جیرجیرک و باقی ماجرا!

احمد غلامی همسر شکوه قاسم نیا ست و شکوه قاسم نیا، خواهرزاده ی همسر پسرخاله ی پدربزرگ و مادربزرگ مادری ام (خواهرزاده ی همسر پسرخاله ی پدربزرگ مادری پدرم نیز هم).

شکوه و دختر بزرگش را چند باری در فامیل دیده ام وقتی که مراسم بزرگی باشد و همه باشند اما احمد غلامی را تنها یک بار دیده ام. منزل پسرخاله ی پدر بزرگم؛ عید نوروز بود و من هنوز دبستان می رفتنم، همان سالی که ماه رمضان با عید نوروز تصادم کرده بود.

برای ما بچه ها آجیل و شیرینی و شکلات آورده بودند و احمد غلامی یواشکی از بشقاب مهتا و من شکلات بر می داشت و می گفت که روزه است!

همین تصویر مانده بود تا عکسش را کنار نوشته هایش در ضمیمه ی روزنامه ی اعتماد دیدم که سردبیرش هم بود؛ فیافه اش عوض شده بود؛ جا افتاده و کم مو. داستان های کوتاهی می نوشت با چاشنی حوادث روز؛ ستون خواندنی یی بود.

چند وقت پیش جایی اسم «جیرجیرک» را دیدم، یادم نیست کی و کجا؛ تنها نام آشنا توجهم را جلب کرد و یک ماه پیش کتاب را خریدم و دیشب خواندم!

کوتاه است اما بسیار استادانه، برش های مختلف زندگی قهرمانش را درهم تنیده به گونه ای که تا تمام نشود، زمینش نمی گذارید.

کتاب صحنه ای دارد از مواجهه ی قهرمان داستان با یک عراقی در دوران جنگ؛ از چهره به چهره شدن با دشمن می گوید و از ترس…

و من به یاد چند روز پیش افتادم و دوست و همکار عراقی ام؛ از علاقه اش به تهران و زبان فارسی حتی پس از خاطره ی تلخ چند دهه ی پیش و همه ی احساسات متناقضی که یک آن هجوم آوردند و یک علامت سوال بزرگ…

One thought on “جیرجیرک و باقی ماجرا!

  1. مطلب شما و اشاره ای که به چکیده ی کتاب داشتین منو به یاد این شعر از بهمنی انداخت
    در آن هوای دلگیر وقتی غروب میشد
    کاش آن غروبها را از یاد برده بودم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *