قصه ی پرغصه

پسرک حتما قصه ای داشت

قصه ای که نیمه جان کنار پارک انداخته بودش

قصه ای که آن گونه به شماره های درهم نفس می کشید

قصه ای که مادرش را از آن سوی شهر به دیدنش می کشاند

قصه ای که آن چنان از هم می پاشاندش که آنها که آمدند برای انتقالش به بیمارستان آن گونه نگاهش می کردند که انگار شی ء آلوده ایست که چند صباحی دیگر دنیا را ترک می کند

کسی چه می داند که قصه اش چه بود

اما قصه اش، هرچقدر پر غصه، کافی بود برای برباد دادن سلامتی و جوانی؟

برای پریشان کردن مادری و از هم پاشاندن خانواده ای؟

قضاوت کار ما نیست

کار ما گذر کردن و فراموشی ست

کار ما تمنای ایستادگیست و از هم نپاشیدن و فرونریختن برای خویشتن

و کار ما دعای خیریست در حق پسرک، مادرش و خانواده اش

پرودگارا، غصه را از قصه ی همه دور کن….

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *