دل کندن سخت نیست گاهی!

خانه، خالی و خالی تر شد
تا اینکه درها ماندند و دیوارها
خانه ی خالی هیچ حس غریبی نداشت
بالاخره یادی و خاطره ای باید اشک و لبخند را با هم می آورد
اما نیاورد
این سه، چهار ماه آخر کار خودش را کرده بود
و من بی هیچ دلبستگی بدون اینکه گوشه ای از فکرم باقی بماند، رفتم
رفتم و همه ی ذهن و روحم را بردم
باید دست آن زن که آزارمان داد را می بوسیدم
که رفتن را مشوق بود!
اما تنها می توانم که هیچ نگویم از او
او بماند و همه و دنیای زشتش
همین بس که دیگر رنگش را نخواهم دید
جای او دیگر حتی در پس کوچه ی ذهنم هم نیست
جای ذهنم همیشه شادیست و آرامش خاطر
چنان که بوده و هست و خواهد بود
 

20 thoughts on “دل کندن سخت نیست گاهی!

  1. مطلب قبلی رو که میخوندم فکر کردم قصد دارید خونه ویلای تون رو ترک کنید (محق آی آر) برید اپارتمان نشین بشید
    خونه نو مبارکه  

  2. سلام درگذشت برادرتان راتسلیت میگویم یکی از همکلاسی های مدرسه معلم وشاگرد مادرتان درضمن خاطره خوبی از مادرتان ندارم ولی به ایشان به خاطر داشتن چنین دختری تبریک میگویم

  3. دوست عزیز
    احتمالا همکلاسی سابق من می داند که من برادر ندارم
    و بعید می دانم کسی خاطره ی بدی از تدریس مادرم داشته باشد
    به هر حال ممنون از تبریک و احساس همدردی

  4. سلام من که نمیدانستم شما برادر ندارید درضمن در یزد پیچیده که برادر شما به دلیل عشق یک زن خود کشی کرده است و خاطره من از مادر شما اولا مقصر خودم بودم وکم سنی خودم وبعد چشم پوشی نکردن خانم امام زاده ای ولی من ایشان رادوست دارم وامیدوارم یکبار دیگر ببینمشان سلام من را به ایشان برسانید امیدوارم به زودی یک همسر بی نظیر مانند خودتان پیدا کنید وشاهد موفقیت بیشتر شما باشیم باتشکر

  5. سلام محسا خانم امیدوارم حال خودت وخانواده ات خوب باشد با اجازه ات بعضی از دست نوشته هایت راخواندم واز ان لذت بردم خیلی زیبا نوشته بودی مخصوصا درباره خانه قدیمی پدر بزرگت میتوانم بپرسم چرا در تهران زندگی میکنی فکر کنم بری مردم یزد وجود شما لازم تر باشد تا از این علم شما برای مردم یزد واین ادبیات نوشتاری زیبای شما درمجله ها استفاده کنیم در هر حال هر کجا هستی موفق باشی

  6. سلام راستی میدانی شاید تو باید این طور که هستی میشدی خانم محق بااین سطح تحصیلات این همه علم وچند زبانی که یاد گرفتی شاید در زندگیت مشکلاتی هم بوده ولی همیشه دررفاه بودی راستی میدانی چشم من دنبال آن جامدادی مدل نوشابه ات بود وهنوز هم هست راستی میدانی آن زمان که تودر تهران در خانه پدر بزرگت در به قول خودت پارک شهرآرا قدم میزدی ورشد میکردی همکلاسیت تو یک اتاق گرم مشغول بافتن قالی بود آیا تابه حال برای خریدن چیزی التماس برای پول کردهای وخیلی از آیا های دیگه که تو حتی از آنها خبر نداری? ولی شاید کسانی دیگر هم بااین
    امکانات به جایی نرسیدن وتو بازحمت وهمت خودت به این مقام رسیدی پس باید خیلی شکر گزار باشی که موقعیت ورفاه بوده تا تو به هر کلاسی برای یاد گرفتن وآموختن بروی در ضمن متن را مرور کردم امیدوارم غلط املایی نداشته باشد در ضمن از درس املا متنفرم،، . . . . . . . . . . .

  7. دوست عزیز
    هیچ چیز بیشتر از اینکه کسی را رنجانده باشم حالا ازعمد یا اینکه روحم هم خبر نداشته باشد، قلبم رافشرده نمی کند
    همین جا از هر ناراحتی که خواسته یا ناخواسته مسوولش بوده ام یا نبودم عذر می خواهم
    اما دوست عزیز 
    هیچ وقت در مورد هیچ کسی از روی جامدادی کوکا کولایش قضاوت نکن
    شاید هزاران اما باشد که تو نمی دانی
    و هیچ کسی مسوول اما هایی که نمی داند یا نقشی در آن ندارد نیست
    ضمنا من هم یک کارمند معمولی ام با تحصیلات متوسط که حتی آن جامدی کوکاکولا را هم دیگر ندارد!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *