یادداشت های قطار

بی نظیر بود و هرگز قبلا برایم حتی یک بار هم اتفاق نیفتاده بود
ساعت شش و بیست دقیقه ی صبح، تازه از خواب بیدار شدم و ساعت حرکت قطار شش و سی دقیقه بود
اگر قطار یک دقیقه تاخیر نداشت و اگر پدرم میدان راه آهن را خلاف نرفته بود، بی شک جا مانده بودم!
صندلی ام کنار خانومی بود که یک دست در یک چادر سیاه پیچیده شده بود و قرص صورتش هم کامل نبود و من مانتویی قرمز به همراه شال سبز داشتم لباسی که متعلق به پیک نیک یا مسافرت های آپاچی وار است اما اولین لباسی بود که در عرض چند ثانیه به دستم آمد و پوشیدم که جا نمانم، ما دو نفر کنار هم سوژه ی عکاسی بودیم، بسیار!
کتاب «جزیره سرگردانی» را می خوانم و بغل دستی ام کتابی به زبان عربی در دست دارد، به نظرم نمایشنامه می آید؛ کنجکاوی فایده ای ندارد، آن عربی که در مدرسه یاد گرفته ایم محاوره ای نیست، مناسب فهم آیه های ساده ی قرآن است.
اما چه لذتی دارد، کتابی را برای بار دوم خواندن در زمانی که شرایط تو و وقایع اطرافت بیش از هر زمانی به اتمسفر کتاب نزدیک است. نگران این هم نیستی که آخرش چه می شود پس با حوصله، تک تک واژه ها را حس می کنی، با جملاتش سرمست می شوی و توصیف هایش، همان ها که بار اول از کنارش گذشته ای…
لذت دوباره خواندن را از دست ندهید
پی نوشت: عکس از آرشیو ماه کاغذی آقای اولد فشن