نونِ نوشتن!

نوشتن

 

سرنوشت: کتابی می خوانم در فن داستان نویسی که تمرین های جالبی دارد؛یکی از آنها می گوید، مردم را دنبال کنید ببینید که چه می کنند و بعد توصیفشان کنید

دخترک مسیرش را می دانست
از پله برقی بالا رفت، به راهروی سمت راست پیچید، از کنار پله ها گذشت و به این بار به راست پیچید
کوچکترین توجهی به ویترین های رنگارنگ کنارش نداشت، حتی حراج کیف و کفش هم نظرش را جلب نکرد
کفشهایش All Star صورتی بود همرنگ با پالتو و شالش
لباسهایش نه نو بودند نه مندرس
نه شیک و نه زشت
کاملا معمولی درست مانند رنگ موی رنگ کرده و چهره ی گندمگونش
یکراست وارد شهر کتاب شد، دقیقا همان طبقه ای که می بایست
یک جور کاغذ می خواست از وسایل حرفه ای نقاشی؛ سر در نیاوردم که چه بود
خودم را با آلبوم های موسیقی و سریال سرگرم کردم، درست آن سویش بودم
سریال «هزار دستان» را خریدم و تصنیف های «جواد بدیع زاده» را
دخترک اما هنوز سرگرم زیر و رو کردن کاغذهاست
همانجا رهایش می کنم و از شهر کتاب بیرون می آیم…

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *