در غمت سیم شمار اشک و رخش را زر گیر

ange-triste

مراسم خاکسپاری هیچ کدام از مادربزرگ هایم نبودم
ده سال پیش وقتی که مادر بزرگ پدری ام به رحمت خدا رفتند، امتحانات پایان ترم چهارم دانشگاهم بود؛ به لطایف الحیلی بی خبر نگهم داشتند تا آخرین امتحان
این بار گرگان بودیم مهتا و من؛ ده سال دوستی با نیلوفر و دقیقا همین دو روز
در شهر ما کسی را که پنج شنبه یا جمعه به رحمت خدا رود، همان روز به خاک می سپارند انگار به بهشت رفتن متوفی کمک می کند! که اگر بهشتی باشد، درخشنده خانم، از اولین شهروندانش است، بی جمعه و شنبه و هر روز دیگری…
وقتی دانستیم که هیچ راهی نداریم که با همان بلیتی که داریم برگردیم تهران، به میزبان مهربانمان نگفتیم که عزاداریم…
یکی چند شب پیش خواب دیده بوده که آن مادربزرگم خوشحالند و می گویندکه قرار است که برایشان مهمان بیاد و در حال تدارک برای مهمانشان هستند
به گمانم حالا کنار هم نشسته اند، دارند با هم چای میخورند و از این همه سال در این و دنیا و آن دنیا می گویند…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *