریتانیا یا آمریکا باشند تا در چنگِ شوروی.
این بدان معنا بود که شوروی میتوانست شمارِ بسیارِ کمی زندانی برایِ دادگاه معرفی کند.
در دوازدهم اوت، یک هواپیمایِ باری در نورنبرگ بهزمین نشست و بارِ آن متهمان بودند.
سپس آمبولانسهایِ نظامی آنان را به بخشِ زندانِ کاخِ دادگستریِ این شهر منتقل کردند.
سلولهایی که برایِ مدتِ دادگاه، خانهی آنان خواهد بود، کوچک و ابتدایی بودند؛ در یک گوشهی آن توالت فرنگی و در دیوارِ ضخیمِ بتنی، پنجرهای کوچک با پوششِ پلاستیکی در ارتفاعی بلند تعبیه شده بود.
اثاثیهی آن شاملِ تختخوابی ساده، میزی سست و صندلیای بیدوام بود که بهگونهای ویژه طراحی شده بودند تا زیرِ وزنِ یک مردِ ایستاده بشکنند تا از اقدام به خودکشی جلوگیری شود.
گورینگ بهطورِ قابلتوجهی دارای اضافهوزن بود و شایعهی اعتیادِ او به مورفین نیز میرفت.
اما در اینجا، او تنها همان جیرهی غذاییِ اولیه را دریافت میکرد که بهمانندِ سایرِ مردمِ عادی، بر روی سینیای از روزنهای درِ سلولِ او وارد میشد.
در واقع، این رژیمِ غذایی باعثِ بهبودِ سلامتِ او شد.
در آن سویِ بخشِ سلولها، تانکهایِ آمریکایی مستقر شده بودند تا هم از حملهی هوادارانِ زندانیان که خواهانِ آزادسازیِ آنان بودند، و هم از دشمنانی که قصدِ آسیب رساندن به آنان را داشتند، جلوگیری کنند.
کیفرخواستها بهطورِ رسمی در نوزدهم اکتبر صادر شدند.
کمتر از یک هفته بعد، رابرت لِی (Robert Leigh)، رئیسِ جنبشِ کارگریِ نازی، در سلولِ خود مرده یافت شد؛ او خود را خفه کرده بود.
این ضربهای تلخ برایِ مقامات بود که پس از آن، برایِ هر سلول، نگهبانی ۲۴ ساعته گماردند.
از این پس، زندانیان میبایست در حالِ خواب، صورت و دستانشان بالایِ پتوها قابلِ رویت باشد.
حتی عینکها نیز ممنوع شد، از ترس آنکه شیشهی آن برایِ خودآزاری بهکار رود.
دو روانشناسِ آمریکایی، بهطورِ منظم، ارزیابیهایِ روانی از زندانیان بهعمل میآوردند و اطلاعاتِ بهدستآمده را در اختیارِ تیمهایِ دادستانی قرار میدادند.
اندکی پس از مرگِ لِی، مشخص شد که گوستاو کروپ (Gustav Krupp)، رئیسِ شرکتِ معروفِ کروپ که ماشینِ جنگیِ آلمان را به تسلیحات مجهز میکرد، برایِ حضور در دادگاه بهاندازهی کافی سلامت نیست.
تلاش برایِ جایگزینیِ او با پسرش که خود چهرهای برجسته در کسبوکارِ خانوادگی بود، توسطِ قضاتِ دادگاه رد شد.
هیئتِ قضات بهریاستِ جفری لارنس (Geoffrey Lawrence)، قاضیِ ارشدِ بریتانیا، استدلال کردند که متهمان را نمیتوان صرفاً بهمنظورِ تأمینِ نظرِ دادستانی جایگزین کرد.
با مرگِ لِی و نامعلوم بودنِ وضعیت بورمان (Bowman)، اکنون تنها ۲۱ متهم در جایگاهِ دادگاه خواهند نشست.
صبحِ بیستم نوامبرِ ۱۹۴۵ است. نگهبانی آمریکایی، درِ سنگینِ بلوطِ سلولِ مرطوبِ گورینگ را میگشاید.
گورینگ با آنکه ۵۲ سال داشت، در حالی که یونیفرمِ خاکستریِ لوفتوافه را بر تن داشت، اما تمامِ نشانهایِ نظامی از آن زدوده شده بود، از جای برخاست.
نگهبان برگشت و او را در امتدادِ راهرویِ چوبیِ بلندی که ویژهی اتصالِ سلولها به تالارِ دادگاه ساخته شده بود، هدایت کرد.
لحظاتی بعد، به درِ تالارِ دادگاه رسیدند.
هنگامی که در گشوده شد، فضایِ تالار به سکوت فرورفت.
دریایی از جمعیت، صدها نفر که گردن میکشیدند تا نگاهی به متهمان بیندازند.
لشکری کوچک از وکلا، مترجمان، مأمورانِ دادگاه، خبرنگارانی از سراسرِ جهان و مهمانانِ ویژهی فراوان دیگر.
نگهبان، گورینگ را تا جایگاهِ متهمان همراهی کرد که بهتدریج با هممتهمانش پر میشد.
برخی با چهرهای سنگی نشسته بودند و برخی دیگر زیرِ لب یکدیگر را دلگرمی میدادند.
حتی خندهای نیز به گوش میرسید.
چند نفر از آنان هدفونهایی را بر گوش میگذاشتند یا با صفحههایِ سیستمِ ارتباطیِ نوآورانهای که ترجمهی همزمانِ هر کلمه از دادرسی را به چهار زبانِ انگلیسی، فرانسوی، روسی و آلمانی ارائه میداد و در رویدادی به این بزرگی، در جهان بیسابقه بود، ور میرفتند.
در پشتِ سرِ این مردان، ردیفی از نگهبانان با کلاههایِ سفید ایستاده بودند.
با وجودِ پوششِ چوبیِ تیرهای که تالارِ دادگاه را پوشانده بود، نگهبان خود را در برابرِ روشناییِ شدیدِ آن فضا در حالِ چشمتنگکردن یافت.
برخی از متهمان حتی عینکِ آفتابی به چشم داشتند.
در روشناییِ تالار اصلاحاتی صورت گرفته بود، تا حدودی بهخاطرِ آنکه کارِ فیلمبردارانی که در سراسرِ تالار پراکنده بودند و آشکارا تجهیزاتِ خود را پیش از آغازِ رویداد آماده میکردند، آسانتر شود.
فضایی تقریباً تئاتری بر این مکان حاکم بود و گورینگ بر روی این صحنه، چون کانونِ توجهِ همزندانیانِ خود، احساسِ آشنایی میکرد.
نزدیکِ ساعتِ ۱۰ صبح بود و نگهبان صدایِ چرخیدنِ دوربینهایِ سینمایی را شنید که بهکار افتاده بودند.
مأمورِ تشریفات به حاضران دستورِ برخاستن داد.
در میانِ صدایِ کشیدهشدنِ صندلیها و خشخشِ کاغذها، چهار قاضی، یکی از هر یک از کشورهایِ متفق، واردِ تالار شدند و بر کرسیهایِ خود نشستند.
لارنس، قاضیِ ارشد، پتکِ خود را برداشت و بهرویِ میزِ مقابلاش فرود آورد.
دادگاهِ قرن آغاز شده بود. روزِ نخست به قرائتِ کیفرخواستی مفصل، دقیق و بیسابقه اختصاص یافت.
هنگامی که متهمان پاسخ دادند، هر یک از اتهامات با دفاعِ «بیگناه» مواجه شد.
با این حال، گورینگ کوشید تا از نخستین لحظهی کوتاهِ خود برای ایرادِ سخنرانیِ بداهه استفاده کند.
او سعی در بیانِ بیانیهای داشت، اما بلافاصله توسطِ قاضی لارنس قطع شد.
بهگمانِ من، این اقدام، اعلامِ صریحِ دادگاه به متهمان بود که این فرصتی برایِ شما نیست تا روندِ دادرسی را بهخواستِ خود خم کنید.
روزِ دوم با بیانیهی افتتاحیهی گیرای دادستانِ ارشدِ آمریکایی، قاضیِ دیوانِ عالیِ ایالاتِ متحده، رابرت اچ. جکسون، آغاز شد.
او طیِ سه ساعت و نیم، یکی از بزرگترین خطابههایِ دادگاهی را ایراد کرد: «بیعدالتیهایی که ما در صددِ محکومیت و مجازاتِ آن برآمدهایم، چنان حسابشده، بدخواهانه و ویرانگر بودهاند که تمدن، تابِ نادیدهگرفتنِ آنها را ندارد، زیرا بقایِ آن در برابرِ تکرارِ این جنایتها ممکن نیست.»
هرچند قدرتِ تیمِ دادستانی هرگز موردِ تردید نبود، نگرانی از آن میرفت که متهمان برای یافتنِ وکلایِ مدافعِ شایسته با دشواری روبرو شوند.
اما با وجودِ پستیِ بیسابقهی متهمان، جذبِ وکیل بهمعضلی تبدیل نشد.
از این گذشته، وکلا با جذابیتِ شرایطِ عالیِ زندگی در نورنبرگ مواجه بودند. آنان در هتلهایِ محلی و ویلاهایِ توقیفشده اسکان داده شدند، بهشکلی مجلل غذا میخوردند و از رقصها، شبهایِ کوکتل و شبنشینیهایِ کنارِ استخر لذت میبردند.
در میانِ حاضران، نوعی تجربهی همبستگی پدید آمده بود.
فضایی بسیار اجتماعی حاکم بود.
همه در کشوری بیگانه بودند و در چنین محیطی، عصرها بسیار به معاشرت، نوشیدنِ مشروبات و امثال آن میگذشت.
نتیجه آنکه تالارِ دادگاه مملو از وکلایِ ترازِ اول در هر دو سویِ دعوی بود که با انگیزهای تمام در اوجِ تواناییِ خود ظاهر میشدند.
اما پس از موجِ نخستینِ شیفتگیِ عمومی، سطحِ توجه، فراز و فرود داشت.
حقیقت این است که بخشِ اعظمِ دادرسی، کسلکننده بود.
جکسون، دادستانها را بر آن داشت که به شهادتِ شاهدان که هرچند تکاندهنده بود، اما میتوانست توسطِ مدافعانِ ماهر تضعیف شود، تکیه نکنند.
در عوض، تصمیم گرفت پروندهی خود را بر مدارِ اسناد و مدارک بنا کند؛ هزاران و هزاران سند.
از دستورات، گزارشها و مکاتباتِ بالاترین سطوحِ رژیمِ آلمان گرفته تا فهرستِ اقلامِ اردوگاهها و برنامههایِ قطار که اساس برای سازماندهیِ حملِ قربانیان به اردوگاهها از آنها استفاده میکرد.
اگرچه تیمهایِ دادستانیِ چهار کشور، منابعِ خود را با یکدیگر ادغام کردند، اما تا حدّی مستقل از یکدیگر کار میکردند.
تصمیم بر این شد که متهمان را میانِ تیمهایِ دادستانی تقسیم کنند؛ بدینسان که هر تیم، مسئولیتِ رسیدگی به تعدادِ معیّنی از متهمان را بر عهده گیرد.
اما شرطِ اساسیِ دادگاه این بود که هر تیمِ دیگری نیز حقِّ بازجوییِ متقابل از همان شاهد را داشته باشد.
بنابراین، هر متهم میتوانست چهار بار موردِ بازجوییِ متقابل قرار گیرد.
در هفتهی دومِ دادگاه، دادستانی فیلمی را به نمایش گذاشت که شاملِ تصاویرِ گرفتهشده توسطِ عکاسانِ متفقین در اردوگاههایِ کارِ اجباریِ تازهآزادشده بود.
با کمشدنِ نور و روشنشدنِ پروژکتور، بسیاری از حاضران در تالارِ دادگاه، با دیدنِ این تصاویرِ هولناک، به گریه افتادند.
این تصاویر، ابزارهایِ شکنجه از جمله تازیانهها و گرزهایی را که با سیمِ خاردار پیچیده شده بودند، فضایِ داخلیِ اتاقهایِ گاز که میلیونها نفر در آنها قتلعام شده بودند، انبوهی از اجسادِ استخواننما و گورهایِ دستهجمعیِ وسیع، و نیز صفوفِ آزادگان را نشان میدادند؛ قربانیانی که پیکرهایشان نحیف و چهرههایشان، حتی در هنگامِ گامنهادن به سویِ آزادی، اندوهگین و رنجدیده بود؛ گویی هراسِ تجربیاتِشان، هرگز از آنان دست نمیکشد.
این فیلم، تأثیری زلزلهوار بر حاضران گذاشت.
تقریباً تمامیِ حاضران بعدها دربارهی آن فیلم نوشتند.
و متهمان نیز بهوضوح آگاه بودند که دیگر برایِ فرار از زیرِ بارِ آنچه فیلم بهروشنی گواهی میداد، بسیار دشوار خواهد بود.
این لحظهای تعیینکننده بود. بههمان اندازه تکاندهنده، مدرکی بود که در سیزدهم دسامبر از اردوگاهِ کارِ اجباریِ بوخنوالد ارائه شد.
این مدرک شاملِ نمونههایی از پوستِ خالکوبیشدهی انسان بود که از اجساد گرفته شده بود و ظاهراً قرار بوده توسطِ همسرِ فرماندهی اردوگاه برای ساختِ آباژور و سایرِ اثاثیهی منزل بهکار رود.
همچنین سرِ کوچکشدهی یک زندانیِ لهستانیِ بهقتلرسیده که بهعنوانِ وزنهی کاغذ استفاده میشد، به نمایش گذاشته شد.
شهادتهای گیرای شاهدان نیز از هر دو طرفِ قربانی و عامل، کم نبود.
در روزهایِ آغازینِ ژانویه، اوتو اولندورف، رئیسِ پیشینِ آینزاتسگروپهی دال (Einsatzgruppe D) – یگانِ مرگِ سیارِ اساس که مسئولِ مرگِ حدودِ نود هزار نفر در اروپایِ شرقی بود – به جایگاهِ شهادت آورده شد.
او شاید خود را خوشبخت میدانست که در میانِ متهمان نیست؛ زیرا در آن زمان، بهعنوانِ شاهدِ دفاع ظاهر شد.
اما دادستانی از فرصت استفاده کرد تا از شهادتِ او برای اثباتِ این نکته بهره گیرد که قتلِ جمعی، سیاستِ رسمیِ نازیها بوده است.
او اعتراف میکند که از همان سال ۱۹۴۱، از قصدِ آنان برای بهقتلرساندن، یا بهاصطلاحِ خودش، «تصفیهی» یهودیان و کمونیستها بهعنوانِ بخشی از کارزارِ شورویِ آلمان، آگاهی داشته است.
و اوتو اولندورف (Otto Ullandoff) – که بیتردید شخصیتی نفرتانگیز داشت – شهادتِ او در دادگاهِ نظامیِ بینالمللی، بهخاطرِ بحثِ سرد و بیروحش دربارهی قتلِ جمعیِ غیرنظامیان، از مردان و زنان و کودکان، دلهرهآور بود.
یک ماه بعد، نوبت به شخصیتی کاملاً متفاوت رسید تا شهادت دهد: ابراهام سوتسکِوِر (Abraham Sutskava)، شاعرِ مشهورِ زبان ییدیش.
(زبان ییدیش، زبانی است، که نزدیک به هزار سال، زبانِ مادری و گاه، تنها زبانِ بعضی جوامعِ یهودیانِ اشکنازی بود، که در اروپای شرقی و مرکزی میزیستند. یِدیش در میانِ فرهنگِ اشکنازی، از حدودِ سده دهمِ میلادی در کرانههای راین پاگرفت و سپس در مرکز و خاورِ اروپا گسترده شد.)
او که یکی از تنها سه شاهدِ یهودیِ حاضر در دادگاه بود، گواهی داد که در شهرِ او، که اکنون ویلنیوس در لیتوانیِ تحتِ اشغالِ آلمان نام دارد، از هشتاد هزار یهودی، تنها ششصد نفر از جنگ جان سالم بهدر بردهاند.
در میانِ قربانیان، پسرِ خودِ او نیز بود؛ کودکی که برخلافِ فرمانِ آلمان مبنی بر ممنوعیتِ زایمان برایِ زنانِ یهودی، بهدنیا آمده بود.
همسرش، بهگفتهی او، شاهد بود که یک افسرِ نازی در حالی که میخندید، صورتِ آن نوزاد را به مادهای ناشناخته آغشته کرد و سپس او را بر رویِ تخت پرتاب کرد.
کودک اندکی پس از آن درگذشت.
این یکی از آن لحظاتی بود که تأثیری عمیق بر جای گذاشت، زیرا بهویژه بر رنجِ خاصِ یهودیان تأکید داشت؛ هرچند که در آن زمان، هولوکاست هنوز بهعنوانِ پدیدهای مجزا و با همین ابعاد درک نشده بود، اما وقارِ سوتسکِوِر در آن لحظه، بهوضوح، اهمیتی ویژه داشت.
اکنون، در هشتم ژانویهی ۱۹۴۶، دادستانی از مرحلهی اثباتِ جنایتکاریِ کلیِ رژیمِ نازی، به مرحلهی تمرکز بر متهمانِ خاص گام نهاد.
هفتههایِ پس از آن، شواهدِ شگفتآورِ بیشتری را آشکار کرد، از جمله شهادتِ فیلد مارشالِ فردریش پائولوس (Friedrich Paulus) که بیشتر بهخاطرِ تسلیمشدنِ خود به شوروی در نبردِ استالینگراد شناخته میشود.
شهادتِ او دربارهی جنایتهایِ آلمان در اروپایِ شرقی، بهویژه گورینگ و دو متهمِ دیگر، یعنی روسایِ ستادِ ارتش، ویلهلم کایتل (Wilhelm Keitel) و آلفرد یودل (Alfred Yodel)، را درگیر میساخت.
در این زمان، رفتارِ گورینگ، چه در تالارِ دادگاه و چه در بیرون از آن، از کنترل خارج شده بود.
او که بهعنوانِ سرکردهی متهمان شناسایی شده بود، هر کاری از دستش برمیآمد انجام میداد تا آنان را به یک جبههی متحد ترغیب کند.
هنگامی که از محکومیتِ جنگهایِ توسعهطلبانهی کشورش توسطِ متفقین سخن بهمیان میآمد، با صدایِ بلند میخندید و خاطرنشان میساخت که هر یک از متفقین خود دستاندرکارِ جنگهایِ توسعهطلبانهی بسیاری بودهاند.
او حتی از پیروی از دستوراتِ ساده، مانند تمیزکردنِ سلولِ خود، نیز سر باز میزد.
برای محدودکردنِ نفوذِ او، در روزهایی که دادگاه تشکیل جلسه میداد، از غذا خوردن با سایرِ متهمان منع شد، هرچند در جایگاهِ متهمان همچنان در کنار آنان مینشست.
با این حال، در پنجم مارس، تنها یک روز پیش از پایانِ کارِ دادستانی، خبری غیرمنتظره به او روحیه داد.
وینستون چرچیل در سخنرانیای در جایِ دیگر، نسبت به شکافِ روزافزونِ میانِ غرب و شرقِ شوروی هشدار داد و از «پردهی آهنین» سخن گفت که بر سراسرِ اروپا فرود میآید.
گورینگ و تیمِ دفاع، این سخنان را بهعنوانِ شاهدی بر اختلافِ میانِ ملتهایِ دادستان و جرقهای از امید برایِ متهمان، غنیمت شمردند.
شاید، آنان این نظریه را مطرح کردند که با بهرهگیری از این شکاف و برجستهسازیِ آسیبپذیریِ اخلاقیِ حضورِ شوروی در این دادگاه، بتوانند متفقین را به نگاهِ مساعدتر به متهمانِ نازی وادارند.
لحظهی بزرگِ او در سیزدهم مارسِ ۱۹۴۶، چند روز پس از آغازِ دفاعیات، فرا رسید.
با چشمانی برّاق و موهایی صاف و براق، مصمم بود تا از ملتِ محبوبِ خود، و شاید مهمتر از آن، از حیثیتِ شخصیاش دفاع کند.
او در عینِ احتیاط در عدمِ پذیرشِ مسئولیتِ مستقیمِ جنایتهایِ خاص، با افتخار از نقشِ خود در ساختنِ آلمانِ نازی سخن گفت.
هنگامی که از نقشِ او در بازسازیِ تسلیحاتِ آلمان – که پیمانهایِ پس از جنگِ جهانی اول را نقض میکرد – پرسیده شد، گفت تنها افسوس میخورد که چرا بیشتر از این بازسازی نکردهاند.
افزون بر این، او تهاجماتِ گوناگونِ آلمان را چیزی جز ابزاری برای بازپسگیریِ آنچه بههرحال بهحقّ آنان بود، نمیدانست.
او حتی به سخنی از وینستون چرچیل استناد کرد که در کشمکشِ مرگ و زندگی، قانونی وجود ندارد.
برای بسیاری از آلمانیها، گورینگ به نمادی تبدیل شد که در برابرِ بیعدالتیِ تحمیلشده از سویِ پیروزمندان، میجنگید.
پس از پنج روز تماشایِ توجیهگریِ او، جکسون فرصتِ بازجوییِ متقابل از او را یافت.
گورینگ در تمامِ اظهاراتِ عمومیِ خود، کاملاً روشن ساخته بود که معتقد است قطعاً مجرم شناخته خواهد شد و به اعدام محکوم میشود.
او با این دیدگاه واردِ دادگاه شد که پروندهی خود را ارائه کند و بکوشد تا خود را تبرئه سازد.
او به آنجا نرفت تا خود را به همهی جنایتهایِ مرتبط، معترف بداند.
او در واقع میکوشید خود را تبرئه کند.
گورینگ به پرسشهایِ موزونِ جکسون با تکگوییهایِ بلندی پاسخ میداد که شتابِ حریف را میشکست و در هر نادقتیِ جزئی در شواهد، بازجو را به چالش میکشید و از فضایِ تئاتریِ آن لذت میبرد.
هنگامی که جکسون از گورینگ دربارهی نقشهی مخفیِ نازیها برای حمله به راینلند، پیش از جنگ، پرسید، گورینگ بهگونهای تمسخرآمیز پاسخ داد که نمیتواند به یاد آورد که آمریکاییها نقشههایِ بسیجِ خود را علنی کرده باشند.
تالارِ دادگاه از خنده منفجر شد و جکسون از سرِ ناامیدی، هدفونهایِ خود را از گوشهایش بیرون کشید و حتی به فکرِ رهاکردنِ بازجوییِ متقابل افتاد.
اما جکسون بهتدریج پروندهی خود را به مسیرِ اصلی بازگرداند.
هنگامی که سندی به نامِ گورینگ ارائه شد که طرحهایِ راهحلِ نهایی (نسلکشیِ برنامهریزیشدهی یهودیان) را مجاز میشمرد، گورینگ به لرزه افتاد.
دفاعِ او مبنی بر اینکه از عبارتِ «راهحلِ کامل» استفاده کرده، نه «راهحلِ نهایی»، توخالی جلوه کرد؛ همچنان که ادعایِ او مبنی بر مخفیماندنِ آنچه در اردوگاهها میگذشت، از او و هیتلر، نیز پوچ بود.
هنگامی که نوبت به بازجوییِ دیوید مکسول فایف (David Maxwell Fife)، وکیلِ کارکشتهی بریتانیایی رسید، او نیز توانست گورینگ را به جنایتهایِ جنگیِ خاصی مرتبط سازد.
بهویژه، او این متهم را در قتلعامِ پنجاه افسرِ نیرویِ هواییِ سلطنتیِ بریتانیا پس از تلاشِ ناموفقشان برای فرار از اردوگاهِ اسیرانِ جنگی – که بعدها بهعنوانِ «فرار بزرگ» جاودانه شد – دخیل دانست.
برایِ گورینگ، وقایعِ بدتری نیز در راه بود. در اول آوریل، فرماندهِ اردوگاهِ آشویتس شهادت داد و برخی از وحشتهایی را که خود و زیردستانش مرتکب شده بودند، شرح داد.
او تأیید کرد که با ورودِ هر قطارِ جدیدِ زندانیان، چگونه انتخابها صورت میگرفت؛ بهگونهای که هر کس، از جمله تقریباً تمامیِ کودکان، که برایِ کار مناسب تشخیص داده نمیشد، بلافاصله از دیگران جدا میشد.
به آنان گفته میشد که برایِ ضدعفونی برده میشوند، اما در عوض، در معرضِ گازِ سیکلونبی قرار میگرفتند که در کمتر از پانزده دقیقه آنان را میکشت.
پس از آن، اجسادشان برایِ سوزاندن فرستاده میشد، اما پیش از آن، اشیاءِ باارزشِ آنان، از جمله دندانهایِ طلا، از آنان گرفته میشد.
با این حال، او ادعا کرد که افسرانی چون گورینگ صرفاً از دستورات پیروی میکردند، در حالی که به آنان القا شده بود که یهودیان مقصرِ همهچیز هستند.
دادگاه به شهادتِ او در سکوتی حیرتزده گوش فرا داد.
بسیاری مشتاق بودند بدانند که خودِ او چه زمانی به دادگاه پاسخگو خواهد بود.
بنابراین، یکی از نکاتِ عجیب دربارهی دادگاهِ نظامیِ بینالمللی که گاهی فراموش میشود، این است که برخی از بدنامترین عاملانِ آنچه امروز هولوکاست مینامیم، در این دادگاه بهعنوانِ شاهد ظاهر شدند.
با انبوهِ شواهد علیه او، حتی اعتمادِ به نفس گورینگ نیز رو به افول نهاد.
بهطورِ کلی، متهمانی که پس از گورینگ پشتِ تریبون قرار گرفتند، در سایهی اجرایِ پرشورِ او رنگ باختند.
خطوطِ دفاعیِ آنان تقریباً تکراری و یکنواخت مینمود.
دو محورِ اصلیِ دفاعیات عبارت بودند از: نخست، «من از همه چیز بیخبر بودم».
این ادعا چنان مکرر مطرح میشد که باورنکردنیترین آنها بود.
البته در آن زمان ممکن بود باورپذیرتر جلوه کند، اما با توجه به دانستههایِ امروز، بهکلی غیرقابلِ قبول است.
با این حال، این ادعا بسیار تکرار شد. و دیگری، «من فقط از دستورات پیروی میکردم».
جالب آنکه این دفاع، با وجود آنکه در کتابچهی راهنمایِ نظامیِ آلمان که در اختیارِ سربازان قرار میگرفت، بهصراحت آمده بود که «پیروی از دستوراتی که غیرقانونی هستند و با قوانینِ کشور و قوانینِ جنگ مغایرت دارند، مجاز نیست»، همچنان پابرجا ماند.
اما بهدلایلی، این نکته بهظاهر نادیده گرفته شد و آنان همچنان بر این دفاع پافشاری کردند.
افزون بر این، در بسیاری از موارد، آنان بهراستی از دستورات پیروی نمیکردند، بلکه خود، دستورات را برایِ خود تعریف میکردند.
این ایده که آنان در تمامیِ موارد، هیچ گونه اراده یا اختیاری در تصمیمگیریهای خود نداشتهاند، بهعنوانِ دفاعی برایشان بسیار راحت است، اما با کوچکترین بررسیِ دقیقی مشخص میشود که درست نیست.
آنچه همچنین آشکار میشود، این است که بسیاری از این مردان که مسئولِ نسلکشیِ تقریباً غیرقابلتصور بودند، در سطحِ شخصی، بهشدت افراد معمولی و در رده سازمانی بیاهمیت بودند.
رودولف هس (Rudolf Hess)، معاونِ پیشینِ هیتلر، چهرهای بهویژه نگرانکننده دارد؛ اغلب حواسپرتی نشان میدهد و به فاصلهای دور خیره میشود، گویی کاملاً از روندِ دادرسی جدا افتاده است.
یک لحظه ادعایِ فراموشی میکند و لحظهای بعد میگوید بهبود یافته است؛ حتی برایِ روانشناسان نیز دشوار است که تصویرِ روشنی از وضعیتِ روانیِ واقعیِ او بهدست آورند.
بحثهای فراوانی در این باره درگرفت که آیا واقعاً این مردان، همان ابرمردانِ رایشِ بزرگِ آلمان هستند؟
در این فضا، آنان چنان عادی جلوه میکنند. بدیهی است که اجازه نداشتند یونیفرمِ کامل بپوشند و وقتی از تمامِ آن نشانها و موقعیتِ خودتعریفشدهشان تهی میشوند، تقریباً بهگونهای ناامیدکننده، عادی بهنظر میرسند.
شاید تنها متهمی که بتواند از نظرِ تأثیر با گورینگ رقابت کند، آلبرت اشپرِ (Albert Schwerer) جوان، خوشبنیان و خوشتیپ باشد؛ معمارِ حرفهای که بهعنوانِ وزیرِ مهماتِ هیتلر خدمت کرده بود.
او در ژوئن، هفت ماه پس از آغازِ دادگاه، شهادت داد و بلافاصله سهمِ خود از مسئولیتِ جمعی را پذیرفت، اما در عین حال، خود را از هیتلر و هرگونه جنایتِ خاص دور نگه داشت.
جایی که گورینگ از عذرخواهی برایِ عضویت در ماشینِ عمومیِ نازی خودداری کرد، بهنظر میرسد که اشپر دقیقاً چنین کرده است.
او میگوید: «البته، این فاجعه بود که چنین میشد و من از آن آگاه بودم، اما از این [جزئیات] بیخبر بودم.» و او راههایی برایِ رد شدن از پیچیدگیها مییافت که در آن زمان، برایِ مردم، قابلِ هضمتر و قابلِ پذیرشتر بود.
آخرین متهم، شهادتِ خود را در اواخرِ ژوئن به پایان رساند. و پس از آنکه هر دو طرفِ دعوی به جمعبندیِ نهایی پرداختند، جکسون دادگاه را با سخنرانیِ بهیادماندنیِ دیگری به پایان برد: «در جمعبندی، محال است که بتوان بیش از ترسیمی با ضرباتِ قلمِ درشت از شالودهی این دادگاه، با آن سابقهی دیوانهوار و اندوهبار، که بهعنوانِ سندِ تاریخیِ رسوایی و پستیِ قرنِ بیستم خواهد ماند، ارائه داد.»
در پایانِ اوت، به هر یک از متهمان اجازه داده شد تا بیانیهی پایانیِ خود را ارائه کنند و سپس قضات برایِ بررسیِ احکام، تشکیل جلسه دادند.
اکنون، آرامشی عجیب پیش از طوفان برقرار بود؛ طوفانی که در اول اکتبر، با صدورِ احکام، وزیدن گرفت.
دوازده تن از متهمان به اعدام با دار زدن محکوم شدند.
از جملهی آنان، گورینگ و بورمان بودند، هرچند بعدها مشخص شد که بورمان در واقع از ماه مه مرده بوده و در شرایطی مبهم کشته شده است.
هفت تن دیگر محکوم و به حبسهایی از ده سال تا حبسِ ابد محکوم شدند.
استراتژیِ اشپر تا حدودی کارگر افتاد و او به بیست سال زندان محکوم شد، در حالی که یکی از معاونانِ او در زمرهی محکومان به اعدام قرار گرفت.
سه تن، یعنی هانس فریچ (Hans Fritzcher)، تبلیغکنندهی جوان، فرانتس فون پاپن (Franz von Pappen)، صدراعظمِ پیش از جنگ، و یالمار شاخت (Yalma Shaqt)، بانکدارِ برجستهی سابقِ رژیم، همگی تبرئه شدند.
این سه تبرئه، بهگمان بسیاری، در بسیاری از محافل، غیرمنتظره بود و از دیدگاهِ تیمهایِ دادستانی، نامطلوب و شرمآور محسوب میشد؛ زیرا بدان معنا بود که آنان نتوانستهاند بیگناهیشون رو پرونده اثبات کنند.
بهویژه، شاخت، که همکارانش از این حکم بهشدت خشمگین شدند.
او اندکی پس از آن، در کنفرانسی خبری شرکت کرد و از اینکه بهدادگاه کشانده شده بود، بهشدت خشمگین بود و بهوضوح از تبرئهی خود خرسند.
با این حال، همین تبرئهها به مشروعیتِ دادرسی افزود و ثابت کرد که این دادگاه نمایشی نبوده است.
هرچند این فرایند بیش از ده ماه به طول انجامید، اما اکنون همهچیز بهسرعت پیش رفت.
طیِ ده روزِ پس از صدورِ احکام، تمامِ درخواستهایِ تجدیدنظر رد شد.
اکنون زمانِ انتظار برایِ اجرایِ احکام فرا رسیده بود.
گورینگ، مرگ با دار زدن را کاملاً پایینتر از شأنِ خود میدانست.
تیمِ حقوقیِ او استدلال کردند که او و دیگر متهمانی که پیشینهی نظامی داشتند، باید بهشیوهای شایستهتر، یعنی با جوخهی آتش، بهزندگیِ خود پایان دهند. اما این درخواست رد شد.
در شامگاهِ سیزدهم اکتبر، زندانیان و نگهبانان صدایِ ورودِ کامیونها را به حیاطِ پشتِ سلولها شنیدند که محمولهی خود را تخلیه میکردند؛ محمولهای که بعداً مشخص شد تجهیزاتِ دارِ چوبهدار است.
با آنکه رهبرِ آنان همواره از رایشی هزارساله سخن میگفت، یارانِ او در این پروژه، اکنون تنها ساعاتی برایِ زندگی داشتند.
پانزدهم اکتبر است.
نگهبانی که بیرون از سلولِ گورینگ مستقر شده، بهنرمی به خود میلرزد، چرا که هوایِ خنکِ پاییزی در بخشِ زندان جریان دارد.
همان غوغایِ همیشگی در راهروها به گوش میرسد؛ صدایِ آمدوشدِ نگهبانانِ شیفتهایِ مختلف، گاه درخواستی از این یا آن سلول، و افسری ارشد که بهآرامی به هر کس که لازم بداند، دستوراتی میدهد.
اما امشب، کششِ عجیبی در هواست؛ احساسی که گویی اتفاقی در شرفِ وقوع است.
و با آنکه بخشِ زندان در غرق نور است، حتی حسِ شب نیز نمیدهد، هرچند وقتی نگهبان به ساعتِ خود نگاه میکند، دقیقاً نیمساعت از ده گذشته است.
او چراغِ خود را از دریچهی درِ سلول میتاباند و به درونِ سلول نگاه میکند، جایی که گورینگ بر رویِ تشکِ کاهی خود دراز کشیده، صورت و دستانش، چنانکه مقرر بود، آشکار است.
او که جامهی ابریشمیِ سیاه و پیراهنِ آبیرنگی بر تن دارد، از وقتی که خبرِ ردِّ پیشنهادِ جوخهی آتش را شنیده، بدخلق شده است.
ساعتِ ۱۰:۴۰ شب، نگهبان بار دیگر به درون مینگرد، اما چیزی درست نیست.
دستِ گورینگ نزدیکِ دهانش است و چهرهاش در کِشَکِشی از درد، منقبض شده. افزون بر آن، بهنظر میرسد که در حالِ خفگی است.
نگهبان فریادِ کمک برمیآورد و درِ سلول را میشکافد.
اما بهمحضِ ورودِ پزشکانِ مضطرب که نگهبان را بهکناری میرانند، تشنجهایِ دردناکِ زندانی جای خود را به سکوتی مرگبار میدهند.
نگهبان، درمانده، مینگرد که پزشکان میکوشند تا او را احیا کنند. اما بهزودی روشن میشود که او مرده است.
اکنون افسرانِ ارشد، برایِ اطلاع از آنچه رخ داده، بر سرِ صحنه هجوم میآورند.
نگهبان را به کناری بردند و پرسشهایی پیاپی بر او فرو ریختند.
اما او تنها در پاسخ، شانهای بالا انداخت.
کسی گفت که گورینگ کپسولِ سیانور را گاز گرفته است، اما او نمیتوانست این را درک کند که چگونه این سم ممکن است به سلول راه یافته باشد.
مردِ جوان را برایِ بازجوییِ رسمیتر به جایِ دیگری بردند.
در پشتِ سرِ او، در راهرو، ناباوری جای خود را به نوعی تسلیم و خشم میسپارد. گورینگ با باریکترین فاصله از مجازاتِ خود گریخت، چرا که اجرایِ احکام در واقع برایِ همین شب برنامهریزی شده بود.
نظریههایِ گوناگونی دربارهی چگونگیِ این رویداد وجود دارد، اما آنچه مسلم است این است که او بهنوعی بیانیهی نهاییِ خود را صادر کرد.
در واقعیت، این رویداد چیزی را تغییر نداد.
او بازم مرد و در فاصلهای کمتر از یک ساعتِ زمانی که میبایست میمرد، جان سپرد.
اما از دیدگاهِ خودِ او، بهوضوح از اینکه نگذاشت زندانبانانش فرصتِ کشتنِ او را بیابند، نوعی رضایت خاطر، اگر بتوان آن را چنین نامید، بهدست آورد.
هیچیک از دیگرِ زندانیان از سرنوشتی که برایشان رقم خورده بود، نگریختند.
در ساعاتِ نخستینِ بامداد، محکومان یکیک از سلولهایِ خود به سالنِ ژیمناستیکِ نزدیک هدایت شدند؛ جایی که دارِ چوبیِ چوبهداری بهطورِ ویژه ساخته شده بود.
در آنجا، در برابرِ جمعِ اندکی از نگهبانان، افسرانِ نظامی و پرسنلِ پزشکی، و نیز شماری از شاهدانِ معیّن و نمایندگانِ مطبوعات، بهعدالت سپرده شدند.
پس از آنکه آخرین محکوم، تسلیمِ طنابِ دار شد، جسدِ گورینگ نیز بر رویِ برانکارد به آنجا حمل شد تا مرگِ او بهطورِ رسمی ثبت شود.
پیکرِ او مانندِ دیگران، پیش از انتقال به مونیخ برایِ سوزاندن، عکسبرداری شد.
خاکسترِ او در رودخانهی محلی پراکنده شد.
در همین حال، محکومان به حبس، به زندانِ اشپانداو (Spandau) در برلینِ غربی منتقل شدند.
کارِ دادگاهِ نظامیِ بینالمللی به پایان رسیده بود.
بیشترِ تیمهایِ بینالمللی بهسرعت وسایلِ خود را جمع کردند و به زندگیِ عادیِ خود بازگشتند، اما گروهی از آمریکاییها باقی ماندند.
دولتِ نظامیِ ایالاتِ متحده در آلمان، برگزاریِ نخستین دادگاه از دوازده دادگاهِ نظامیِ بعدی را اعلام کرد که به محاکمهی مقاماتِ بیشتری، از پزشکان و قضات گرفته تا مدیران و اعضایِ جوخههایِ مرگ، میپرداخت.
این جلسات که بهعنوانِ «دادگاههایِ نورنبرگ» شناخته میشوند – تا از دادگاهِ اصلیِ نورنبرگ متمایز باشند – تنها در سالِ ۱۹۴۹ به پایان رسیدند.
از مجموعِ ۱۷۷ متهم، ۱۴۲ تن محکوم و ۲۵ تن به اعدام محکوم شدند.
در سالها و دهههایِ پس از آن، دادگاههایِ بسیارِ دیگری علیه نازیها در سراسرِ اروپا و فراتر از آن برگزار شد.
حتی برخی از شاهدانِ دادگاهِ اصلیِ نورنبرگ، مانندِ فرماندهی آشویتس و رئیسِ جوخهی مرگِ سیارِ اساس، که هر دو در نهایت با جانِ خود تاوانِ جنایتهایشان را دادند، نیز محاکمه شدند.
اما این جلساتِ بعدی، توسطِ کشورهایِ منفرد اداره میشدند.
دادگاهِ اصلیِ نورنبرگ، که شاهکاری لجستیکی بود و در کمتر از هجده ماه، از ایدهپردازی تا اجرا، در میانِ آشفتگیهایِ دورانِ بلافصلِ پس از جنگ، بهثمر نشست، رویدادی یگانه بود.
این تنها دادگاهِ واقعاً بینالمللی در نورنبرگ بود که بریتانیا، ایالاتِ متحده، فرانسه و اتحادِ جماهیرِ شوروی را گرد هم آورد تا این فرایندِ نوینِ عدالت را برایِ تعقیبِ کسانی که آنان را بیشترین مسئولِ آنچه در جنگِ جهانی دوم و جنایتهایِ رخداده در خلالِ آن میدانستند، طراحی کنند.
این دادگاه، تنها بخشِ ناچیزی از همهی کسانی را که شاید سزاوارِ پاسخگویی برایِ جنایتهایِ نازی بودند، محاکمه کرد.
کمتر از دو دوجین نفر در برابرِ دهها یا صدها هزار یا شاید حتی میلیونها نفر ایستادند.
اما از نظرِ نمادین، این دادگاه، عدالتی نسبی را برایِ انبوهِ قربانیانِ آن رژیم بهارمغان آورد و مردمِ آلمان را وادار ساخت تا با وحشتِ آنچه بهنامِ آنان و در بسیاریِ موارد با همکاریِ آنان انجام شده بود، روبرو شوند.
دادگاهِ نظامیِ بینالمللی با تدوینِ اتهاماتِ حقوقیِ جدید، زمینهی قوانینِ حقوقِ بشر را نیز فراهم کرد که تا به امروز نیز در حالِ تحول است؛ از جمله توسعه و تقویتِ کنوانسیونهایِ ژنو و اعلامیهی جهانیِ حقوقِ بشر.
این دادگاه همچنین راه را برایِ دادگاههایِ کیفریِ بینالمللی که در دههی ۱۹۹۰ برایِ محاکمهی جنایتهایِ ناشی از جنگهایِ داخلی در یوگسلاویِ سابق و رواندا تأسیس شدند، هموار ساخت.
در سال ۲۰۰۲، دیوانِ کیفریِ بینالمللی در هلند بنیان نهاده شد؛ نخستین دادگاهِ دائمیِ بینالمللی که مجاز است افراد را برایِ نسلکشی، جنایت علیه بشریت و سایرِ جنایتهایِ جنگی پاسخگو کند.
هشتاد سال بعد، نورنبرگ همچنان معیاری برایِ دادگاههایِ بینالمللی است.
جنگِ جهانی دوم، وحشتهایی را پدید آورد که از جمله، قتلِ نظاممندِ میلیونها غیرنظامی بود که نیازمندِ جبران بودند.
این دادگاه، نه تنها اجازه نداد که حقیقتِ هولناکِ ماشینِ مرگِ نازی بهخاک سپرده شود، بلکه اطمینان حاصل کرد که این جنایتها روبرو شوند تا فلسفههایِ پشتیبانِ آنان هرگز نتوانند دوباره ریشه بدوانند.
برایِ قربانیان و عزیزانِ آنان، این دادگاه، پاسخی بهعدالت بود.
برایِ مردمِ آلمان، این دادگاه فرصتی بود تا مسئولیتِ خود را بپذیرند، بهتأمل بپردازند و درس بگیرند؛ فرایندی که بهوضوح از سویِ آنان پذیرفته شد.
دادگاهِ نورنبرگ هرگز نمیتوانست درمانی معجزهآسا باشد، اما دستکم میتوانست آغازگرِ فرایندِ التیام باشد.
از برخی جهات، این دادگاه، ابزاری برایِ تحققِ عدالت، در نابترین معنایِ ممکن، برایِ این افراد فراهم آورد.
همچنین فرصتی بود تا به جهانِ معاصر و تاریخ، اعلام شود که این افراد چگونه باید قاببندی و درک شوند.
اساساً، این دادگاه هم برایِ زمانِ خود بود و هم برایِ تاریخ. و جالبه که در آن زمان، آنان با نگاهِ تاریخ به خودشون نگاه کردن.
اگر قصه های دو میم رو دوست دارین، اونو به دوستانتون هم معرفی کنین
پادکست دو میم و همه قصههایی که تا الان برایتان تعریف کردم از هرکجا که پادکست گوش میدین، در دسترسه
فقط فراموش نکنید که وقت سرچ، بین کلمه دو و میم یک فاصله بزنین
کامنت در کست باکس و شبکه های اجتماعی بادتون نره
تا قصه بعدی خیلی مراقب خودتون باشید
