آن پریشانی شب های دراز و غم دل…

ای زن که هرگز از این حوالی گذر نمی کنی!

می دانی که هنوز هم، هرگاه که با ذهن پریشان، سر بر بالین می گذارم، تو را می بینم

که در حال شنیدن حرف هایی هستی که خیال داشتم قبل از رفتنم از آن محل، بشنوی

حرف هایی که نه توهین بود و نه ناسزا

حرف هایی که شاید نمی فهمیدی!

تصمیمم اما عوض شد، به دلایلی که عزیزتر از آنند که اگر هزار و یک شب دیگر هم به کابوسم بیایی، پشیمان نمی شوم که چرا به گوشت نرسیدند

سالی، یکی دو بار شاید ذهنم آشفته باشد اما تو زندگی می کنی با این همه آشفتگی و گره

رهایت می کنم

در دوردست

و برمی گردم

می ترسم اما که تو هرگز بازنگردی…

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *