صد سال تنهایی

“صد سال تنهایی” یا رمانِ رمان ها!! اولین چیزی که توجه من رو به این کتاب جلب کرد، عبارت “برنده نوبل ادبی سال ۱۹۸۲″ بود؛ دلیلش هم تقارن این سال با سال تولد خودم بود! اما چندین سال طول کشید که اجازه پیدا کنم بخونمش!!

هر وقت کتابی رو میخواستم بخونم که از سنم بیشتر بود، بابا بهم میگفتن که هر کتابی رو باید تو سنی خوند که بتونی منظور نویسنده رو درک کنی ولی من تو عالم نوجوونی فکر می کردم که میخوان من رو از خوندن اون کتاب منصرف کنن، ظاهرا منصرف می شدم ولی در اولین فرصت شبیخون می زدم و به هر تکنیکی شده (خوندن با نور چراغ راه پله، سر کلاس درس، قایم کردن لای یه کتاب دیگه و..) میخوندمش ولی ای کاش به حرف بابا گوش میدادم چون خیلی از اون کتابارو یا دوباره خوندم یا تصمیم دارم دوباره بخونم…
بگذریم، از رمان رمانها دور شدیم؛ شک نکنید که این نام یک غلو ادبی نیست، چنان، واقعیت و خیال، توهم و حقیقت در هم پیچیده شده و استادانه جلو رفته که تا به خودتون بیایید کلی از توهم هایش را باور کردیدن! بله! “صد سال تنهایی” بی شک نمونه واقعی و بی رقیب سبک رئالیسم جادویی است.
“گابریل گارسیا مارکز” که در امریکای جنوبی به اندازه یک نویسنده معروف، ژورنالیست سرشناسی نیز هست، در مصاحبه ای که “احمد گلشیری” به جای مقدمه کتاب “ساعت شوم” به فارسی برگردانده است، عنوان کرده که تنها یک حقیقت کافی است تا به یک داستان اعتبار بخشد و تنها یک دروغ، تمام اعتبار یک ژورنالیست را بر باد می دهد؛ “صد سال تنهایی” پر است از واقعیت های تلخ تاریخ امریکای لاتین با چاشنی وهم و خیال،  وی در جای جای کتاب با اشاره این وقایع خصوصا بهره کشی صاحبان صنایع از مردم فقیر (اشاره به تب موز در امریکای لاتین)، اعتباری جدای از متن جادویی به شاهکار بی نظیرش بخشیده است.
“گابریل گارسیا مارکز” در جای دیگری گفته است، در نویسندگی اگر دروغ می گویید، با جزئیات دروغ بگویید تا باور پذیر شود، مثلا اگر بگویید که فیل هایی در آسمان پرواز می کنند، کسی باور نخواهد کرد ولی اگر بگویید که چهارصد و بیست و پنج فیل در آسمان است، مردم احتمالا باور می کنند! ماجرای به آسمان رفتن “رمدیوس خوشگله” و آدمی که پروانه های زرد احاطه اش می کردند، نمونه هایی از دروغ های باور پذیری است که رمان “صد سال تنهایی” سرشار از آنهاست.
تکنیک دیگر “گابریل گارسیا مارکز”، استفاده از مکان ها و شخصیت هایش در رمان های مختلف است؛ روستای “ماکوندو” و “پدر آنخل” به ترتیب در “صد سال تنهایی” و “ساعت شوم” به تصویر کشیده می شوند ولی بارها در رمانهای دیگری نیز به آنها اشاره می شود، تکنیکی که “عطاء ا.. مهاجرانی” نیز در نگارش رمان هایش از آن استفاده می کند؛ مانند شخصیت “آقا خان” در رمان “سهراب کشان” که در “برف”  به وی و ماجرایش اشاره می شود.
برگردیم به رمانِ رمان ها که تمام شخصیت هایش، صد سال تنهایند و این صد سال تنهایی به نظر من در مورد “اورسولا” بسیار ملموس تر و سخت تر است. البته آنچه خواندید به جز در مواردی که اشاره مستقیم به مصاحبه “گابریل گارسیا مارکز” داشت، برداشتی است که خود من از این کتاب و چند اثر دیگر داشتم، که تنها یک کتاب خون قهارم نه یک نقاد ادبی!! بی صبرانه منتظر نظرات دوستانی که این کتاب را تا انتها خوانده اند هستم، روی “تا انتها” تاکید کردم چون سبک نگارش “گابریل گارسیا مارکز” به گونه ایست که یا مجذوبش می شوید یا اینکه با خواندن چند صفحه حتی کنجکاو نمی شوید که بدانید ادامه داستان چه می شود……

  • حسین احرار

    صد سال تنهایی رو بدون هیچ پیش زمینه ذهنی چند سال پیش خوندم. مدام دنبال یه اتقاق خاص تو سیر داستان بودم ولی ناکام موندم، در عوض وقتی به پایان داستان رسیدم متوجه اشتباهم شدم . اتقاق همون شیوه روایت زندگی شش نسل خانواده بوئندیا و در نهایت پایان ماکوندو بود و اثبان اینکه همه تنهاییم.
    با نظرتون در مورد اینکه ” در نویسندگی اگر دروغ می گویید، با جزئیات دروغ بگویید تا باور پذیر شود” موافقم نمونشم تو کتاب زیاده به طور مثال روایت سرهنگ اورلیانو که” موجد سی و دو قیام مسلحانه و شکست همه آنها شد. از هفده زن مختلف صاحب هفده فرزند ذکور شد که یکی پس از دیگری، همه در یک شب، که فرزند بزرگتر هنوز سی و پنج ساله نشده بود، کشته شدند. او از چهارده سوءقصد، شصت و سه کمین، و از یک جوخه اعدام جان سالم به در برد. از مقدار معتنابهی استریکنین نیز که در قهوه­اش ریختند و برای کشتن یک اسب کفایت می­کرد، آسیبی ندید.”
    و یه نکته دیگه عجب اسمهای قشنگی و به یاد موندنی شخصیت های کتاب دارن: خوزه آرکادیو ، آئورلیانو ،رمدیوس،آمارانتا…