یادداشت های قطار

 

خدای من

نمی دانید که چقدر شیرین و با نمک بود

شاداب و سرزنده

و بی نهایت زیبا

یه عالمه حرف زد و کلی ماجرا و داستان را تند تند و پشت سر هم برایم تعریف کرد و یک دفعه گفت که دیگه نفس ندارم، یه کم استراحت کنم، دوباره میام

این دفعه کنارم نشست، کتاب «Café Crème» کنار دستم بود که درس بخوانم برای کلاس فردایش

برای تک تک شکل های کتاب، یک قصه سر هم کرد و تمام اعداد از ۱ تا ۹ موجود در کتاب را به انگلیسی خواند، مادرش خیلی خوب بهش یاد داده بود، لهجه و تلفظش عالی بود؛ به عدد های بزرگتر از ۹ هم که رسید گفتش که بلد نیست!

یک صفحه ی بزرگ و طولانی پر از متن را ازمن پرسید که چیست و من گفتم که نمی دانم و واقعا نمی دانستم

گفت که بگذار یادت دهم، مدادت را به من بده اما نمی نویسم ها، خوب گوش کن، اینجا رو باید حل کنی، این تیکه رو هم حل کنی و..

شد چهار تا که باید حل کنی، یادت نره ها

دخترک انقدر حرف زد که خسته شد و بقیه ی راه را خوابید

و من دلم می خواست که زاویه ی صندلی طوری بود که می توانستم صورت کوچک و آسمانی اش را می دیدم

خداوند «آوا» ی شیرین زبان و دوست داشتی را هرجا که هست همیشه به همین شادابی و سرزندگی نگه دارد

و همه ی «آوا»ها و خانواده هاشان را

2 thoughts on “یادداشت های قطار

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *