یک روز آفتابی

صبح ساعت ۲۰ دقیقه به ۹ از خانه بیرون رفتم

۴ تا تاکسی عوض کردم تا به خیابان میرزای شیرازی رسیدم (البته امروز فهمیدم می شد با ۳ تاکسی هم رفت)

مشکل هاردم در نمایندگی مشخص شد و خیالم را کمی راحت کرد

از مغازه ای در خیابان سنایی برای «هستی» ی نو شکفته کادو خریدم

در شکلات فروشی های خیابان سنایی پرسه زدم و از عطر قهوه سرمست شدم

به کتابفروشی نشر چشمه سری زدم و یک دل سیر کتاب ورق زدم

سر راه برگشت به شرکت، پرینت بلیت های اینترنتی به یزد را هم گرفتم

ساعت ۱۱ و ربع هم شرکت بودم

چرا می گویند نمی شود در تهران چندین کار را در زمان کوتاهی انجام دارد

 

4 thoughts on “یک روز آفتابی

  1. سلام مهسا جان میدانی چرا موفق شدی چون تو دختر مصمم وبااراده ای هستی وهر چه اراده کنی به ان میرسی درضمن مگر شما در یزد کلاس زبان نمیرفتید

  2. khaste nabashin,ghatan zerang bodan va poshtkareton tasir dashte,mishod ye sar khane honar-mandan ham raft,ya samte 7tir ketabfroshea vistar ham ye bazdid dasht….chon hame enja ha kamtar az 2 kilomet az ham fasele daran!
    hala ki mige nemishe?!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *