من که باور ندارم…

تمام نوجوانی من با آهنگ های داریوش گذشته است

تنها عاملی که می توانست مرا برای چند ساعت در اتاقی نگه دارد تا درس بخوانم، موسیقی بود

موسیقی توجه مرا از محیط جدا می کرد و فرصتی فراهم می کرد تا درس بخوانم؛ غیر از این بود با اندک نویزی درس و مشق را رها می کردم

نوارهای آن دوران، داریوش، گوگوش و عارف بود و یکی دو تا واریته (آن گونه که پدرم متنوع را روی برچسب نوار نگاشته بود)

و داریوش؛ عشق آن دورانم بود که تمام ترانه هایش را از برم و هنوز که هنوز است روحم را می نوازد…

آن هنگام که این ترانه از داریوش، پله نخست را در ترانه های ماندگار از آن خود کرد، سرا پا گوش شدم و یک چهره پر از اشک…

ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینم

هر جا که پا میذارم، تو رو اونجا می بینم

یادمه چشمای تو، پر درد و غصه بود

قصه ی غربت تو قد صد تا قصه بود

یاد تو هرجا که هستم با منه

داره عمر منو آتیش می زنه

تو برام خورشید بودی، توی این دنیای سرد

گونه های خیسمو، دستای تو پاک می کرد

حالا اون دستا کجاست، اون دوتا دستای خوب

چرا بی صدا شده، لب قصه های خوب

من که باور ندارم، اون همه خاطره مرد

عاشق آسمونا، پشت یک پنجره مرد

آسمون سنگی شده، خدا انگار خوابیده

انگار از اون بالاها، گریه هامو ندیده

یادتو هرجا که هستم با منه

داره عمر منو آتیش میزنه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *