عشق روزنامه نگاری!

عشق خواندن  کتاب و مجله از زمانی می آید که سواد نداشتم. مادرم برایم می خواند و من از بر می کردم.

عاشق ورق زدن مجله و تماشای عکس هایش بودم. به قول آن زمان های خودم «ورق زن» می کردم.

حدودا سه ساله بودم که با قطار عازم تهران بودیم و من در کوپه سخت مشغول ورق زدن مجله! این هم عکسش که موجوده:

Mahssa Mohegh مهسا محق در کودکی

مامور قطار برای کنترل بلیت میاد و به من میگه که آخه مگه تو سواد داری که مجله دستت گرفتی؟

و من در جواب میگم که یه خرس پاندا این تو گم شده، دارم پیداش می کنم!

دبیرستان می رفتم که یه ترجمه واسه مجله ی «جوان» فرستادم. هیچ وقت اون ترجمه منتشر نشد اما سردبیرش یه نامه ی دست نویس برام فرستاد و کلی تشویقم کرد که ادامه بدم

فکر کنم خیلی ها توی دانشگاه با مجله های دانشجویی همکاری می کنن؛ دو تا مجله داشت گروه ما «مرز نو» و «BIOMED» که با هردوشون همکاری می کردم و یه مجله ی دیگه به نام «آرپانت» که مال دانشگاه صنعتی اصفهان بود و خیلی حرفه ای در حد یه مجله ی مستقل کار می کرد. یه شماره هم با اون مجله کار کردم که آخرین شماره ای بود که چاپ شد؛ بهار ۱۳۸۲، دقیقا ده سال پیش. یادمه نویسنده های اون شماره از اصفهان و یزد و مشهد بودن و سردبیر در کشور فنلاند و ما آنلاین اون شماره رو کار کردیم. اینم روی جلد شماره ی آخر:

جلد شماره آخر مجله آرپانتArpanet Magazine

بعد رسید به ماهنامه ی مهندسی پزشکی که خواننده ی پر و پا قرص بودم و شدم دبیر علمی؛ حدودا دوسال این تجربه طول کشید تا فیلد کاریم به کلی عوض شد.

حالا فقط وبلاگ نویسم؛ آنهم ملغمه ای از همه چیز که مستقیم یا غیر مستقیم، حدیث نفس است…

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *