فرشتگانی که آواز بخوانند، انگشت شمارند…

بساران لهونی نژاد

بِسارن را با واسطه ی یکی از دوستانم می شناختم

دو بار با گروه «ژیوار» سفر کرده بودم

دو سفر یک روزه

یک برخورد با او هم کافی بود تا هرگز از یاد نبری اش

چرا که معنای لبخند به پهنای صورت را در چهره اش می یافتی

و شور زندگی را

یک روز با ناباوری در کتاب چهره ها دیدم که نوشته اند که رفته است، برای همیشه

کاش یادبودی باشد در تهران

که هست

مراسمش خطیب ندارد

موسیقی می نوازند و از یادها و خاطره ها می گویند

پدر داغدارش، این گونه سخنش را آغاز می کند

«بِسارن، متعلق به من نبود، متعلق به شما و طبیعت بود. من دو ماه یک بار می دیدمش که آن هم مشغول صحبت با شما و پیام رساندن به شما بود، یا خوابیده بود…»

از خاطره ها که میگویند، می گریم

همانند ابر تابستان

که به ناگاه و بی ربط می بارد، به شدت

برای که می گریم، نمی دانم

گریه خوب است اما

شاهدی ست که هنور قلبی داری و احساسی…

 

2 thoughts on “فرشتگانی که آواز بخوانند، انگشت شمارند…

  1. مهسا جان خیلی دلم گرفت مخصوصا از دیدن چهره خندانش. نمیدونم چرا طبیعت آدمهای خوب و دوست داشتنی را زودتر گلچین میکنه.
    خیلی حیف شد
    آرزو میکنم روحش در صلح و آرامش باشه.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *