هیچ یک نیستم…

عــربی را پر سید ند کــه چــونی ـ گفت ـ نه چنانکه خـــد ای تعالی خــواهد و نـــه چنـــا نکه شیطـان خـــواهــد و نه آ نگــونه کــه خــود خــواهم ـ گفتنــد ـ چگو نه ـ گفت زیــرا خــد ای تعالی خـــواهــد که من عــا بــد ی با شم و چنان نیم و شیطانم کـــا فــری خــواهــد و آ ن چنــان نیــم و خــود خـــو اهم کــه شــاد و صــا حب روزی و توانگــر باشم و چنا ن نـیــز نیستم ـ

8 thoughts on “هیچ یک نیستم…

  1. زشت‌روئی در آینه به چهره‌ی خود می‌نگریست و می‌گفت: سپاس خدای را که مرا صورتی نیکو بداد. غلامش ایستاده بود و این سخن می‌شنید و چون از نزد او به‌در آمد کسی بر در خانه او را از حال صاحبش پرسید. گفت: در خانه نشسته و بر خدا دروغ می‌بندد.

  2. . مردی مرغی بریان بر سفره‌ی لئیمی دید نهاده که دست ناخورده از سفره برگرفتند و چون چند روز بر این منوال مرغ را آوردند و همچنان بردند گفت: عمر این مرغک پس از کشتن از عمرش در زمان زیستن بیشتر است.

  3. مردی شعبی را از مسح ریش پرسید. گفت: انگشتان را در بن ریش کن. گفت: ترسم که آب به همه جا نرسد. گفت: اگر ازین ترسی از سر شب محاسن را بخیسان.

  4. مردی در خُم نگریست و صورت خویش در آن بدید. مادر را بخواند و گفت: در خمره دزدی نهان است. مادر فراز آمد و در خم نگریست و گفت: آری، روسپی‌ای نیز همراه دارد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *