کافه تهران و باقی ماجرا!

اگر خواننده ی کودک فهیم باشید، قطعا می دانید که یک نفر هست که کودک ِ درون ِ کودک فهیم را حسابی لوس می کند، به هر بهانه یا بی بهانه برایش هدیه می خرد، به گشت و گذار می بردش و حتما می دانید که آن شخص منم.

امروز به مناسبت اینکه آخرین امتحانم را با موفقیت پشت سر گذاشتم و معدل ترم تابستانم به نمراتی که در دبیرستان می گرفتم شباهت دارد، خودم را صبحانه به کافه تهران دعوت کردم.

همان کافه ای که بعد از هر امتحان به خودم گفته بودم که روزی می آیم، چند قدم بعد از کتاب فروشی نشر چشمه (خیابان کریم خان، نبش میرزای شیرازی) به طرف میدان ولیعصر، نبش کوچه ارفع.

ساعت حوالی ۱۰ است، وارد کافه می شوم؛ تمیز و روشن و دنج است، همان طور که می پسندم

جلوی کانتری می نشینم که رو به کوچه ی ارفع است. کانتر را کاکتوس و درختچه ای که به چشمم ژاپنی می آید، شمعدان برنزی و شاخه گلی از جنس فرفورژه، آرایش کرده است. تا املت مخصوص آماده شود، چند صفحه ای از کتابی که چند دقیقه پیش از کتابفروشی بغل دستی خریده ام، می خوانم.

بشقاب زیبا می رسد، دو سوم را املتی پوشانده که قلفل دلمه ای، قارچ و پنیر پیتزا هم دارد و کنارش کاهو، نخود فرنگی، ذرت و نگین های هویچ از زیر سس فرانسوی چشمک می زند. نان تستی که در سبد نان است نیز، گرم است…

قهوه ام را شیرین می کنم، از استثنائات است اما می چسبد.

چند صفحه ای از کتاب را هم در تاکسی تا به مقصد برسم می خوانم

به یاد هفت، هشت سال پیش می افتم که از دانشگاه می رفتم سر کار و در تاکسی رمان می خواندم.

می دانید، هرچقدر که گذشته زیبا باشد و هرچقدر که آینده نا معلوم، هرگز فانتزی برگشتن به گذشته را ندارم، بی شک می دانم که به زمان تولدم هم که باز گردم، دقیقا سر از همین نقطه در می آورم اما هر از چند گاهی سرک کشیدن به عادات و رسوم گذشته، زیباست.

کافه تهران را امتحان کنید اگر هم سلیقه ایم.

4 thoughts on “کافه تهران و باقی ماجرا!

  1. می دانید، هرچقدر که گذشته زیبا باشد و هرچقدر که آینده نا معلوم، هرگز فانتزی برگشتن به گذشته را ندارم، بی شک می دانم که به زمان تولدم هم که باز گردم، دقیقا سر از همین نقطه در می آورم …..

    جمله جالبی بود از کجا اینقدر مطمئنی؟

  2. از اونجا که هر وقت هر تصمیمی از کوچیک و بزرگ گرفتم، به نظرم درست ترین بوده ولو اینکه اشتباه بوده و قطعا هرچند بار که دوباره زندگی کنم، اگر شرایط محیط همان باشد که بوده، تصمیم و در نهایت سرنوشتم همین می شود

  3. جمله و ایده نهفته در آن و جواب قاطع تو به این نتیجه فلسفی منتهی می شود که علم پیشین خداوند وجود دارد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *