آن زن در قطار

زن ۳۷ ساله بود
در قطار دیدمش
قطار سریع السیر تهران-یزد
زن، شیک پوش و آراسته بود اما شکسته و توخالی، بی هیچ رمقی حتی برای پوزخندی
سیر از زندگی مشترک و تنها دلیل ادامه اش نگرانی آینده فرزندانش خصوصا پسرکی که نیاز به پدر دارد
می گفت ۱۹ سال است که ازدواج کرده ام و ۱۹ سال است که از زندگی ام بیزارم؛ چرا که از اول مهری نبوده است
می گفت می دانم که همسرم هم زندگی خوشی با من ندارد، عذاب وجدانی از مخل زندگی دیگری بودن به همراه تنفر از وی
می گفت اگر ته دلم چیزی بود و انگیزه ای برای تلاش، شاید از اول، کار به اینجا نمیرسید…
زن اشک در چشمانش بود وقتی که می گفت، فقط با کسی ازدواج کنید که دوستش دارد و وقتی مهری دارید، هرگز با بهانه های واهی زندگی تان را تلخ نکنید، چرا که مهر به دیگری، گوهری ارزشمند است و تنها چیزی است که زندگی را معنا و گذشت را انگیزه می بخشد…

9 thoughts on “آن زن در قطار

  1. “باورم نمیشه با من این کارو کرده باشه
    آخه چرا بچه هارو ، اونارو چرا ازم جداکرد…….”
    یه پِک دیگه از شیشه ای که قطره های شفاف روی شیشه اش خیلی پاکتر تر از محتوای نجس داخلش بود سر کشید
    مکث معنا داری کرد
    دلم نیومد تو این هیرو بیری از هر دری بزنم و شروع به نصیحتش کنم
    هر کسه دیگه هم جای من بود وقتی مردی با این وجنات مغموم را جلو چشمش میدید ، دلش نمی یود
    ولی زنش دلش اومده بود
    به قول خودش آخه اسم اونو میشه گذاشت زن ، مادر بچه ها ….
    خوب وراندازش کردم .نمی خواست گریه کنه ، میترسید وحهه اش جلوی من خراب بشه شایدم غرورش شکسته شه
    بهر حال بهش گفتم یه قسمتی هاییش هم تقصیر خودشه،” خوب منم با مردی که همش این زهر ماری را تو بغلش باشه نمی تونم زندگی کنم….”
    همین که حرفم را قطع نمی کرد و می گذاشت صحبتم تموم شه جای تعجب داشت . راستش منم نمی خواستم زیاد طولش بدم که حوصله اش سر بره و تو دلش بگه عجب آدم پرچونیه ( شایدم تو دلش گفته بود البته قیافه اش که این طور نشون نمی داد)
    پوزخندی تلخ و معنادار با چاشنی تحقیر را به همراه این جمله تحویلم داد ” تو هیچ چی نمی دونی “. خواستم فی الفور حالت تهاجمی بگیرم و برم تو شکمش. ولی مشخص بود با وجود اینکه کم و منقطع حرف میزه ایندفعه می خواست حرف دلشو مفصل بزنه.
    منم کمکش کردم و گفتم ” پس تو بهم بگو قضیه چیه”
    ابن جوری شروع کرد ” زنم تا وقتی که عین سگ تو خیابون و بازار می دویدم دوستم داشت میدونی چرا؟ چون همه زنگیمو را می ریختم پاش. خونه را به نامش کردم ماشین آنچنانی آخرین مدل
    من عین سگ کار میکردم خودم رنگ خوشی را نمی دیدم ولی از اینکه اونا خوشحال بودند لذت میبردم ، همه خستگی هام به در میشد.
    ولی حیف و صد افسوس دیر فهمدیدم که فقط در صورتی که پول باشه این رابطه ناز و مامانیه
    کسی نمیدونه قدردانی چی؟ قدردانی به چند من؟
    حالا که به خاطر بد روزگار کارم به خنس خورده ……………………………….

  2. قراره رمانت تکه تکه اینجا بخونیم نوندس[۱] ؟!
    [۱]: نوندس واژه ای است جدید محصول خودمان و مخفف “نویسنده مهندس” البته در بعضی نسخ از “مهندنده” که مخفف “نویسنده مهندس ” است نیز سخن به میان آمده است.

  3. ۱-احتمالا اون خانوم اون روز با همسرش بحثش شده بوده.
    ۲- مطمئن باش تا نگاشون به هم بیفته یادشون میره.
    ۳- دو تا آدمی که ۱۹ سال با هم زندگی کردن بیشتر از چند روز نمی تونن از هم دور باشن.:))

  4. قصه ی این زن بماند برای مجموعه ای که قصه سارانش همه ی زنانی هستند که دیده ام، شاید سالهایی دور نگاشته شود
    و اما شاگرد اول سابق که ادعا می کنی هنوزم هستی!
    یه طرح داستان دارم، فصل اولش رو هم نوشتم که البته بازنگری لازم داره
    ولی کو دل و دماغ و کو تمرکز!

  5. خانم محق
    سلام

    خواهش میکنم نفرمایید، اختیار دارید کی گفته شما کمی کند ذهنید
    براتون حرف در آوردند .
    من چیز خاصی ننوشتم
    یک خاطره/قصه/رمان بود شبیه خاطره/قصه/رمان شما

  6. با این که خودم… ولی این حرفا همش کشکه. فراموشی بزرگترین نعمت یا نکبت بشره. تلخترین خاطره‌ها بعد یه مدت تبدیل شیرینی معنا گرفتن عمر میشن.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *