کتاب زندگی با پیکاسو

قصه کتاب که واقعیست، در زمانی اتفاق می‌افتد که در پاریس سرت را بچرخانی، یک هنرمند صاحب نام در کنج کافه‌ای نشسته و دارد آسمان را به ریسمان می‌بافد
اواخر اشغال پاریس توسط نازی ها و اوایل سالهای پس از جنگ جهانی دوم
فرانسوا ژیلو، ده سالی با پابلو پیکاسو زندگی می‌کند و از او صاحب دو فرزند می‌شود
اگر نقاش بودم یا لااقل آثار پیکاسو را می‌شناختم قطعا از خواندن جزئیات روایت فرانسوا از پدید آمدن دسته‌ای از آن تابلوها و آثار تجسمی و روابط پیکاسو با بقیه هنرمندان و همچنین زندگی شخصی او به وجد می‌آمدم
اما حتی نامهای سرشناس کتاب هم برای من ناآشنا ست و رفتارها عجیب و غریب و توهین آمیز و حتی بیمارگونه پیکاسو انگار که با کودکی غیر قابل تحمل طرف هستی، برایم هیچ جذابیتی ندارد
اما کتابی که یک خط از آن خوانده می‌شود، باید تمام شود
آن هم کتابی که پیکاسو همه تلاشش را برای چاپ نشدنش کرده است


و شاید همه داستان را بتوان در چند جمله از فرانسوا خلاصه کرد که اول از قول پابلو میگوید: «… برای من فقط دو نوع زن وجود دارد: رب‌النوع و جاروکش.» و بعد از قول خودش ادامه می‌دهد: «هر بار که من از نظر او به‌سوی رب‌النوع چرخش پیدا می‌کردم، تمام امکاناتش را به‌کار می‌برد تا از من یک جاروکش بسازد.»

عکس اول: جلد کتاب ترجمه و منتشر شده در ایران
عکس دوم: فرانسوا ژیلو و پابلو پیکاسو زمانی که با هم بودند

0

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.