همانند تو

شاعر با دختر کوچکش سخن می گوید و از دختر کوچک دیگری همسن دختر خودش می گوید
دختری که بی خبر از همه جا در جنگی که مال دیگران بود، از دست رفته است
دخترکی که تنها گناهش زمان و مکانی بوده که در آن زاده شده

نام ترانه: همانند تو (Comme Toi)
اوچشمانی روشن و لباسی مخملین داشت
کنار مادرش و خانواده، دور و برش
او کمی آزرده از آفتاب آخر روز، ژست گرفته است

عکس چندان مرغوبی نیست اما هر کسی می تواند
حس خوشبختی افراد تصویر را دریابد
و لطافت آن عصر را
او موسیقی را دوست داشت
خصوصا «شومن» و بعد از او، «موزارت» را

همانند تو
همانند تو
همانند تو که به پایین نگاه می کنم و تو را می بینیم
همانند که در خوابت رویای ی چیزی را می بینی
همانند تو

او در دهکده اش به مدرسه رفت
کتاب ها را آموخت و الفبا و اعداد را
او آواز قورباغه و شاهزاده خانم خفته در جنگل را خواند

او عروسکش را دوست داشت و دوستانش را
خصوصا «روت» و «آنا» و خصوصا «جِرِمی» را
و شاید روزی با جرمی در «ورسوی» ازدواج می کرد

همانند تو
همانند تو
همانند تو که به پایین نگاه می کنم و تو را می بینیم
همانند که در خوابت رویای ی چیزی را می بینی
همانند تو

اسمش «سارا» بود و هشت سال نداشت
زندگی اش آرام بود، رویاها و ابرهای سفید
اما دیگران برای زندگی آرامش تصمیم دیگری گرفته بودند

او چشمان روشن داشت و همسن تو بود
او دختری کوچک، بدون قصه ای خاص بود
اما او همانند تو به دنیا نیامده بود
اینجا و در این زمان

همانند تو
همانند تو
همانند تو که به پایین نگاه می کنم و تو را می بینیم
مانند که در خوابت رویای ی چیزی را می بینی
همانند تو

خواننده: ژان- ژاک گلدمن

Elle avait les yeux clairs et la robe en velours
A côté de sa mère et la famille autour
Elle pose un peu distraite au doux soleil
de la fin du jour

La photo n’est pas bonne mais l’on peut y voir
Le bonheur en personne et la douceur d’un soir
Elle aimait la musique, surtout Schumann
et puis Mozart

Comme toi..
Comme toi..
Comme toi que je regarde tout bas
Comme toi qui dors en rêvant à quoi
Comme toi..

Elle allait à l’école au village d’en bas
Elle apprenait les livres, elle apprenait les lois
Elle chantait les grenouilles
Et les Princesse qui dorment au bois

Elle aimait sa poupée, elle aimait ses amis
Surtout Ruth et Anna et surtout Jérémie
Et ils se marieraient un jour peut-être à Varsovie

Comme toi..
Comme toi..
Comme toi que je regarde tout bas
Comme toi qui dors en rêvant à quoi
Comme toi..

Elle s’appelait Sarah elle n’avait pas huit ans
Sa vie, c’était douceur, rêves et nuages blancs
Mais d’autres gens en avaient décidé autrement

Elle avait tes yeux clairs et elle avait ton âge
C’était une petite fille sans histoire et très sage
Mais elle n’est pas née comme toi,
ici et maintenant

Comme toi..
Comme toi..
Comme toi que je regarde tout bas
Comme toi qui dors en rêvant à quoi
Comme toi..

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *