عشق، حسادت، دیوانگی، جنون!

 

پیکر تراش پیرم و با تیشه خیال

یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده ام

تا در نگین چشم تو، نقش هوس نهم

ناز هزار چشم سیه را، خریده ام

بر قامتت که وسوسه شستشو در اوست

پاشیده ام شراب کف آلود ماه را

تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم

دزدیده ام ز چشم حسودان ، نگاه را

تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنم

دست از سر نیاز به هر سو گشوده ام

از هر زنی ، تراش تنی وام کرده ام

از هر قدی، کرشمه رقصی ربوده ام

 

اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرد

در پیش پای خویش به پایم فکنده ای

مست از می غروری و دور از غم منی

گوئی دل از کسی که تو را ساخت ، کنده ای

 

هشدار ! زانکه در پس این پرده نیاز

آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام

… یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند

! بینند سایه ها که تو را هم شکسته ام

نادر نادرپور

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *