دیروز…

دیروز، زمانی که جوان بودم
طعم زندگی شیرین بود، همانند طعم باران
من زندگی را به شوخی گرفتم، انگار که بازی احمقانه ای بود
همان گونه که نسیم عصرگاهی، شعله ی شمع را به بازی می گیرد
هزاران رویایی که بافتم، نقشه های بی نظیری که کشیدم
دریغا هر آنچه ساختم بر روی شن سست و روان بود
من در شب زیستم و از نور بی واسطه ی روز پرهیز کردم
و تنها الان است که می بینم سالها چگونه می گریزند
دیروز، زمانی که جوان بودم
آوازهای سرمست کننده ی زیادی، قرار بود که خوانده شود
خوشی های هیجان انگیز بسیاری پیش رویم بود
و درد و رنج فراوانی که چشمان خیره ام از دیدنشان سرباز زد
من به سرعت در زمان به پیش رفتم و جوانی بالاخره به انتها رسید
من هرگز نایستادم که بیاندیشم، برای چه زندگی می کنم
و تمام گفت و گوهایی که به خاطر می آورم
تنها یک دغدغه داشت: «من» و تنها «من»

دیروز، ماه آبی بود
و هر روز، دیوانه وار، تجربه ی جدیدی به همراه داشت
من از نیروی جوانی همانند یک چوب جادو استفاده کردم
و هرگز بیهودگی و پوچی اطرافم را ندیدم
عشق را با نخوت و غرور به بازی گرفتم
و هر شعله ای که برافروخنم، به زودی ِ زود به خاموشی گرایید
آوازهای زیادی در من بود که هرگز خوانده نخواهد شد
من طعم تلخ اشک را حس می کنم
زمان آن برایم فرا رسیده تا تاوان گذشته، آن زمان که جوان بودم را بپردازم
ترانه ی « دیروز، زمانی که جوان بودم» از «چارلز آزنوار»، خواننده، ترانه سرا، هنرپیشه، فعال مردمی و دیپلمات فرانسوی

5 thoughts on “دیروز…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *