نقطه ی پایان

اصولا از کار نیمه کاره خوشم نمی آید

دوست دارم کاری که شروع می کنم یا ناخواسته درگیرش می شوم را به نتیجه برسانم

اما بعضی وقت ها نمی شود؛ مهم نیست چقدر تلاش کنی

یا که نباید بشود، شاهنامه ایست که آخرش خوش نیست

پروسه ای دارد برای من تا به «نه» یا گذاشتن و رفتن برسم

قبل از رفتن، صبر می کنم

خیلی زیاد

آنچه در توانم است به کار می گیرم

نه اینکه نبینم یا نفهمم

شواهد و قرائن به تنهایی برایم کافی نسیت

گذاشتن نقطه ی پایان در انتهای فصل برایم نیازمند یک حس است

اطمینان از اینکه نمی توانم یا نمیخواهم

همین اطمینان است که گذاشتن و رفتن را بی کینه و بی بازگشت می کند

نیمی از سال ۹۱، را نوشتن سطور آخر فصلی از زندگی ام صرف کردم

فصلی که نقطه ی پایانش همان ابتدایش بود

اما اعتبارش به حواشی اش بود

به آنچه به من آموخت

و امسال فصل دیگری را به پایان می برم

میروم که جای من نیست

این دو فصل از دو سنخند

اما هر دو فصول فرعی بودند

زمینه ساز فصول بعدی

فصول آتی را من نمی نویسم

نگاشته می شوم

و حسی از این زیباتر در عالم امکان وجود ندارد

One thought on “نقطه ی پایان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *